Saturday, April 29

تو بمان و دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران
دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

Thursday, April 27

من و دل


و دوباره من و دل
من و صندوقچه اسرار دلم
من و اون محرم رازای دلم
تک و تنها و غریب
تو شب گرفته ای چون امشب
که ستاره ها می خوان بحالمون گریه کنن
همو دلداری میدیم
دل می خواد داد بزنه
همه خوابن همه رو بیدار کنه
بگه من تنها شدم
بگه من رسوای این دنیا شدم
آدما نیرنگن
ظاهرا یکرنگن
پس اون چهره زیبا و قشنگ
که همیشه به زبون صحبت مهر و محبت دارن
نیش ماریست که تا زخم اونو حس نکنی
منو باور نداری
دل می خواد داد بزنه
همه خوابن همه رو بیدار کنه
زندگی یک بازیست
ظاهرا با شادیست
مثل یک گرگ پلید
توی پیراهن یک بره پیر
همه رو گول میزن
ه
به گلا دست بزنی خار میشن"
**"سبزه ها زیر پاهات مار میشن
باورم کن بخدا
گل و خارو
زهر و مارو
گرگ و بره
همه رو حس کردم
دل من غصه نخور
گرچه ما تنهاییم
ولی ما یک رنگیم
گر اونا نیرنگن
ظاهرا همرنگن
ولی ما یک رنگیم
ولی ما یک رنگیم
مهتاب

Wednesday, April 26

چه خوش صيد دلم کردی

دلم جز مهر مه رويان طريقی بر نمی‌گيرد
ز هر در می‌دهم پندش وليکن در نمی‌گيرد
خدا را ای نصيحتگو حديث ساغر و می گو
که نقشی در خيال ما از اين خوشتر نمی‌گيرد
بيا ای ساقی گلرخ بياور باده رنگين
که فکری در درون ما از اين بهتر نمی‌گيرد
صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمی‌گيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پير می فروشانش به جامی بر نمی‌گيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با می لعلش
که غير از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گيرد
سر و چشمی چنين دلکش تو گويی چشم از او بردوز
برو کاين وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گيرد
نصيحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می‌بينم مگر ساغر نمی‌گيرد
ميان گريه می‌خندم که چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ليکن در نمی‌گيرد
چه خوش صيد دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از اين خوشتر نمی‌گيرد
سخن در احتياج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گيرد
من آن آيينه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می‌گيرد اين آتش زمانی ور نمی‌گيرد
خدا را رحمی ای منعم که درويش سر کويت
دری ديگر نمی‌داند رهی ديگر نمی‌گيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گيرد

Monday, April 24

پاییزی بدون تو

ای کاش می توانستی گوشه ای از افکارم را بخوانی
ای کاش می توانستی اندیشه های نا تمامم را بدست فراموشی بسپاری
ای کاش رویای همیشه پاییزم را با نبودنت از میان می بردی
و ای کاش از من منی دیگر می ساختی
تا بجای اینکه دوستت بدارم
از تو بیزار می شدم
و تو می دانستی
که چه راحت می توانی از من منی بسازی که جدا از ما نباشد
......
تو رفتی و من در شبهای پاییز غمگین نبودنت می گریم
تو رفتی و رفتنت با کوه تنهایی پشت خمیده ام را شکست
تو رفتی اما
باران همیشه برایم خاطراتت را زنده می کند
صدایش همچون صدایت وجودم را به لرزه در می آورد
بیاد اولین دیدار
اولین لبخند
اولین کلام مملو از احساس
اولین پیوند و اولین بوسه در زیر باران
نفسم در سینه حبس می شود
بوی لطیف باران و نسیم مهربانش
همچون دستهای همیشه مهربانت
صورتم را نوازش می دهد
و یاد تو را دوباره زنده می کند
و لحظات خوشی را که باران همراهیمان میکرد
در فضای وجودم پراکنده می کند
......
بیاد دارم که در زیر باران با من عهد بستی
که هرگز مرا تنها نخواهی گذاشت
با تو گفتم
تنهایم
میترسم
از زندگی
از عشق
و از با تو بودن
از تنهایی روزی که تنهایم بگذاری
و شاید از امروز
نگران دیده به من دوختی وخنده ات خندید بر گفتارم
دیده ات خیس شد و کوبید مهر سکوت بر لبهایم
......
سالهاست که از آن خاطرات میگذرد
و من هنوز در این ابهامم
که چرا لبخند تو در زیر باران
هر دویمان را فریب داد
و چرا ما مایی شدیم که امروز
این چنین ز یکدیگر گریزانیم
مهتاب

Saturday, April 22

خواب تلخ

مرغ مهتاب مي خواند
ابري در اتاقم مي گريد
گل هاي چشم پشيماني مي شكفد
در تابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد
مغرب جان مي كند،مي ميرد
.گياه نارنجي خورشيد
در مرداب اتاقم مي رويد
كم كم بيدارمنپنداريد
در خواب سايه شاخه اي بشكسته
آهسته خوابم كرد
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل هاي پشيماني را
پرپر مي كنم
سهراب سپهری

Friday, April 21

Thursday, April 20

رویای تو

هر بار که صدایت را می شنوم
دنیا در نظرم رنگ دیگر به خود می گیرد
تو را می بینم که دوباره باز آمدی
و دوباره برایم زندگی به ارمغان آوردی
برایم از عشق و محبت
از شور و شوق
از ما و ما شدن
و از مرگ تنهایی سخن می گویی
…..
تو را می بینم
که هر لحظه به من نزدیکتر می شوی
تو را در کنارم حس می کنم
تو را در وجودم می خوانم
و تو را در چشمانم می بینم
صدایی نیست مگر صدای تو
بویی نیست مگر عطر تو
نفسی نیست مگر نفسهای گرمت
و هوایی نیست مگر هوای با تو بودن
…..
دوباره ما شدن را حس میکنم
در وجودم به پرواز در می آیم
اشک شوق می ریزم
فریاد شادی به لب می نهم
و خود را در سایه آغوشت پنهان می کنم
آغوش گرمی که زمانی پناهم بود
نفس گرمی که زمانی نوازشگر گونه های خیسم بود
دست گرمی که دست سردم را به رفاقت می خواند
و صدای گرمی که مرحم دردهایم بود
.....
نفسم در سینه حبس می شود
گویی تمام قدرتم از من سلب شده
و حرکت برایم مرگ است
نمی خواهم فردا را ببینم
فردایی که تو را از من دور می کند
و به دیگری نزدیک
ولی افسوس که سپیده صبح
بار دیگر به رویای شیرینم خاتمه می دهد
و حقیقت تلخ را پیش چشمانم نمایان می کند
حقیقتی که می گوید:
آغوش گرمت پناه دیگریست
نفس گرمت نوازشگر گونه دیگریست
دست گرمت رفیق دست دیگریست
و صدای گرمت مرحم درد دیگری
.....
و من تنها شبی دیگر را بیادت سحر کردم
مهتاب

Tuesday, April 18

انار


من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم:خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.مي‌پرد در چشمم آب انار: اشك مي‌ريزم.

Sunday, April 16

پند ساقی

من امشب سخت مستم
ولی با یادت هستم
دمی در میخانه شهر
کنار ساقی تنها نشستم
نگاهش کردم و گفتم که ساقی
بده جرعه شرابی که خواهم
شوم مست امشب زین زندگانی
شوم یک لحظه غافل من ز دنیا
فراموشم شود یک لحطه این غم
برم یک لحظه از خاطر من این عشق
نگاهی کرد ساقی با تمسخر
بگفتا ای جوانک تازه کاری
من عمریست در این میخانه شهر
ببینم دم به دم عاشق که چون تو
پناه آرد به من با خمره می
که از خاطر برد عشق دلش را
ولیکن تو نمی دانی که این می
دوای درد بی درمان تو نیست
دوای عشق بی سامان تو نیست
دوای امشب تتهای تو نیست
بنوش آرام اما بدان که
همی عشقش درونت رخنه کرده
بنوش آرام و شو فارغ ز دنیا
بنوش با یاد او هر لحظه خوش باش
بنوش آرام و مست این جهان شو
مهتاب

نی

بشنو از نی چون حکايت می کند
وز جداييها شکايت ميکند
کز نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر کسی کو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من بهر جمعيتی نالان شدم
جفت خوشحالان و بد حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نيست
ليک کس را ديد جان دستور نيست
آتشست اين بانگ نی و نيست باد
هر که اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حريف هر که از ياری بريد
پرده هايش پرده های ما دريد
همچو نی زهری و ترياقی که ديد؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که ديد؟
نی حديث راه پر خون می‌ کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم اين هوش جز بی هوش نيست
مر زبان را مشتری جز گوش نيست
گر نبودی ناله نی را ثمر
نی جهان را پر نکردی از شکر
در غم ما روزها بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نيست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نيست

Saturday, April 15

بهار

باز هم سلامی صمیمانه تر از همیشه به تو همیشه عزیز
وباز احساس گفت برایت بنویسم. گفتم چشم
گفت بهارانه بنویس. گفتم چشم
نپرسی بهاری هستم یا نه بهاریه . برای بهاری که بهار نیست شاید تنها نشانه بهار در زند‌گی‌ام یاس‌های سفیدی باشد که روی میزم گذاشته‌ام و در روزمره زندگی کم‌کم داشتم فراموش‌‌شان می‌کردم در این زند‌گی پر از تکرار که موسیقی‌اش ماشینی شده و می‌توانی هزارها هزار بار آهنگی که دوست داری را بشنوی تا برایت یکنواخت وعادی شود و بی‌تفاوت، که نوشتنت هم شده تق تق کردن روی یک صفحه کلید و حرف زدنت از میلیون‌ها مایل فاصله، حالا دیگر گاهی هم بدون سیم! توی همین دنیا باید از بهار بنویسی همین جا که همه وقت سال گل‌های تازه را به تو می‌فروشند و اگر شاخه نازک گلی را برای دل خودت بکنی، باید جریمه بدهی اما چون تورا همیشه همراه خود میدانم ؛ باید از بهار نوشت. می‌دانم اگر دلت بهاری نباشد بهار چه معنی می‌دهد!ولی نمی‌دانم در آن ‌شهرهایِ گرم و خاک ‌آلود ؛آمدنِ بهار را چگونه در می‌یابند

حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
شهریار

Thursday, April 13

عاقبت

تو خودت خوب می دونستی
عاقبت با اون نگاهت
عاقبت با اون دو تا چشم سیاهت
دل بیچاره من رو
عاشق و مست و دگرگون می کنی
عاقبت بعد یه عمر دربدری
می تونی منو اسیر دل دیونت کنی
عاقبت چند شب پیش
اون دوتا چشم سیاهت
آتیش انداخت به نگاهم
شعله ور شد دل تنگم
عاشقت شد دل سنگم
حالا من اینجا نشستم
منتظر تا تو بیایی
تا بهت بگم که تنها
تو رو دارم توی دنیا
تا بهت بگم که امروز
من دوست دارم یه دنیا
مهتاب

Wednesday, April 12

افسانه‌ روزگار

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانی‌ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است
شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بی‌قراران بین
سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده
شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس
به هر زادن فلک آوازه‌ی مرگی دهد با ما
خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز
به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس
شهريار

بدون شرح

آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

Tuesday, April 11

قاصدک


قاصدک عجب هوایی
قاصدک عجب نوایی
قاصدک عجب صفایی
قاصدک بارون می باره
صدای نم نم بارون
منو یاد اون میاره
توی این هوای ابری
توی این سرمای غربت
گرمی خاطره هاشه
که منو نگه میداره
قاصدک خبر نداری
که دلم خیلی گرفته
شب و روز این دل تنگم
تنهایی منتظر خبر نشسته
قاصدک وقتی که از راه می رسی
خبرات تنهاییمو کم می کنند
وقتی که بهم میگی
یه نفر اون وره کوه
یه نفر اون وره دشت
یه نفر اون وره آبی بلند
مثل من منتظر خبر نشسته
وقتی که بهم میگی
صدای نم نم بارون
منو یاد اون میاره
توی اون هوای ابری
میون اون همه آدم
گرمی خاطرهامه
که اونو نگه میداره
قاصدک
نمیدونی تو چقدر
منو آروم میکنی
قاصدک حس میکنم دوسش دارم
قاصدک فکر میکنم کم دارمش
قاصدک دنیا برام قشنگتره
اگه بارون بباره
دستای سرده منو
توی دستاش بگیره
سرمو به آرومی
روی سینش بزاره
سردی هوا رو من
دیگه حسی ندارم
که بخوام حس بکنم
حس من ماله اونه
قاصدک عجب هوایی
صدای نم نم بارون روی خاکو
دیگه من نمی شنوم
صدای خوب اونه
که برام زمزمه قشنگ دوست داشتنا رو
داره تکرار می کنه
قاصدک عجب نوایی
زیره بارون
توی آغوش پناهت
قاصدک عجب صفایی
مهتاب

Monday, April 10

عشق

عشق در لحظه پديد مي آيد
دوست داشتن در امتداد زمان
عشق معيارها را در هم مي ريزد
، دوست داشتن بر پايه معيارها بنا ميشود
عشق ويران كردن خويش است
و دوست داشتن ساختني عظيم
عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد
، دوست داشتن از شناختن سرچشمه مي گيرد
عشق قانون نمي شناسد
دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه اي از قوانين طبيعي است
عشق فوران مي کند چون آتشفشان و شره مي کند چون آبشاري عظيم
دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه بر بستري با شيب نرم
عشق ، دق الباب نمي کند
حرف شنو نيست
درس خوانده نيست
درويش نيست،حسابگر نيست
، سر به زير نيست ، مطيع نيست
ديوار را باور نمي کند کوه را باور نمي کند
گرداب را باور نمي کند
، زخم دهان باز کرده را باور نمي کند
،مرگ را باور نمي کند؛
و در آخر سربازي نرفته نيست؛ دشمن هم نيست
عشق لطفي است بي معنا
عشق موجي است بي دريا
عشق افسانه اي است گنگ
عشق سوختن وخاكستر شدن است
پرنده را دوست دارم نه در قفس
عشق را دوست دارم نه براي هوس
تو را دوست دارم تا آخرين نفس!!! دوست داشتن برتر از عشق است

Sunday, April 9

سرنوشت

سرگشته ام و در انتظار
به دور دستها مینگرم
بیاد گمشده ای که میتوان یافت
اما برای یافتنش قدرتی در خود نمی بینم
چه پاییز زیباییست امسال
اما چقدر تنهایم
کسی درد من خسته و بیزار از همه را نمی داند
میخواهم از این زندان افکار رهایی یابم
میخواهم خود را از دست این گذشته کوتاه نجات بخشم
اما سرنوشت سخن از چه میگوید
و من هنوز به انتظارچه نشستم
کجایی ای خاطرات خوب و بد
ای تلخ و شیرین
اکنون چگونه هستی؟
آیا همانطور که تو را در افکارم می یابم
مرا از ذهن خود رانده ای؟
آیا واقعا برای تو رویائ کودکانه ای بیش نبودم؟
دلم می خواست یکبار دیگر همچون گذشته با دلت یکی می شدم
و از تو می پرسیدم که خاطرات ما برایت یاد آور چیست
آیا واقعا هیچ
یک رویا
یک دروغ؟
تنها مقطعی از زمان و عمر از دست رفته ات
و یا حقیتی که بدست جبر و اجبار
لباس دروغ به تو گرفت؟
احساس می کنم هرگز تو را نمئ بینم
البته در واقعیت ها
چون تو رویای هر شب منی
چرا اینچنین شد
گرچه باید میشد
هجران سبب فراموشیست
آیا فراموش کرده ای؟
نمیدانم
صدای باد را می شنوم
میگوید تو او را نخواهی دید
و من نیز بر این باور بسیار دارم
فاصله ها بسیار است
حتی دز نزدیکترین بعد فاصله زیاد است
زیرا سرشت من از فطرت تو جداست
و اما تقدیر چنین خواست
پاییز 1371

عشق بی باور

هنو باور نداری عاشقتم
هنو باور نداری دیونتم
هنو باور نداری که زندگیم بی تو غمه
هنو باور نداری که شیشه عمر منم تو دستاته
مگه آدم چقدر عمر میکنه
مگه آدم چند دفه عاشق میشه
توی چشمای سیاهت میخونم
که منو دوست نداری
میدونم عشق منو
دیگه باور نداری
مهتاب

.... که عشق آسان نمود اول

الا يا ايها الساقی ادرکاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

اين بيت شعر که مطلب را باهاش شرع کردم مال حافظ شاعر گرانمايه ايران که با يک بيت جان کلام رو رسانده و اين در اکثر مواقع واقعيتی است انکار ناپذير. فقط ما آدما برای حل راحتتر مسايل سعی ميکنيم واقعيات را ناديده بگيريم و مرتبا به خود ميگوييم که من با ديگران فرق ميکنم و در نهايت هم متوجه ميشويم تفاوتها آنچنان بزرگ نيستند که ما فکر ميکرديم،و بعد هم ميگوييـم چرا از اول به اين واقيتها توجه نکردم؟ نظر شما خواننده گرامی رو به داستان جالب زير که در روزنامه ايران به چاپ رسيده جلب ميکنم
مرد احساس مى كرد هرچه سريعتر بايد به خواسته اش برسد. مهتاب دخترى بود كه خيلى تصادفى با او آشنا شده بود. بعد از ازدواج با او مى توانست به تمام خوشبختى يكجا دست پيدا كند. اگر دير مى جنبيد شايد شخص ديگرى مهتاب را از او مى گرفت.امير خوب مى دانست كه مادرش چقدر براى ازدواج او برنامه ريخته است. از چند سال قبل وقتى كه او ۲۰ سال داشت، همين وضع بود. مادرش هزار دختر را زير نظر گرفته بود و مى خواست مناسب ترين شان را براى ازدواج با امير انتخاب كند. وسواس خاص و زيادى كه مادرش نشان داده بود باعث مى شد كه هر كدام از دختران در آخرين مراحل از دور خارج شوند و مادر امير به فكر دختر ديگرى براى ازدواج با پسرش بيفتد. امير آهى كشيد و در دل به فتانه، سميرا، شهين و مليحه و ... فكر كرد. چقدر از اين خانه به آن خانه رفته بود. چقدر با دختران مختلف حرف زده بود. به بعضى هايشان هم دل بسته بود، اما دست آخر همه چيز از دست رفته بود..- مادرجان! چيزى كه زياد است دختر! من مى خواهم عروسى بگيرم كه همه انگشت به دهان بمانند.يك لحظه از اين فكرها بيرون آمد و به مهتاب فكر كرد. اين دختر با متانت و نجابتى كه داشت حتماً مى توانست نظر مادرش را جلب كند. با اين ازدواج هم امير به خواسته اش مى رسيد هم اينكه مادرش از اين سرگردانى در انتخاب عروس نجات پيدا مى كرد.مادر سينى غذا را جلوى امير گذاشت.- حتماً خيلى خسته شدى پسرم.امير لبخندى زد و گفته بود:- كمتر از هميشه.مادرش تعجب كرده بود و امير براى مادرش از آشنايى با مهتاب گفته بود. مادر بدون اينكه از حرفهاى پسرش خوشحال شده باشد گفته بود:- تو فكر مى كنى انتخاب همسر به اين سادگى هاست.امير چند هفته اى با مادرش حرف زده بود. از دست او ناراحت شده بود و مادر بالاخره راضى شده بود براى ديدن مهتاب به شهرستان برود. امير با دسته گلى بزرگ وارد خانه پدر مهتاب شده بود. مادر و پدر مهتاب آنقدر دوستانه برخورد كرده بودند كه مادر امير كم كم به آنها علاقه مند شده بود. بعد از چند بار رفت و آمد و تلفنى صحبت كردن بالاخره مادر امير هرچند رضايت كاملى نداشت، ولى به اين وصلت رضايت داده بود. امير و مهتاب خيلى زودتر از آنچه كه خودشان فكر مى كردند توانستند شرايط را براى زندگى مشترك مساعد كنند و سر زندگى شان بروند. چند هفته بعد از زندگى مشترك امير متوجه شده بود كه حقيقت باطنى مهتاب با آنچه كه او ظاهراً ديده بوده خيلى متفاوت است.مهتاب اهل گذشت نبود. هرچه مى خواست بايد انجام مى شد و به آن دست پيدا مى كرد. امير جوانى آرام بود. ولى مهتاب دخترى پر شر و شور كه دوست داشت هر روز به يك ميهمانى برود و هر روز يك رنگ بپوشد. دوست داشت از قافله دوستانش عقب نيفتد. هرچه ديگران مى خريدند او بهترش را مى خواست.- آخر خانم من از كجا بياورم. تو كه از حقوق و درآمد من از اول باخبر بودى. تو كه مى دانستى با حقوق كارمندى نمى شود اين كارها را كرد چرا حاضر شدى با من ازدواج كنى كه حالا زندگى را هم براى من و هم براى خودت تا اين اندازه تلخ كنى.- من فكر مى كردم تو بعد از ازدواج متوجه مى شوى كه چه مسؤوليت بزرگى را پذيرفته اى و به فكر درآمد بيشترى براى زندگى مان هستى.امير به حرف مهتاب فكر كرده بود. او حاضر بود براى آسايش همسرش هركارى بكند براى همين هم خيلى سريع براى خودش كار دومى دست و پا كرده بود. با اين كار هر شب ديروقت به خانه مى رفت و صبح زود هم از خانه بيرون مى آمد. ديگر خبر نداشت كه مهتاب وقت روزانه اش را چطور مى گذراند.- همه دوستان من از درآمد و حقوق شوهرشان خبر دارند جز من.امير براى اينكه مهتاب فكر نكند او چيزى را پنهان مى كند قول داد كه از ماه آينده هرچه كه پول مى گيرد به زنش بدهد و مهتاب دخل و خرج خانه و پس انداز را دردست بگيرد. امير فكر مى كرد مهتاب با اين كار متوجه مى شود كه بايد بيشتر صرفه جويى كند و از طرف ديگر سرش هم به حساب و كتاب گرم مى شود و مقدارى از وقتش پر مى شود. خودش هم از اينكه بخواهد به مسائل مختلف و پرداخت قسط ها و ... فكر كند، فكرش رها مى شود.مهتاب از اين پيشنهاد استقبال كرده بود. امير خوشحال بود و فكر مى كرد بايد به زن مسؤوليت داد تا متوجه مشكلات اقتصادى زندگى شود. يكسال از زندگى امير با مهتاب مى گذشت. امير بايد ماه آينده قرارداد اجاره را تمديد مى كرد.- مهتاب چقدر پس انداز داريم صاحبخانه گفته اگر يك ميليون بدهيم مى توانيم بنشينيم.مهتاب نگاهى به شوهرش كرده و با پوزخند گفته بود.- پس انداز؟ از كدام پس انداز حرف مى زنى؟ مگر شندرغازى كه به من مى دادى از كنارش مى شد پس انداز هم كرد؟امير با سختى فراوان پول وديعه مسكن را فراهم كرده بود. از آن به بعد اعتمادش نسبت به مهتاب كم شده بود چند سال ديگر زندگى اش با مهتاب در اختلاف گذشته بود. ديگر حال و حوصله اين زندگى را نداشت. هم او و هم مهتاب انگار از هم فرار مى كردند. اگر شبى به خانه نمى رفت احساس آرامش مى كرد. هرچه كمتر مهتاب را مى ديد، خلق و خوى اش انگار آرامتر بود. هرچه مهتاب كمتر حرف مى زد، اعصاب اش راحت تر بود. مهتاب هم به اين دورى عادت كرده بود. انگار ديگر بود و نبود امير برايش يكى شده بود. اين بود كه خيلى راحت به دادگاه رفته بود. امير نمى توانست خواسته هايش را برآورده كند. امير به دادگاه احضار شده بود از اينكه مى ديد زنش درخواست طلاق داده است، خوشحال شد. او هم به طلاق و جدايى فكر مى كرد. انگار از چند سال قبل بين آنها حكم طلاق اجرا شده بود.پس از چند ماه بالاخره حكم طلاق صادر شده بود. امير براى اينكه كمتر در شهر مهتاب احساس شكستگى و تنهايى كند، از اداره محل كارش انتقالى گرفت و به شهر خود رفت. امير هر طور بود مى خواست خودش را از خاطرات تلخى كه در طول چند سال زندگى با مهتاب داشت دور كند. امير خودش را غرق در كار كرده بود. از نظر روحى آنقدر به هم ريخته بود كه حوصله هيچ چيز و هيچ كس را نداشت. خودش را از همه دور كرده بود. به گوشه اى تنها پناه برده بود و رابطه اش را با همه قطع كرده بود.شكست در ازدواج و انتخابى كه كرده بود شانه هايش را خميده بود. نمى توانست باور كند كه دخترى به آن خوبى، سرانجام اش را به اينجا كشانده باشد.چندبار از دادگاه براى امير به خانه مادرش احضاريه آمده بود. در اين احضاريه ها مهتاب با شكايت از شوهرش اجراى حكم طلاق را خواسته بود. امير نمى توانست بيشتر از اين تحمل كند و دوباره با مهتاب رودررو شود. بالاخره اصرارهاى مادرش باعث شد كه بعد از چند ماه به طرف شهر مهتاب برود. به محضر رفت. حكم طلاق را اجرا كردند. ولى مهتاب شكايت تازه اى از او كرده بود. او درخواست كرده بود كه نفقه اين چند ماهى كه شوهرش براى ثبت طلاق نيامده است را از او دريافت كند. امير نمى دانست چه كار كند باورش نمى شد كه در اين لحظات آخر مهتاب دست از سر او برنداشته باشد. باورش نمى شد كه بايد براى اين چند ماه هزينه زندگى زنى را بپردازد كه از زندگى او را ساقط كرده است. نمى دانست آيا درخواست زنش قانونى است يا خير؟

Friday, April 7

دل من

دل من داد بزن اينهمه تنهايي را
باز كن از لب خود ،قفل شكيبايي را
دير گاهيست كه اين بغض گلو گير سكوت
. برده از خاطر ما ،شوق هم آوايي را
پشت پرچين غزل، خيمه زد اردوي خزان
دل من جار بزن، فصل شكوفايي را
هان!در اين قحطي لبخند و صميميّت و گل
با كه تقسيم كنم ،اينهمه تنهايي را
وتو اي عشق! بيا با قلم معجزه ات
حل كن اين جدول مجهول معمّايي را

انسانم آرزوست

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
گفتی به ناز بيش مرنجان مرا، برو
آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نيست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
زين خلق پرشکايت گريان شدم ملول
آن های هوی و نعره مستانم آرزوست
بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی کوه و بيابانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست زلف يار
رقصی چنين ميانه ی ميدانم آرزوست
دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت می نشود گشته ايم ما
گفت آنچه يافت می نشود آنم آرزوست

پشت کوچه


گفت: بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم....

گفتم: به گمانت که پس از آن شب مهتاب دگر
نگرفتم من از آن عاشق آزرده خبر
تو چه دانی تو چه دانی که چه شبها
منه سرگشته تنها بی تو زان کوچه گذشتم

چه پریشان و پشیمان پای اندوه به دامان
لب آن جوی نشستم

هردم از کوچه گذر کرد
باده آواره شبگرد
قلبم آکنده شد از درد
شاخه ای خورد به دستم
یادم آورد ز قلبی که شکستم

چو مرا دید شبآهنگ
بی تو دلمرده و دلتنگ
بی تو جویای تو از دشت و گل و سنگ
ناله ای تلخ بر آورد
یادم آورد ز عهدی که گسستم

یادم آید آن شب
آن شب رام و صبور
تو همه محو تماشای من و من مغرور
خود نمی دانستم
دم به دم هر لحظه می شدیم از هم دور

یادم آید به تو گفتم که بر این آب نظر کن
گذر آب ببین و ز غم عشق حذر کن
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
من که میدانسبم سفر از پهلوی من کار تو نیست
حذر از عشق درافکار تو نیست
خود سفر کردم و رفتم
که نبینی رویم
منه صیاد رمیدم ز غم آهویم

ای کبوتر
تو از آن لحظه که بر گوشه این بام نشستی
سنگها خورد به پایت
نه رمیدی نه گسستی
تو که هر لحظه نگاهت به نگاهم نگران بود
چه خیال محالی کی دلت با دگران بود
گر چه دانم هرگز
نشود خاطره کوچه و آن شب تکرار
حسرتی ماند به دل تا یک بار
به تو گویم به تو
به چه حالی من از آن کوچه گدشتم
تو چه دانی که شبها
منه سر گشته تنها
بی تو زان کوچه گذشتم
شازده

Thursday, April 6

لحظه دیدار

آشنايی

کف دستاش عرق کرده بود، احساس می کرد هيچ خونی توي رگهاش جريان نداره، ضربان قلبش بالا رفته بود پيش خودش فکر ميکرد حتِی يک کلمه ازحرفای قشنگی که قبلن آماده کرده بود ازدهنش خارج نخواهد شد، درصد اعتماد بنفس مرتبا بين صفر و يک در حال نوسان بود؛ کم کم داشت نزديک می شد، با سرعت نور در حال مرور افکار اين چند روز گـذشته بود. چند روزی بود که هر وقت مي ديد ش بهش لبخند ميزد و دست آخر هم براش دست تکون داده بود و اونم جوابش رو با تکان دادن دست داده بود، برای همين بود که تصميمش رو گرفت باهاش حرف بزنه. ميدونست کی از مدرسه مياد به همين خاطر سر ساعت موعود منتظر ايستاده بود که بياد برا همين هم بود که قصد داشت که بر احساساتش مسلط باشه و راحت حرفشو بزنه. کوچه تقريبن خلوت بود و اين خودش شانس بزرگی بود، نمی خواست کسی در حين صحبت کردن مچشو بگيره، حد اقل الان نه

داشت نزديکتر ميشد، انگار زمان قصد حرکت نداشت و حالا ديگه فقط ميتونست چشماشو بياد بياره هيچ چيز ديگه ای يادش نمونده بود مث کسی بود که‌ خودش رو برای امتحان حاضر کرده اما فکر ميکنه که هيچی بلد نيست و رد ميشه، اما نزديک شده بود و اون چشما داشت خيره مث دو تا گلوله آتيش تمام افکارش رو آب ميکردند، بزحمت کمی جلوتر رفت و خواست باهاش حرف بزنه، رگبار کلمات بسرعت از گلوش خارج شدن و باعث بحرکت درآمدن لباش شد، اما اون چشمها حالا ديگه داشت از نزديک نزديک بهش نگاه ميکردند، نافذ بودن و گيرا گرمای نگاه تا اعماق وجودش ميرفت و گرمش ميکرد، توی اون زمستان سخت و برفی که کوچه ها رو سفيد کرده بود، عرق کرده بود، سرخ شده بود، ولی بلاخره کارش رو کرده بود و اون هم روی کف دستش يادداشت کرده بود
خاطره یک روز سرد زمستانی تهران
........

Wednesday, April 5

خیلی سخته

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلندشی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جا برای آشثی
بی وفاشه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون, غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلبتو زهره بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد کردت دیوونه
هوسش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی رو که ریختی پای اون حروم شه
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات میمیره
بره و دیگه سراغی ازت نگیره

Tuesday, April 4

خود مهتابی تو

نازانگشتای بارون توباغم ميکنه....
ميون جنگلا تاغم ميکنه
تو بزرگی مث شب
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگی مث شب
خود مهتابی توا اصلا
خود مهتابی تو
تازه وقتی بره مهتاب و هنوز
شب تنها بايد
راه دوری رو بره تا دم دروازه صبح
....مث شب گود و بزرگی مث شب