Friday, April 24

کسي ميگويد، که گراني اينجاست؟
دوره ارزانيست چه شرافت ارزان، تن عريان ارزان
و دروغ از همه چيز ارزانتر
آبرو قيمت يک تکه نان
و چه تخفيف بزرگي خوردست، قيمت هر انسان
هاله ضرابی

Monday, April 20

شب آمده است و باز تو نیستی ماه من
ستاره ها محزون و بیقرار در کار شکفتن اند تا شاید سایه ای از شکفتن تو را بر پرده سیاه

آسمان تصویر کنند

شب آمده است و باز تو نیستی ماه من

من مانده ام با اندوهی که مرا تا هیچ میبرد و انگاه در موجی از رویاها رها میکند.لبخندی میزنم

و میگویم شاید چشمان تو در صبحی که از راه میرسدبیدار میشود.

اما موجی مرا به ساحل حقیقت میسپارد و در می یابم که
برای همیشه از دیدارخود محرومم ساخته ای

شب با همه عظمت و خلوت خود در مقابلم جاریست فانوس زمزمه را روشن میکنم تا نور تو را

بسرایم و قصه بودن را برای قلب ها تعریف میکنم.

من روی قلبم را برای توشعری نوشته ام شعری که در یک شب مهتابی از شب آویزها آموختم.

ای ساده تر از حرفهای دل من

Wednesday, April 15


با توام، با تو، خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه اي از لبخند
نامه اي هم بفرست
***
کوچه هاي دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده اي
دوست قسمت شده است
***
با توام، با تو، خدا
یک دل قلابی -یک دل خیلی بد-چقدر می ارزد
من که هر جا رفتم جار زدم
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
***
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
***
باتوام، با تو، خدا
پس بیا، بیا این دل من، مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت

Tuesday, April 7

حکایت زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!آنگاه خداوند پاسخ گفت: ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی

Friday, April 3

توی صحنه غریب زندگی همه مون در نقش یه بازیگریم
با همیم تو بازی های روزگار از درون هم ولی بی خبریم زندگی تولد یه خاطره است انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیا و این خاطره ها سهم ماتموم خوبی ها بشه توی پشت صحنه دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار زندگی برای ما یه خاطره است از تموم قصه های روزگار بهتره به قلب هامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه
می گذره من و تو مسافریم تو این روزها مثل خورشید تو نگاه پنجره
همه مون پشت نقاب صورتک همیشه از صبح تا شب قایم
می شیم واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روح مون خط
می کشیم اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن
بیا با من بیا بامن

Thursday, April 2

فقط کاشکی بودی و میدیدی