Tuesday, October 13

غزل سعدی۴۲۶


دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم
مدارا می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم

Monday, October 12

سفر

سفر چگونه دست من را
از آهنهه گرمی جدا کرد
گویی صدایی از ته گور
چون مرگ من من را صدا کرد
من و ترن در هم خزیدیم
از تو دگر چیزی ندیدیم
میان راهه آهن شهر
چگونه از هم دل بریدیم
از پشت دیواری پر از دود
تو را میان خانه دیدم
سبکتر از ابری سبکبال
بسوی آغوشت دویدم
زمین از آغازش جدا شد
هوا پر از قهر صدا شد
صدای اندوه درونم
چگونه خالی از صدا شد
آیا در آن لحظه ندیدی
که من پر از احساس دردم
میمردم از ای غم که دیگر
هرگز به خانه بر نگردم
اکنون تو تنها مینشینی
تنها میان خاطراتت
من میخزم چون سایه ای دور
روی نگاه سرد و ماتت
حس میکنم چیزی نمانده
جز فکر خانه در سر من
با من یکی شو بعد از این راه
ای ابتدا و آخر من
سوت ترن آواز تلخیست
کاز ارتعاشش میشوم سست
با آن چگونه میتوان زیست
در آن چه چیزی متوان جست
روزی دوباره میشود باز
دروازه های بازوانم
می گیرمت هر جا که باشم
در بازوان ناتوانم

فریدون فرخزاد

Thursday, October 8

من و دست‌بند سبزم




به دست‌بند سبزم نگاه کرد و گفت: «چه جرأتی دارین شما!» صف بود و بعد از من منتظر بودند. فرصت توضیح نبود. لب‌خندی زدم و رفتم.
از دانشگاه که برمی‌گشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث شجاعت نیست. برادرم، بحث میرحسین نیست. من آدم شجاعی نیستم. من یک آدم متوسطم. شجاع محسن روح‌الأمینی بود که رفت، ١٨ تیر که دست‌گیر شد، دانش‌جوها رو جدا می‌کردند و بقیه رو می‌بردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانشجوی دانشگاه تهرانه. شجاع؟ من در روز ختم محسن وقتی از دو سو توسط نیروهای ویژه‌ی سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.
من طرف‌دار میرحسین نیستم، طرف‌دار آزادی و عدالتم. مخالف مقام معظم نیستم، مخالف دروغ و جنایتم. دست‌بند سبز می‌بندم که مبادا ره‌گذری من رو ببینه و گوشه‌ی ذهنش فکر کنه که من نوعی به قتل ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشم‌ها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون تمام علائقم باز هم انسانم. من بدون سینما، بدون

شعر، مهندسی، بدون تمام دوستانم، باز هم هستم.، IT،موسیقی
اما بدون آزادی نیستم. بدون این دست‌بند سبز، من دیگه انسان نیستم