Friday, June 27

آخه مگه میشه باور کرد که رفتی

Wednesday, June 18

تنهایی

عمر کوتاه مرا مهلت بسیار گذشت
فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت
آرزوها به دلم بود و به جایی نرسید
ای بسا نقش که از پرده ی پندار گذشت
گل نچیدیم و خزان گلشن ما غارت کرد
دولت وصل میسر نشد و یار گذشت
جلوه ای کرد شبی دولت بیدار اما
بخت در خواب شد و فرصت دیدار گذشت
قطره شیری که ز پستان جهان نوشیدم
اشک حسرت شد و از دیده ی خونبار گذشت
ای که از ((کوچه تنهایی)) ما می گذری
گوش کن ناله من از سر دیوار گذشت
صبح تا بنده ی دل تیره شد از شام گناه
غافل از فکر دوا ماندم و بیمار گذشت
ناز مفروش به پیری که خریداری نیست
سعی بیهوده مکن گرمی بازار گذشت
تلخ و شیرین جهان گذران می گذرد
غم بگذشته چه داری ؟ کم و بسیار گذشت

باور نکن تنهاییت را

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

Thursday, June 12


برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات ببیند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم

Wednesday, June 11

پنجه در افکنده ایم
با دست هایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش میکشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما
نیازمند رهایی است
نه تصاحب
در را خویش ایثار باید
نه انجام وظیفه

Tuesday, June 10

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری
باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس'
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟
ای راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند

Monday, June 9

خانه دوست کجاست

شبی از کوچه های تنهائی می گذشتم ، از کنار خانه های خاموش وتاریک ، از کناریاسهای آویخته از دیوار، از میان سکوت و خلوت کوچه هایی که باد پائیزی در آن ها که مثل قلب های مرده تاریک بودند وجود دارمی وزید و برگهای خزان را با خود از کوچه باغ ها می آورد با خود می اندیشیدم آیا کسی در این خانه ها که مثل قلب های مرده تاریک بودند وجود دارد
لحظه ها می گذشتند و من همچنان آرام در امتداد کوچه های تنهایی گام برمی داشتم، ناگهان پشت پنجرهء یکی از خانه ها ، دختری را دیدم که زیر نور مهتاب ایستاده بود ،آرام نزدیک شدم ، انگار مرا نمیدید ، با چشمان اشک آلود به افق نامعلومی خیره شده بود ، در نگاهش انتظار وحسرت بود ، انگار منتظر آشنایی بود که پا در کوچه های خلوت وپائیزی دل او گذارد ، تنهائی اش را بگیرد ، حرفهایش را بشنود ، دردهایش را که مدتها در دلش نهفته بود آرام بخشد ،... دوستش داشته باشد ، یک دوست واقعی برایش باشد ولی انگارهمهء آدمها غریبه اند ،هیچ کس تنهایی تورانمی بیند، هیچ کس پا در خلوتگاه دل تو نمی گذارد... هیچ کس جای انتظار را در چشمان تو پر نمیکند ، هیچ کس.. آنها آنقدر با دل تو فاصله دارند که اگر ظاهرا" کنارت هم باشند تو هرگز باورشان نخواهی کرد ، تو می دانی آنها همه به.فکر خودند و هرگز تنهایی تو را نخواهند فهمید کسی بگوید خانه دوست کجاست ؟و من در کوچه ای که فقط پاییز و زمستان دارد روبروی خانهءتنهائی تو خانه ای انتخاب کردم
کسی بگوید خانه دوست کجاست؟

Thursday, June 5

الهی دعوتم کردی ، ردم مکن ؛
شعله ورم کردی ، سردم مکن ؛
آمدم تا باتو راه های نرفته را بروم
آمدم و مطمئنم که تو سال ها چشم به راهم بودی ؛
حالا دستم را بگیر و مرا پا به پا ببر تا خودم را پیدا کنم
من سال هاست که در خودم قدم می زنم ، ولی به خودم نمی رسم
مرا به خودم برسان ؛ من گم شده ام