Friday, December 31

MISSING U IS NOT A GAME 2 PLAY
MISSING U IS NOT A WORD 2 SAY
MISSING U DOES NOT START IN APRIL AND END IN MAY
MISSING U IS A PAIN THAT I FEEL EVERY DAY



مرا اينگونه باور کن

کمي خسته ،

کمي تنها

،کمي ياغي

،کمي مغرور،

... کمي گستاخ ،

کمي سرخوش،

کمي

کمي باور کردنم سخت است

.....................................................................................................

Thursday, December 30

وقتی یه بار از دوستت ضربه می خوری،مثل اینه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ؛ولی وقتی می بخشیش،درست مثل اینه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره ودوباره از روت رد بشه،تا مطمئن بشه که دیگه چیزی ازت نمونده ................شاید واسه همینه من حالا شدم مثلا آسفالت خیابون. چون یه هزار باری از روی من رد شدی تا واقعا مطمئن بشی قبل از رفتنت
فقط آرزوم بود سرم رو روی زانوش میزاشتم
و های های گریه میکردم
شاید که قلب سنگینم سبک شه
همین
روزی به رویایت که هنوز با من است ،حسادت خواهی کرد
روزی که دیگر هیچ نشانه ای از من نخواهی داشت

Wednesday, December 29

هر سال دریغ از سال قبل
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...! خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم . هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم . و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: رنگین کمانی به ازای هر طوفان ، لبخندی به ازای هر اشک ، دوستی فداکار به ازای هر مشکل ، نغمه ای شیرین به ازای هر آه ، و اجابتی نزدیک برای هر دعا
جمله نهایی : عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم . / زنده یاد احمد شالو

Tuesday, December 28

چه خبر از دل تو؟ نفسش مثل نفس هاي دل كوچك من مي گيرد؟ يا به يك خنده ي پر از ناز كسي مي ميرد؟ چه خبر از دل تو؟ دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من مي گيرد؟
دیگه رفتی از کنارم
از تو خوابم از خیالم
از تو ذهنم از تو شعرام
دیگه رفتی از کتابام
از تو حرفم از تو قلبم
از تو قاب عکس چشمم

تو دیگه جایی نزاشتی
واسه حرف و واسه آشتی
واسه پرسیدن حالی
حتی یک خاطر تلخ
حتی آرزوی یک لحظه دیدار
همه رو قلم گرفتی
تو با خط خشک حرفات

از تو ذهن خاطراتت
تو دیگه عکسمو کندی
از رو طاقچه محبتت
تو دیگه مهرمو بردی

باورم نمیشه انگار
خوابی بود شیرینو کهنه
که روزا میگذرن و آه
میکنن خواب منو کم رنگ و کم رنگ
من دیگه شعری ندارم
که به پای تو بریزم
گفته های عاشقونم
واسه تو دیگه تمومه
حرف رفتنو گذاشتی
توی قلب ساده من
قصه های عاشقونه
واسه من دیگه تمومه
دیگه رفتی از کنارم
دیگه سخته از تو گفتن
حتی از تو قصه گفتن
واسه تو شعری سرودن
اما این آخره خطه
آخرین قصه این معشوق تنها
حرفه تو تنها گذاشتن
حرف من تنها نموندن
حرف تو رفتن و رفتن
حرف من دیگه نموندن
مهتاب

Wednesday, December 22

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....


مولانا

Tuesday, December 21

Monday, December 20

مانده ام که چطور هنوز اینجا میایی
دنبال چه میگردی
یا به چه میخواهی بخندی
که هنوزاینجا سرک میکشی
برگرد که با آدمکهای عروسک نما
بیشتر همخوانی داری
اینجا دیگر جایی برای تو نیست
ما از خنده های دروغین و نمایشی بیزاریم
شاید تو هم یکی از آنها شدی
آری
ما ترجیح میدهیم غمیگین و گوشه گیر و تنها خوانده شویم
ولی یکرنگ باشیم نه رنگارنگ
......
امروز عکست میگفت که تو هم از آنها شدی
آنها که رنگارنگند
وخودت روزی مسخره شان میکردی
ودر میانشان تنها بودی
و امروز یکی از آنها شدی
عروسکی و زشتَ
دلم گرفت
ولی اینبار نه برای خودم
دیدن چهره واقعی بعضی آدمها
.....
سخت است
همین

Sunday, December 19

اکنون تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرنوشتم
امروز درس جدیدی از زندگی گرفتم
دوست نازنینی به من آموخت که باید بدیها را بخشید
و دیروز را فراموش کرد
همین پریروز بود که بعد از زجه های فراوانم به خدا
برایم فرشته ای فرستاد که گره از کار این دنیایم بگشاید
گره ای که برایش شب و روز غصه میخوردم
و امروز فهمیدم خدایی هست هنوز
که مرا مینگرد
فکر میکردم که روی زمین تنهایم
هستم
اما بعضی انسانها فرشته اند در لباس ادمیزادی که
هم میتواند فرشته باشد و هم دیو
او که فکر میکردم فرشته بود
دیوی شد و درس خوبی به من داد
اشتباه کردم
اما جبران میکنم
امیدواورم دیر نباشد
نه نیست
چون خدا با من شوخی زیاد دارد
بارها مرا لب تیغ این زندگی گذاشت
و بارها هم با پنبه ای سر برید
که معنایش را نفهمیدم
امروز فهمیدم
امروز دیروز و اتفاقاتش را پشت سر میگذارم
و سراغ فردایی میروم که دیگر گول فرشتگان دیو صفت را نخورم
چشمانم را باز کنم و فقط فرشتگان واقعی را ببینم
انان که به من نزدیکند و من
انقدر احمق بودم که در دور دست به دنبالشان میگشتم
بقول یک دوست قدیمی
خوشبختی در یک قدمیست
و من امروزچقدر آزادم که از تو رها شدم

Saturday, December 18

صبر کردن دردناک است
و فراموش کردن دردناک تر
ولی از این دو دردناکتر
آن است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

Friday, December 17

آرامتر سکوت کن
صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد

Thursday, December 16

من به مرگم راضی ام اما نمی آید اجل
بخت بد بین ، از اجل هم ناز میباید کشید

Wednesday, December 15

ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی

Tuesday, December 14

روز اول شوخی شوخی جدی شد
شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود
و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو
ای کاش زودتر میفهمیدم که برای تو فقط یک شوخی بودم
شوخی که به این راحتی کنارش گذاشتی
قلبم گرفت دوباره

Monday, December 13


آدم برای این که غمش را فراموش کند
کار میکند
غذا میخورد
مهمانی میرود
میخوابد
...شوهر میکند/ زن میگیرد
عشق بازی میکند
بچه دار میشود
کار میکند
کار میکند
کار میکند
آدم سر فراموشیهایش پیر میشود...
خنده دار است / نه ؟
در آن بازي
زمين مي خورديم
وزخمي مي شديم
در اين بازي...
زخمي مي شويم
وزمين مي خوريم

Thursday, December 9


تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
در همان فنجانی که برایم خریدی
دیروز هم نبودی
که برایت بلیط سینما گرفتم
فیلم ترسناکی بود
دوست داری بخند...دوست داری گریه کن
و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم

Tuesday, December 7

از این خاطرات کهنه که مرا لحظه ای آرام و تنها نمیگذارند بیزارم
کاش به لحظه ای به آرامش برسم
ای کاش

کوچک که بودم و قصه های ساعت 9 رادیو، بهانه ای بود برای خوابیدن ... آن بانوی قصه گو، صدای لطیفی داشت . نمیدانم زیبایی در فن قصه گویی او بود یا جریان داستان ها اما میتوانستم به خوبی همه آنچه را تعریف میکرد در ذهنم مجسم کنم و اغلب هم تا صبح خواب همان قصه را میدیدم و البته بیشتر شب ها هنوز قصه به انتها نرسیده به خواب رفته بودم
آخر قصه ها با این جمله تمام می شد
بالا رفتیم ماست بود
پایین اومدیم دوغ بود
قصه ی ما دروغ بود
و من با خودم فکر میکردم : قصه ی دروغ را چه نیازی به شنیدن است؟
و بعضی شب ها هم می گفت
قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید
و من دلم به حال آن کلاغ سرگردان تنها که هیچ وقت به خانه اش نمیرسید می سوخت .حالا، تقریبا سی سالی از این تصویری که جلویم هست و از صدای آن بانوی قصه گو که هنوز در گوشم هست گذشته و من تازه فهمیدم که : آخر خیلی از قصه های زندگی دروغ ِ اما باید صبوری کرد و شنیدشان. خیلی از کلاغ ها هم هنوز در راهند و سرگردان و تنها .... اما این واقعیت زندگیست...
نمیدانم شاید فردا روزی برای فردایی ها داستانی بخوانم که کلاغ هایش قصه ببافند و در آن، آدم ها را به هم برسانند...

Saturday, December 4

می خواهی بروی ؟! پس بی بهانه برو ! بيدار نکن خاطره های
خواب آلوده را.
صدايت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهايت سرد است ،و من
می دانم :محبت ساختگیـت ،عشق دروغينت و
چشمان پر فريبت ،آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت

Wednesday, December 1

به سراغ من اگر می آیی
دیگر آسوده بیا
چند وقتیست که فولاد شده
چینی تنهایی من