Wednesday, December 31

سکوت

چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندكي سكوت
---------
چه بسا که انها زنده اند و ما مرده
ای کاش ما انسانهای مرده زمینی هم چنین بودیم
حد اقل دلی را نمیشکستیم

Tuesday, December 30

درس زندگي این هفته

بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
-----
ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نمي‌دونيم
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نمي‌دونيم چيزي را از دست داديم
----
دوستی واقعی مثل سلامتی میمونه
ارزش اونو معمولا تا وقتی که از دستش بدیم نمیدونیم
----
دوست واقعی اونی کسی هست که وقتی میاد که تموم دنیا ازپیشت رفتن
-----
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
----
در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد
ولي يك عمرطول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد
----
دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه
-----
دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه
كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني
------
رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و
يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
----
هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس
ميكني چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده
-----
شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن،
اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن
-----
شادي براي اونايي كه گريه مي‌كنن و يا صدمه مي‌بينن زنده است
براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه امتحانش كردن
چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران روتو زندگيشون ميفهمن
----
عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با يك اشك تموم ميشه
. روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده، شكل ميگيره.
نميشه تا وقتي كه دردها ورنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري
-----
وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه مي‌كردي و بقيه مي‌خنديدن.
سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتيرفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

Saturday, December 27

یه راهی نشونم بده

یه جوری خبر کن منو
یه جوری نشونی بده
به این جاده های غروب
یه حالی یه جونی بده
یه جایی یه ردی بزار
که چشامو پیدا کنم
ببینم تو رو مهربون
ندیدنو حاشا کنم
یه راهی نشونم بده
که راهی بشم تا خودت
اگه شد بیا بین راه
ورم دارببر با خودت
ورم دار ببر تا طلوع
که فردای دنیا بشم
نزار حس کنم گم شدم
بزار با توپیدا بشم
نزار گم کنم رد تو
که بی راهه دورم کنه
یه جوری نشونی بده
نزارشب مرورم کنه

Thursday, December 25

همیشه غمگینترین و رنج آورترین لحظات زندگی آدم
توسط همون کسی ساخته میشه که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین
لحظات رو برای ما ساخته

Monday, December 22

I am the Gentle Autumn’s rain…

Do not stand at my grave and weep;
I am not there. I do not sleep.
I am a thousand winds that blow.
I am the diamond glints on snow.
I am the sunlight on ripened grain.
I am the gentle autumn’s rain.
When you awaken in the morning’s hush,
I am the swift uplifting rush
Of quiet birds in circled flight.
I am the soft stars that shine at night.
Do not stand on my grave and cry;
I am not there. I did not die….

Wednesday, December 17

مامان بزرگ عزیز همیشه بیادتیم

تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشهء طاقچه توي ايونه
خودش كجاهاست خدا ميدونه
خودش كجاهاست خدا ميدونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه
پرسيد زير لب يكي با حسرت
پرسيد زير لب يكي با حسرت
از ماها بعدها چه يادگاري ميخواد بمونه
خدا ميدونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه

غریت آشنا

تو زیباتر شدی یا چشم من بارونیه
این قفس بازه ولی دل من زندونیه
من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت
تو نباشی میپره عطرت هم از پیرهنت
مخوام آروم شم .....تو نمیزاری
هر دو بیرحمند..عشق و بیزاری
همه دنیا رو زیر رو کردم
تو رو شاید دیر آرزو کردم
قدمهای آخر رو آهسته تر بردار
واسه من کابوسه
فکر آخرین دیدار

Thursday, December 11

برو

میخواهی بروی؟
پس بی بهانه برو
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را
صدایت همان صدا , نگاهت ناتنی ودستهایت سرد است
و من میدانم : محبت ساختگیت , عشق دروغینت
و چشمان پر فریبت
آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت

Tuesday, December 9

حرف آخر- مریم حیدر زاده


دیگه امشب آخرین باره که من
دست گرمتو تو دستام می گیرم
آخرین باره که من، با یه دنیا آرزو
واسه چشمات می میرم
چشم تو خودش داره می گه برو
می رم اما می دونی دوستت دارم
هرجا دنیا باشم هرچقدر تنها باشم
نمی تونم مثل تو سرد و بی وفا باشم
می دونم واسه رسیدنه به تو دیر اومدم
تو چشمات دنبال تقدیر اومدم
می دونم من نبودم، قلبتو دادی به کسی
هنوزم می گم واسش دلواپسی
حالا که دارم می رم کاش یه بار نگام کنی
من به اینم راضی ام که فقط دعام کنی
می رم اما آخر راهه منو تو این نبود
آخر عاشقی مون اینهمه نقطه چین نبود
اگر مهربون تر از تو سر راهه من بیاد
به دلم نمی شینه، قلب من تورو می خواد
حرف آخرم بگم حالا که دارم می رم
همیشه با خاطرت می مونم تا بمیرم
حالا که دارم می رم کاش یه بار نگام کنی
من به اینم راضی ام که فقط دعام کنی
می رم اما آخر راهه منو تو این نبود
آخر عاشقی مون اینهمه نقطه چین نبود
. . . . . . . .

Sunday, December 7

میدونی فاصله انگشتان واسه چیه؟
واسه اینکه یه نفر دیگه با انگشتاش این جای خالی رو پر کنه
پش با این حسات دنباله کسی باش که بتونه تا ابد دستت رو بگیره
نه فقط واسه چند لحظه

Sunday, November 30

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عکس شيدايی در آن آيينه سيما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پر وا نبود
در دل بيدار خود جز بيم رسوايی نداشت
گر چه روزی همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديدم آن چشم درخشان را ولی در اين صدف
گوهر اشکی که من ميخواستم پيدا نبود
بر لب الوان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگری هم بود اما ای دريغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
در کنار من هنوز گرمای تو هست
گرچه کسی تو را نمی بیند
ولی از تو برای من همین بسست

Thursday, November 27

شعرى از پابلو نرودا -- ترجمه از احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
،يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
،و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوری كنی
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
،اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
،اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی
امروز زندگی را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن
نگذار كه به آرامی بميری
شادی را فراموش نكن

Wednesday, November 26

یادم هست .... یادت نیست


روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آ خر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
یادم هست .... یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود
پس چرا گشت شبانه - دربه در - یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست .... یادت نیست

Wednesday, November 19

Saturday, November 8

ویرانه های هوس

دیگر توان نگریستن در چشمانش را ندارم.دیگر نمی توانم دربرابرش بایستم و گوش به سخنانش بسپارم.هربار یاد نگاههای آنروز تمامی وجودم را میلرزاند. باور کن که می دانم این یک بازی بود. یک بازی سرنوشت و باز هم باورکن آنچه امروز ویرانه ای بیش نیست ,نه تنها سرنوشت تو که زندگی من است
مرا ببخش تا یکبار دیگر نفسی به آرامش فرودهم.نمی دانم اینجا که ایستاده ام کجاست .امروز دیگر از دانستن و ندانستن گذشته ام.امروز دیگر می توانم بدون تلاطم همه آن سالها را مرور کنم و شاید با مرور تمامی آن خاطرات خواستن ها و بدست آوردن ها را معنی کنم .من ایستاده ام و می دانم که در زیر پاهایم ویرانه ای بیش نیست: ویرانه ای ساخته هوس

Friday, November 7

دعوت

آمدنم را دعوتي بودت
---
رفتنم را اما
---
تاريخ مصرف آدمها را
---
كدام كارخانه مشخص مي كند؟
---
هيچگاه نفهميدم
---
من فاسد بودم ؟
---
يا تمام گشتم ؟
---
هيچگاه نفهميدم

Wednesday, November 5

تو ناز میکنی, من ناز میکشم , این منطق کیه
انگار پیش تو فرقی نمیکنه کی عاشق کیه
روح تو مریمه , چسم تو نرگسه , دست تو نسترن
روح تو , دست تو ,چشم تو ,عشق من
گلخونه منه
وقتی که خاطره , غمگین تو هنوز , تو خونه منه
یعنی که بار غم بی تو شبانه روز رو شونه منه
غم بار عشقتو رو دوش میکشم , پا پس نمیکشم
با این خیال پوچ که چشمای تو , دیوونه منه
تو ناز میکنی
من ناز میکشم

Tuesday, October 28

من به احساس تو شک دارم

خونمون مثل یه زندونه
من کنارت و یکی دیگه ؛
بین دستایِ تو مهمونه
مثل مهره ای که میسوزه
دیگه از چشم ِ تو افتادم
خسته م بیا تمومش کن
واسه تصمیم ِ تو آمادم
دیگه بسمه شکستن
بهتره با تو نمونم
چی بهت بگم عزیزم
من گرفتار زمونم
آره میدونم تو حق داری
ساده احساسمو می بازم
یا دمه همیشه میگفتی
من یه معشوقه ی پر نازم
بین ما فاصله افتاده
بین دستای من و دستات
وقت دل کندن ِ موهامه،
از نوازشهای انگشتات
دیگه بسمه شکستن
بهتره با تو نمونم
چی بهت بگم عزیزم
من گرفتار زمونم
من پشیمون ـ پشیمونم ..
کاش به عشقت تن نمیدادم
سخته دل کندن و تنهایی ،
من به چشمای تو معتادم
لحظه هاتو به تو می بخشم
باید این جاده رو برگردم
هر کجا میری خدا حافظ
دیگه دنبالت نمی گردم

Monday, October 27

در راه‌ زندگي‌، تند نران‌

روزي‌، مديري‌ بسيار ثروتمند و سرشناس‌ از خياباني‌ عبور مي‌كرد. او سوار بر اتومبيل‌ گرانقيمتش‌سريع‌ رانندگي‌ مي‌كرد و از راندن‌ آن‌ لذت‌ مي‌برد. البته‌ مراقب‌ بچه‌هايي‌ بود كه‌ گاه‌ و بيگاه‌ از گوشه‌ و كنارخيابان‌، به‌ وسط خيابان‌ مي‌پريدند كه‌ ناگهان‌ چيزي‌ ديد. اتومبيل‌ را متوقف‌ كرد ولي‌ متوجه‌ كودكي‌ نشد.در حالي‌ كه‌ حيرت‌ زده‌ به‌ اطرافش‌ نگاه‌ مي‌كرد، ناگهان‌ آجري‌ به‌ در اتومبيل‌ خورد و آن‌ را كاملا قر كرد! ازفرط خشم‌ و عصبانيت‌ از اتومبيل‌ پياده‌ شد و يقه‌ اولين‌ كودكي‌ را گرفت‌ كه‌ در آن‌ حوالي‌ ديد. بعد درحالي‌ كه‌ او را محكم‌ تكان‌ مي‌داد، فرياد كشيد: “اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ كردي‌؟ تو كه‌ هستي‌؟ مگر عقلت‌ رااز دست‌ داده‌اي‌؟ مي‌داني‌ اين‌ اتومبيل‌ چقدر ارزش‌ دارد؟ و تو چه‌ خسارتي‌ با زدن‌ آجر و قر كردن‌ در آن‌به‌ بار آورده‌اي‌؟” پسربچه‌ كه‌ شرمنده‌ به‌ نظر مي‌رسيد، در حالي‌ كه‌ بغض‌ كرده‌ بود، گفت‌: “آقا، خيلي‌ معذرت‌مي‌خواهم‌. فقط يك‌ لحظه‌ به‌ حرف‌هايم‌ گوش‌ كنيد. به‌ خدا نمي‌دانستم‌ چه‌ كار ديگري‌ بايد انجام‌ دهم‌.چاره‌اي‌ نداشتم‌. آجر را پرت‌ كردم‌، چون‌ هيچ‌ راننده‌اي‌ حاضر نشد بايستد و كمكم‌ كند”. بعد در حالي‌ كه‌اشك‌هايش‌ را پاك‌ مي‌كرد و با دست‌ به‌ نقطه‌اي‌ اشاره‌ مي‌كرد، گفت‌: “به‌ خاطر برادرم‌ اين‌ كار را كردم‌.داشتم‌ او را با صندلي‌ چرخدارش‌ از روي‌ جدول‌ كنار خيابان‌ عبور مي‌دادم‌ كه‌ ناگهان‌ از روي‌ آن‌ به‌ زمين‌سقوط كرد. زورم‌ نمي‌رسد كه‌ او را بلند كنم‌”. سپس‌ در حالي‌ كه‌ به‌ هق‌ هق‌ افتاده‌ بود، ملتمسانه‌ به‌ مديربهت‌ زده‌ گفت‌: “لطفٹ كمكم‌ كنيد. كمكم‌ مي‌كنيد تا او را از روي‌ زمين‌ بلند كنم‌ و روي‌ صندلي‌ چرخدارش‌بنشانم‌؟ او زخمي‌ شده‌”. مدير جوان‌ كه‌ بغض‌ راه‌ گلويش‌ را بسته‌ بود و به‌ زور آب‌ دهانش‌ را قورت‌مي‌داد، به‌ سرعت‌ به‌ آن‌ سمت‌ دويد. سپس‌ پسر معلول‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد و او را روي‌ صندلي‌چرخدارش‌ نشاند. بعد با دستمالي‌ تميز، آثار خون‌ را از روي‌ خراشيدگي‌هاي‌ سر و صورت‌ پسر معلول‌پاك‌ كرد. نگاهي‌ به‌ سراپاي‌ او انداخت‌ و خيالش‌ راحت‌ شد كه‌ او صدمه‌اي‌ جدي‌ نديده‌ است‌. پسركوچك‌ از فرط خوشحالي‌ بالا و پايين‌ مي‌پريد، به‌ مدير جوان‌ گفت‌: “خيلي‌ از شما متشكرم‌، خدا خيرتان‌بدهد!” مدير جوان‌ كه‌ هنوز آن‌ قدر بهت‌ زده‌ بود كه‌ نمي‌توانست‌ حرفي‌ بزند، سري‌ تكان‌ داد و آن‌ دو رانگاه‌ كرد. سپس‌ با گام‌هايي‌ لرزان‌ سوار اتومبيل‌ گران‌ قيمت‌ قر شده‌اش‌ شد و تمام‌ طول‌ راه‌ تا خانه‌ را به‌آرامي‌ طي‌ كرد. با وجود آنكه‌ صدمه‌ ناشي‌ از ضربه‌ آجر به‌ در اتومبيلش‌ خيلي‌ زياد بود، مدير جوان‌ هرگزتلاشي‌ براي‌ مرمت‌ آن‌ نكرد. او مي‌خواست‌ قسمت‌ قر شده‌ اتومبيل‌ گرانقيمتش‌ هميشه‌ اين‌ پيام‌ را به‌ اويادآوري‌ كند:

در مسير راه‌ زندگي‌، هرگز آن‌ قدر تند نران‌ كه‌ شخصي‌ براي‌ جلب‌ توجهت‌، آجر به‌ سوي‌ تو پرتاب‌كند”

Tuesday, October 14

حیف که ما آدما تا وقتی هستیم قدر همدیگرو نمدونیم و
حتی با تجربه تلخ از دست دادن عزیزامون بازم حالیمون نیست
------
نه . اصلا حالیمون نیست

Monday, October 6

باورش سخته هنوزم

دارم از چشات میخونم
باورش سخته هنوزم
تونباشی توی شعرام
من دیگه از کی بخونم
حالا که میخوام بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینو از چشام میخونی
دست تو،تودست من بود
نمیدونم کی تو رو ازم گرفت
نمیدونم که کدوم نگاه شوم
قصه ی جدایی رو برام نوشت
حالا که میخواهم بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینواز چشام میخونی

Monday, September 29

بهترين ترانه رو من از چشماي تو مي سازم
تو قمار زندگي تو نباشي من مي بازم
اگه باشي در كنارم با تو من مالك دنيام
بيخيال غربت و غم چشم به راه نور فردام ..
. دوستت دارم دوستت دارم توي دنيا تورو دارم
.. مثل آسمون كه تنها اميدش چند تا ستارس
ديدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارس ...
اثر انگشت تو يعني قصه ي خوب نوازش ...
هر نگاه عاشق تو غزل آبي خواهش .
. جاده هاي مهربوني ميگذره از تو نگاهت
روشن شباي تارم با خيال روي ماهت

Wednesday, September 24

من بی تو تب دارم

باران مهتابي بر من نمي باري
من يوسف عشقم پس کو خريداري
من بي تو تب دارم هزیان نمیگویم
با موج و دریا از طوفان نمی گویم
این سرخی چهره از آتش درد است
رنج و غمی پنهان در خنده مرد است
می سوزم از عشقت چون شعله بی فریاد
شب را چراغان کن ای روشنی آباد
روزی تو می آیی از مرز باورها
می لغزد از شادی اشک کبوترها
باران مهتابي بر من نمي باري
من يوسف عشقم پس کو خريداري

Monday, September 22

با تشکر از دوست عزیزم برای انتخاب موزیک سایت

Wednesday, September 10

كجا شد؟

كجا شد؟ عهد و پيمان را چه كردي؟
امانتهاي چون جان را چه كردي؟
.
چرا كاهل شدي در عشق بازي؟
سبك روحيٌ مرغان را چه كردي؟
.
نشان عاشقي گنجيست پنهان
چه كردي گنج پنهان را چه كردي؟
.
ترا با من نه عهدي بود زاوٌل؟
بيا بنشين بگو، آن را چه كردي؟
.
چنان ابري به پيش ما چه بستي؟
چنان خورشيد خندان را چه كردي؟
.
(مولانا)

Friday, September 5

دومین سالگرد پروازت




شیماه نازنینم
--------------------
دومین سالگرد پروازت را به زندگی آرام و ابدیت
گرامی میدارم. هر جا که هستی روح آزادت شاد باشد
همیشه در قلب منی

------

مهتاب


Monday, August 11

فاصله ها

در ميان من و تو فاصله هاست
. گاه مي انديشم..
مي تواني تو به لبخندي.اين فاصله را برداري!
تو توانایی بخشش داری
دستهاي تو توانايي اين را دارد.كه مرا زندگاني بخشد!
چشمهاي تو به من.آرامش بخشد!
و تو چون مصرع شعري زيبا ،
سطر بر جسته اي از زندگي من هستي!
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر ،
رونقي ديگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟؟
نه دریغا هرگز
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
کاشکی شعر مرا میخواندی

Tuesday, August 5


یا علی تو مولایی
یا علی یاریم کن تو زندگی

Friday, June 27

آخه مگه میشه باور کرد که رفتی

Wednesday, June 18

تنهایی

عمر کوتاه مرا مهلت بسیار گذشت
فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت
آرزوها به دلم بود و به جایی نرسید
ای بسا نقش که از پرده ی پندار گذشت
گل نچیدیم و خزان گلشن ما غارت کرد
دولت وصل میسر نشد و یار گذشت
جلوه ای کرد شبی دولت بیدار اما
بخت در خواب شد و فرصت دیدار گذشت
قطره شیری که ز پستان جهان نوشیدم
اشک حسرت شد و از دیده ی خونبار گذشت
ای که از ((کوچه تنهایی)) ما می گذری
گوش کن ناله من از سر دیوار گذشت
صبح تا بنده ی دل تیره شد از شام گناه
غافل از فکر دوا ماندم و بیمار گذشت
ناز مفروش به پیری که خریداری نیست
سعی بیهوده مکن گرمی بازار گذشت
تلخ و شیرین جهان گذران می گذرد
غم بگذشته چه داری ؟ کم و بسیار گذشت

باور نکن تنهاییت را

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

Thursday, June 12


برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات ببیند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم

Wednesday, June 11

پنجه در افکنده ایم
با دست هایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش میکشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما
نیازمند رهایی است
نه تصاحب
در را خویش ایثار باید
نه انجام وظیفه

Tuesday, June 10

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری
باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس'
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟
ای راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند

Monday, June 9

خانه دوست کجاست

شبی از کوچه های تنهائی می گذشتم ، از کنار خانه های خاموش وتاریک ، از کناریاسهای آویخته از دیوار، از میان سکوت و خلوت کوچه هایی که باد پائیزی در آن ها که مثل قلب های مرده تاریک بودند وجود دارمی وزید و برگهای خزان را با خود از کوچه باغ ها می آورد با خود می اندیشیدم آیا کسی در این خانه ها که مثل قلب های مرده تاریک بودند وجود دارد
لحظه ها می گذشتند و من همچنان آرام در امتداد کوچه های تنهایی گام برمی داشتم، ناگهان پشت پنجرهء یکی از خانه ها ، دختری را دیدم که زیر نور مهتاب ایستاده بود ،آرام نزدیک شدم ، انگار مرا نمیدید ، با چشمان اشک آلود به افق نامعلومی خیره شده بود ، در نگاهش انتظار وحسرت بود ، انگار منتظر آشنایی بود که پا در کوچه های خلوت وپائیزی دل او گذارد ، تنهائی اش را بگیرد ، حرفهایش را بشنود ، دردهایش را که مدتها در دلش نهفته بود آرام بخشد ،... دوستش داشته باشد ، یک دوست واقعی برایش باشد ولی انگارهمهء آدمها غریبه اند ،هیچ کس تنهایی تورانمی بیند، هیچ کس پا در خلوتگاه دل تو نمی گذارد... هیچ کس جای انتظار را در چشمان تو پر نمیکند ، هیچ کس.. آنها آنقدر با دل تو فاصله دارند که اگر ظاهرا" کنارت هم باشند تو هرگز باورشان نخواهی کرد ، تو می دانی آنها همه به.فکر خودند و هرگز تنهایی تو را نخواهند فهمید کسی بگوید خانه دوست کجاست ؟و من در کوچه ای که فقط پاییز و زمستان دارد روبروی خانهءتنهائی تو خانه ای انتخاب کردم
کسی بگوید خانه دوست کجاست؟

Thursday, June 5

الهی دعوتم کردی ، ردم مکن ؛
شعله ورم کردی ، سردم مکن ؛
آمدم تا باتو راه های نرفته را بروم
آمدم و مطمئنم که تو سال ها چشم به راهم بودی ؛
حالا دستم را بگیر و مرا پا به پا ببر تا خودم را پیدا کنم
من سال هاست که در خودم قدم می زنم ، ولی به خودم نمی رسم
مرا به خودم برسان ؛ من گم شده ام

Wednesday, May 28

تو نرفتی

بیاد تو نازنینی که هر لحظه با من ومایی و گذشت زمان نه تنها تو رو به دست فراموشی نسپرده , بلکه هر روز نقش تو رو تو زندگی ما عمیق و عمیقتر میکنه

Friday, May 23

تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ه
ا که به اندازهء یک پنجره میخوانند
آه...سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید : " دستهایت رادوست میدارم "
کوچه ای هست که قلب من آن رااز محل کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد
.من پری کوچک غمگینی رامیشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخزاد

Thursday, May 22

عروسک



مي خواهم عروسک وار زندگي کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکند. تا اگر دلم را کسي شکست چيزي احساس نکنم. تا اگر به مشکلات زندگي برخوردم بي پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکي بيش نيست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همين انسان خاکي باشم. اما سنگ به سرم نخورد. کسي دلم را نشکند و مشکلات مرا از پاي درنياورد

Wednesday, May 21

جایی خواندم

خواب امانت را بریده است ٬ واژه ها که با هم جمع می شوند فکرهای خاکستری را رژه میروند.دیگر نه از استاد رازی کاری بر می آید و نه از آنهمه دود و سیگار و سرفه! نه شعر می خوانی٬شاعر هم که دیگر نمی شوی.ذهنت را ربوده است.آب می شوی.ناب که نه٬آب می شوی.تلنگری در راه است برای بغض بیقرار.با شب پرسه هم نمی توانی قسمتش کنی.
پلک هایت را به زور باز نگه میداری تا خیره بماند به صفحه موبایلت تا شاید پیغامی٬آوایی.........
امآ نه!
تصمیمت را می گیری! موزیک را خاموش می کنی و هر آنچه را که روشن است.کاغذ و قلم را بر می داری و در سیاهی می نویسی: خواب را عشق است ٬ رویا را عشق است ٬ فردا را عشق است

Tuesday, May 20

بی تو

بی تو طوفانزده دشت جنونم،صیدافتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه بدنبال تولغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی در خانه چو بستم
دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزمگر بمیرم زغم دل ، با تو هرگزنستیزم
من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم
هما میرافشار

Monday, May 12

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد
پش چرا عاشق نباشم؟؟؟؟؟

Monday, May 5

آدمک


ادمک اخر دنیاست بخند
ادمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخیه کاغذیه ماست بخند
ادمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثله تو تنهاست بخند

Tuesday, April 8

یاده قدیما

امروز یاده قدیما کردم. یاده ایامی دور ولی نزدیک به دل و تصمیم گرفتم که این آهنگ رو امروز بزارم. با دوستی گپی کوتاه زدیم و نشخواری کوتاه از ایام قدیم. به این مطلب رسیدیم که چقدر روزگار قدیم با تمام کوچکیش و شاید کوچکی ما شیرین و بزرگ بود و روز به روز که ما به ظاهرا پیشرفت میکنیم و بزرگتر میشویم روابط به اجبار زمان دورتر و دورتر میشوند. حتم دارم خود تو هم شده که شبی قبل از خواب به فکر این بی افتی که فردا به فلان شخص که چندی است از او بیخبری حتی اگر هم شده یه تکست بزنی , غافل از اینکه این فکر شب بعد هم به سراغت خواهد آمد چرا که مشغله روزانه باعث شده که تو حتی فرصت همان تکست کوتاه را هم نداشته باشی و با یه "آخ باز یادم رفت" از خستگی به خواب میری. بله متاسفانه این بلایی است که گریبان گیر هممون شده و هیچ فرقی نمیکنه که کجای این دنیا باشیم. ولی واقعا حیف که ما آدما تا هستیم قدر همدیگرو نمیدونیم و از احوال هم حتی با خبر نیستیم و فقط گاه گداری به همین" یادش بخییر قدیما چه روزای خوب و قشنگی بودن" اکتفا میکنیم
مهتاب

نرم نرمک میرسد اینک بهار

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه‌های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید برگ‌های سبز بید
عطر نرگس رقص بادنغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبي شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

Thursday, March 20

در دل هر سیبی دانه ی محدودی است
در دل هردانه سیب نامحدودی

چیستانی است عجیب
دانه باشیم نه سیب

بهار

بوی باران,بوی سبزه, بوی خاک
شاخه های شسته, باران خورده, پاک
آسمان آبی وابر سپید برگ های سبز بید
عطر نرگس, رقص باد
نغمه وبانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسداینک بهار
خوش به حال روزگار
فریدون مشیری

Wednesday, March 12

وقتی تو کسی را می بخشی بدان معنی نیست
که او لیاقت بخشش دارد
بلکه بدان معنی است که تو لیاقت به آرامش رسیدن را داری

Tuesday, March 11

مهتاب

دست منو بگیر که داره اینجا
فرو میره تنم میون مرداب
ببین که تو چشای بی قرارم
نگاه خواهشه بسوی مهتاب
دست منو بگیر ه داره اینجا
پرنده بودنو ازم می گیره
تو آسمونی میدونی پرنده
بدون پر زدن چقدر حقیره
من و پریدن و رهایی تن
یه قصه نیست اگرچه آسمونی
اسارتو میون دست مرداب
غریبیه پرندرو می دونی
برای باور شب شکستم
دلم رضا نمی ده پر امیده
به گوش هر ستاره ی نگاهت
صدای جون سپردنم رسیده
بیا به یمن دلسپاری من
حقارتو بریز تو چشم مرداب
نشون بده که می تونه پرنده
بگیره پر به سوی برج مهتاب

Monday, March 3

کاش آدما

کاش آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدن وقتی به هم میرسیدند یه جور دیگه می خندیدند
کاش آدما یه جور دیگه با هم دیگه حرف میزدند وقتی که حرفشون میشد یه جور دیگه داد می زدند
کاش آدما بلد بودند موسیقی زندگی رو وقتی با هم میرقصیدند یه جور دیگه ساز میزدند
کاش آدما با هم دیگه صادق و بی ریا بودند وقتی به هم می رسیدند مثل تو قصه ها بودند
کاش آدما بلد بودند که چه جوری شنا کنند تو دریای زندگیشون دسته ماهیها بودند
کاش آدما قصه آسمونو از بر میشدند تو شبهای تاریکشون مثل ستاره ها بودند
کاش آدما میفهمیدند زندگی دو روزرو اون وقت برای همدیگه بی شک یه سر پناه بودند

Thursday, February 28

به من مومن نگو ، وقتي كه حتي .
واسه يه لحظه هم عاشق نبودم
،به من كه اين همه از رستگاري
،فقط دم ميزدم ، عاشق نبودم ...
يه عمر از دلم ترسيدم و باز
،دم آخر منو ديوونه كرده ،
حالا ميترسم اين ديوونه حالي ،
يه روز از من جدا شه برنگرده ...

Monday, February 25

بارها گـفـتـه‌ام و بار دگر می‌گویم
که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم
در پـس آینه طوطی صفتم داشتـه‌اند
آن چـه استاد ازل گفت بـگو می‌گویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم
دوسـتان عیب من بی‌دل حیران مکـنید
گوهری دارم و صاحـب نـظری می‌جویم
گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است
مـکـنـم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم
خـنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم
حافظـم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم

Wednesday, February 13

Looking for your face

From the beginning of my life
I have been looking for your face
but today I have seen it
Today I have seen
the charm, the beauty,
the unfathomable grace
of the face
that I was looking for
Today I have found you
and those who laughed
and scorned me yesterday
are sorry that they were not looking
as I did
I am bewildered by the magnificence
of your beauty
and wish to see you
with a hundred eyes
My heart has burned with passion
and has searched forever
for this wondrous beauty
that I now behold
I am ashamed
to call this love human
and afraid of God
to call it divine
Your fragrant breath
like the morning breeze
has come to the stillness of the garden
You have breathed new life into me
I have become your sunshine
and also your shadow
My soul is screaming in ecstasy
Every fiber of my being
is in love with you
Your effulgence
has lit a fire in my heart
for me
the earth and sky
My arrow of love
has arrived at the target
I am in the house of mercy
and my heart
is a place of prayer
Rumi

Thursday, January 10

گله

گلو مي سوزه از عشقت عشقي كه مثل زهره
ولي بي عشق تو هردم خنده با لبهاي من قهر
درسته با مني اما به اين بودن نيازارم
تو كه حتي با چشماتم نمي گي آه دوست دارم
اگه گفتي دوست دارم فقط بازي لبهات بود
وگر نه رنگ خود خواهي نشسته توي چشمات بود
هرچي عشقه توي دنيا من مي خواستم ماله ما شه
اما تو هيچ وقت نزاشتي بينمون غصه نباشه
فكر مي كردم با يه بوسه با تو هم خونه مي مونم
نمي دونستم نميشه اخه بي تو نمي تونم
گله مي كنم من از تو كه اين همه بي رحمي
هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نميفهمي
چشام همزاد اشك و خون دلم همسايه ي آهه
زمونه گرگ عشق تو شبيه مكر روباهه
شدم چوپان ساده لوح كنار گله احساس
چه رسمي داره اين گله سرچنگال گرگ دعواست
تو اين قدر خواستني هستي كه اين گله نمي فهمه
اگه لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه
ببخش خوبم اگه اين عشق حيله تورو رو كرد
نفرين به دله ساده كه به چنگال تو خو كرد

Tuesday, January 8

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگردست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
« مهدی اخوان ثالث»