Tuesday, May 30

وصف عشق

چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد
چو کشتي ام در اندازند ميان غلزم پر خون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروريزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دريا را
چونان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون
شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
که شب در قبر ناگاهان بدست قهر چون قارون
چون اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسيار است ليکن من نمی دانم
که خوردم از دهانبندی از آن دريا کفی افيون

Friday, May 26

قلب سنگی

امروز سر راهم وقنی از یکی از وبلاگهای این شهر می گذشتم این قطعه خیلی توجهم رو جلب کرد و فکر کردم خالی از لطف نیست اگه با تو هم قسمت کنم

» قلب سنگی «
یادت می یاد گفتم بهت یه بت چه جوری میشکنه؟
حالا می خوام یادت بدم چی کار کنی که بشکنه
وقتی یکی دل نداره یعنی محبت نداره
وقتی یکی سنگ میشه یعنی لیاقت نداره
گفتی بهش دوسش داری ولی چی شد آخر کار
گذاشت و رفت بی واهمه شکست همه قول و قرار
وقتی یکی میشه یه بت یعنی باید گذاشت کنار
تمام اون قول و قرار تمام اون راز و نیاز
بذار بره خیالی نیست یه روز میشه مثل خودت
تازه می فهمه که یه بت چیکار با قلبا می کنه
فقط کمی صبر می خواد تا ببینی آخر کار
همون بت سنگیه تو می شه برات یه بیقرار
حالا دیدی کاری نداشت شکستن یه قلب سنگ
آخره کار مال تو شد همون بت سنگی و سخت
ولی به قول یه نفر :گذشت چیزه خوبیه
آخرشم نفهمیدیم گذشت خوبه یا قلب سنگی. تو چی میگی؟؟؟؟؟؟

Thursday, May 25

Sunday, May 14

مطرب مهتاب رو

مطرب مهتاب رو، آنچه شنيدی بگو
ما همگان محرميم، آنچه بديدی بگو
نرگس خمار او،ای که خدا يار او
دوش زگلزار او، هر چه بچيدی بگو
ای شده از دست من، چون دل سرمست من
ای همه را ديده تو، آنچه گزيدی بگو
عيد بيايد رود، عيد تو ماند ابد
از فلک بی مدد، چون برهيدی بگو
در شکرستان جان، غرقه شدم ای شکر
زين شکرستان اگر، هيچ چشيدی بگو
می کشدم می به چپ، می کشدم دل براست
رو که کشاکش خوش است، تو چه کشيدی بگو
می به قدح ريختی،فتنه بر انگيختی
کوی خرابات را، تو چه کليدی بگو
شور خرابات ما، نور مناجات ما
پرده حاجات ما، هم تو دريدی بگو
ماه به ابر اندرون، تيره شدست و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعيدی بگو
ضل تو پاينده باد، ماه تو تابنده باد
چرخ ترا بنده باد، از چه رميدی بگو
عشق مرا گفت دي، عاشق من چون شدی
گفتم بر چون متن، زانچه تنيدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم
عافيتا همچو مرغ از چه پريدی بگو


Monday, May 8

هديه


من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي
براي من اي مهربان چراغ بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدهام كوچه ي خوشبخت بنگرم

Tuesday, May 2

به دیدارم بیا


به دیدارم بیا هر شب
در این تنهائی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ، ای هم گناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا ، ای هم گناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها ، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب ؛
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغائی ؛
نمی خواهند بفهمانند بیدارند
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من
بیا ای یار مهتابی
مهدی اخوان ثالث