Saturday, December 29



اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه

دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

سعدی

Thursday, December 13

چند خطی از دل

یاد اون روز هنوز پشتمو می لرزونه. اشک تو چشام میاره. دلم رو میسوزونه و میبینم قلبم واسه همیشه زخمیه....تو مثل یه کبوتر پر کشیدی و ندونستی با من و ما چه میکنی. درسته که پروازت به من تازه فهموند معنی بودن تو این دنیا چیه و نبودن چه کسایی دل آدم رو تکون میده. حتی مرگ پدرم در من چنین انقلابی بوجود نیاورد که رفتن تو باعث شد....هر روز که میگذره شاید به نبودنت بنا به خصلت آدمی عادت کنم اما باور نمیکنی که بیشتر حتی از روز اول تلخی این واقعیت رو حس میکنم. شبا که دعات میکنم از خدا میخوام که به من کمک کنه تا آرامش داشته باشم. چون تو این دنیا فانی هیچ چیزی جز آرامش ارزش تلاش نداره. آرامشی که من همیشه فقط تو چشمای نافذ تو دیدم و همیشه واسم سوال بود که معنی عمق چشات چیه . امروز میفهمم اون آرامشی بود که تو امروز بهش رسیدی. برای آرامش ابدیت همیشه دست به دامان خدا هستم

Tuesday, December 11

یادم هست

تقدیم به تو



Sunday, December 2

یادمان باشد از امروز خطائی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدائی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مائی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پائی نکنیم

Wednesday, November 28

مي توان در کوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
با طلوع ساده احساس داد
در نگاهت بوي باران مانده است
خاطرات سبز ياران مانده است
شاید درميان جنگل سبز دلت
رد پاي بي قراران مانده است

Monday, November 26


برخيز و بيا بـتا براي دل ما

حل کن به جمال خويشتن مشکل ما

يک کوزه شراب تا بهم نوش کـنيم

زان پيش که کوزه‌ها کنند از گـل ما

Thursday, November 22

فال حافظ تو

در خرابات مـغان نور خدا می‌بینـم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانـه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهـم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فـکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شـب
این همـه از نظر لطف شما می‌بینـم
هر دم از روی تو نقـشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینـم
دوسـتان عیب نظربازی حافظ مکـنید
کـه مـن او را ز محبان شما می‌بینم

Friday, August 24

بمناسبت سالروزت



در تاریکترین شب از شهریور ماه 1385 یکی از بزرگرترین و پرفتوحترین روح های در درون قفس , سینه دنیای کوچک ما را به سوی آسمانها گشود و پرواز کرد.
شیماه رفت
اما دنیا مهربانی متانت زیبایی و خاطرات شیرین برایمان به یادگار گذاشت .....شیماه رفت زمانی که دنیای کوچک ما دیگر تاب تحمل روح بزرگش را نداشت....شیماه رفت
و چه خوش رفت. شیماه در اوج رفت................................. رفت به جایی که متعلق
به آنجا بود و شاید مامور بود تا چند صباحی از عمر کوتا اما پر وسعتش را در بین ما باشد تا شاید ذره ای از بزرگواری و وقار را از بیاموزیم.....شیما پرواز کرد و قلب مادر
همیشه داغدارش- خانواده همیشه چشم به راهش را و همه ما را به آتش کشید. همواره در یادهایمان زنده خواهی بود ...روحت شاد

Saturday, July 21

سخنی از مولانا

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید: تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

Monday, July 16

دختر دریا



چیه ای دختر دریا
دختر دریای احساس
چرا چشمات پره اشکه
دختر بانوی آواز
اون فرشته است همه میگن
جای فرشته روی ابراست
تو دلت تنگه میدونم
تو دلای همه بلواست
آخه بازم یه فرشته
توی یک نامه نوشته
یکی تو راه بهشته

باز دوباره یه فرشته نامه تلخی نوشته
میگه یک مرغک عاشق رهاهی راه بهشته
اون نماد عشق و احساس تویی ای بانوی آواز
تو دلا همیشه زنده است خاطراتت ای گل ناز

از غم مسافر عشق همه دلها در عذابه
تو که پر گشیدی حتی حال تارمم خرابه

Monday, July 9

اشکی در گذرگاه تاریخ

ازهمان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
وز همان روزی که با شلاق خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد هی دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت
و گشت قرنها از آدم هم گذشت
ای دریـــــــغ
آدمیـــــت برنگشـــت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهی است
صحبت از آلودگی، پاکی، مروت، ابلهی است
صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست
روزگار مرگ انـــسانیـــت است
من، که
از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناری در قفس از غم يک مرد در زنجير
حتی قاتلی برادر
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يگ برگ نيست
وای! جنگــل را بيابان می کنند
دست خون آلود را در پيش خلق پنهان می کنند
هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويری سوت و کور
در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عـــشق
گفتگو از مـــرگ انســــانیــــت است
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
فریدون مشیری

Thursday, July 5

حکمت خدا رو نمیتونیم بفهمیم



روزا مثل برق و باد میگذرن. این عمر آدمیست که زمان لحظه ای هم بهش امان نفس کشیدن نمیده. ده ماهه که از سفرت به ابدیت میگذره. دلم میخواست میدونستم الان کجایی. تو این مدت چیکارا کردی. آره میدونم گاهی به خواب آدمای زمین اومدی و پیغام دادی که جات راحته. اما آیا این واقعیت داره یا اینکه ما زمینیها به این وسیله فقط میخواهیم خودمون رو آرومتر کنیم. آره میدونم . از قوه درک منه زمینی خارجه. اما خوب دست خودم نیست. این سوالها ی بی جواب که هر آدمی بنا به درک خودش واسش جواب درست کرده فکرم رو اینقدر مشغول کرده که گاهی حس میکنم دیگه زندگی کردن تو این دنیا هم بی مفهومه. واقعا این دنیا چه ارزشی داره که ما آدما توش اینقدر گناه میکنیم. دروغ میگیم - خیانیت میکنیم – دل همدیگرو می شکنیم – محبت رو از هم دریغ میکنیم – اینقدر غرق مادیات این دنیا میشیم که معنویات رو ازیاد میبریم. نمونش خوده من...تو این چند سال اخیر این زندگی لعنتی منو غرق خودش کرده بود و منم کت بسته به دامش افتادم......اما از وقتی که تو رفتی انگار یه تلنگر بزرگ هم به من زدی. " گفتی: بابا این دنیا ارزششو نداره. سرنوشت آدمیزاد هم دست خداست هم خود آدم. درسته که خدا رقم زده اما منه بنده خدا هم همچین کم تو عوض کردنش بی تاثیر نیستم. گفتی: قلبت مثل سنگ شده بود. لازم بود واست که یه چیزی بلرزونتش. خیلی به خودت میبالیدی مهتاب جون که من سختم و استوار. یه تنه دنیا رو حریفم. نیازی به هیچکس هم ندارم. آهای دوست و آشنا و فامیل من. همتون برید که نبود هیچکسی منو از پا در نمیاره. اما دیدی که رفتن من چطوری امونت رو برید. دیدی چطوری قلب سنگیت حالا دیگه آب شده. دیدی چطوری به خودت اومدی و بالاخره ایمان آوردی به خدایی که وجود داره. همون خدایی که منو از تو و خانوادمون گرفت ......" آره میدونم. رفتنت بی حکمت نبود. تو با رفتنت رد پای بزرگی روی زندگی من و شاید آدمای دیگه گذاشتی. شاید هنوزم بیادت گریه کنم و غمگین باشم. اونم چون دلم واسه جوونیت میسوزه. اما اینم بدون که این اشکا بیشتر واسه خودمه. تو هر جایی هستی میدونم بالا ترین مقام رو داری. چون ذاتت این بود که همیشه تو همه چیز برتر باشی. پس میدونم الان بهترین جای ابدیت هستی و من سالهای کوتاه عمرت رو در این دنیا جشن میگیرم و برای عمر ابدی روحت آرزوی شادی و سرورمیکنم

از تو ممنونم که باعث شدی من دوباره به خدای خودم نزدیک بشم. اینو از تو دارم

Saturday, June 30

بانوي آسمان


رشحه نور خدا، بانوي آسمان، بانوي زمين نبود

روي مه پيكر او سير نديديم و برفت

نديده بودم
نديده بودم پيشمرگ زنده بماند و.
زنده بماند و
يار رفت و غافلگيرم كرد

و در فقدان او من مرگ را بخاطر هيچكس دوست دارم
مي آيم مي آيم و آستانه پر از عشق مي شود
من، با تو زيسته ام رگ حيات من
من، اي عاشقانه ترين شب عالم
اي كه نگاهت را به پريايي نخواهم داد زيبا
اي كه سرابت را به دريايي نخواهم داد شيماه
اي كه خيالت را به دنيايي نخواهم داد شيماه
و اي كه غبارت را به والايي نخواهم داد

با تو سخن مي گويم
اي كه صلابت نشانه تو
اي كه شهامت نور تو
و اي كه زيبايي محتاج تو
و اي كه والايي همراه توست

با تو سخن مي گويم
بانوي آسمان
خوب ميداني كه چه مي گويم
بانوي آسمان
بانوي مهربان

آخر
آخر مگر وعده ديدار ما چقدر بزرگ بود

يك قدم مانده به اوج
يك سفر مانده به عشق
يك حرف مانده به تو
در خزان دل خود خاك شدم

كه رفتي

آخر مگر، توان پرهاي تو چه اندازه بود كه تو را تاب ماندن نگذاشت


با تشكر از فرزين

Sunday, June 24

بازم ميام به ديدينت


اي ناز ِ مهربون سلام ، باز اومدم به ديدنت
حال و هوام بارونيه ، از غمه پر کشيدنت
همبازي قشنگ من ، حالت چطوره مهربون ؟
خوش مي گذره بدونِ ما ، زندگي توي آسمون ؟
خورشيد خانوم ، حالش خوبه؟ از آسمونا چه خبر ؟
اينجا هنوزم ابريه ، از وقتي که رفتي سفر
عزيزم از خودت بگو ، چشماي نازت چطورن ؟
جات خاليه روي زمين ، بچه ها از گريه پُرن
چه روزگارِ سختيه ، طاقتِ من تموم شده
تمومه خاطرات خوب ، با رفتنت حروم شده
خُب بگذريم باز چه خبر ؟ خدا واسه تو چي نوشت ؟
انگاري خوش مي گذروني ! تنها که نيستي تو بهشت
حالا ديگه بايد برم ، آخه د اره ديرم مي شه
بازم ميام به ديدنت ، تا عمر دارم ، تا هميشه

Saturday, June 9

میرن ادما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه

رفیق من سنگ صبور غم هام / به دیدنم بیا كه خیلی تنهام
هیشكی نمی فهمه چه حالی دارم/ چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها/ خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی/ پیر شدم پیر تو ای جوونی


Sunday, April 15

يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
تو ميخواستي كه فدا شي من ميخواستم كه رها شم
تو ميخواستي كه فنا شي من ميخواستم كه نباشم
چه غريبونه نگاهت در و ديوارو نگاه كرد
انگار از توآسمونا يك كسي تورو صدا كرد
تو نگاه تو رضايت یا غروري عاشقونه
شوق پرواز توي چشمات انگاری ميري به خونه
گفتي آروم زير گوشم زندگي يه حرف پوچه
چرا موندن و پوسيدن آخرش رفتن و كوچه
حرف هر دومون يكي بود تو چه زيبا پر كشيدي
قفسو ساده شكستي چتر گل به سر كشيدي
حالا حتي آسمونا وسعتش به زير پاته
میدونستي پر كشيدن آخرين راه نجاته
قدرتت به قدر دنيا قلب تو مثل يه دریا
اين حقارت واسه من بس كه تو اونجا و من اينجا
من تو سرداب زمينم تو به معبودت رسيدی
من توي بهت عميقم تو به مقصودت رسيدی
يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
ميدوني كه تا ابد هم يادت از دلم نميره
تو عقاب پر غروري دل من مرغ اسيره
اگه زندونم نباشه من توي دنيا اسيرم
تو تونستي پر كشيدي من میپوسم و میمیرم

Wednesday, April 11

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟


وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

Monday, March 19

فرشته


تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم
باز به یاد توهمیشه شبا آواز میخونم
میدونم برگشتن تودیگه یه خواب و خیاله
تا دوباره تو رو داشتن آرزوی که محال
آرزو هر چی که باشه اما داشتنش قشنگه
بعد رفتن تو دستام رو به آسمون بلنده
از خدا میخوام که شبها تو رو تو خوابم ببینم
تا بهت بگم که بی توخیلی خسته ام نازنینم
تا بهت بگم که بی توتوی این دنیا غریبم
کاشکی تنهام نمیذاشتی بی تو من خیلی غریبم
حالا دستام بی تو سرده بس که بی تو گریه کردن
گونه هام خیسه از اشکام بس که بی تو تک و تنهام
تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم

Wednesday, March 7

بر مزارم گریه و زاری مکن

گر گزارت روزگاری سوی گورستان فتاد
بر مزارم گریه و زاری مکن
اشک بی حاصل مریز
در غم مرگم عزاداری مکن
من در آن گودال خاکی نیستم
گور من از من تهی ست
بهر یار زنده غمخواری مکن
سر بسوی آسمان کن مهر تابان را ببین
در سکوت شامگاهان ماه رخشان را ببین
بر فراز مرغزاران ابر گریان را ببین
در کنار جویباران سرو رقصان را ببین
در میان شاخساران مرغ خندان را ببین
تارک اورنگ کیهان نور یزدان را ببین
من همان تابنده مهرم پرتو رخشنده ماهم
قطره جانبخش ابرم قامت رقصنده سروم
مرغ شاد نغمه خوانم چلچراغ کهکشانم
گر گزارت روزگاری بر مزار من فتاد
ناله وزاری مکن
در وصال یار دیرینت گهر باری مکن
چشم جان بگشا مرا در درگه جانان ببین
ساکن منزلگه یزدان ببین
ذره ام در ذات هستی تا ابد پاینده ام
پرتو خورشید عشقم جاودان تابنده ام

با تشکر از دوست عزیز الهام

Tuesday, February 20

شب رفتنت


شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره
دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد
غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن قحطی سفیدیها بود همه انگار مشکی بودن
شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست
شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن
بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت
سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی
شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد
شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید
شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد
شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن
شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه
شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن
شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت
شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر
برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

مریم حیدرزاده

Tuesday, February 13

من دلم ميخواهد ... خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش ... دوستانم بـنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار
مينويسم:اي يار خانه دوستي ما اينجاست
... تا كه ديگر نگويد سهراب : خانه دوست كجاست ؟

Wednesday, January 24

قطعه مورد علاقه شیماه

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است
................
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند

Wednesday, January 3

در آغوش نور

چطور میشه پذیرفت؟ چطور میشه قبول کرد که نیستی؟ چهار ماهه که رفتی و من روزی نشده تو این مدت که به عکسات خیره نشم و به این فکر فرو نرم که اصلا چی شد! یعنی چی که تو مردی. مگه میشه آخه ....ولی ظاهره قضیه میگه آره . حالا که شده. روزا میگذرن و ماه میشن. ماهها میگذرن و فصلها دوباره عوض میشن و چشمی بر هم بزنیم سالهاست که گذشته و از تو فقط اسمت باقی میمونه و یه خاطره. معنی زندگی اینه. چه سرد و ظالم. تو رفتی و تو آغوش نور خوابیدی. نوری که ای کاش منم میتونستم به سرعت تو ببینمش. اما دست من نیست. میگن دست تقدیر و سرنوشته. چه میدونم شاید اونایی که به این ایمان دارن راحت تر از من زندگی میکنند