Monday, May 30

یه خورده آرومم کن

نشون نده که سردی

حالا وقت دروغه

بگو که برمیگردی

Tuesday, May 24

یه وقتا نه اصلا حرفی نمیاد. الان از اون وقتاست

Sunday, May 22


اسمش نه عشق است؛ نه علاقه؛ نه حتی عـادت؛حماقت محـــض است

!دلتنگِ کـسی باشی که دلش با تـو نیست

Friday, May 20

آب نریختـــــم ... که برگردی ...! آب ریختـــــم ... تـــا پاک شود ... هر چه رد پای توست از زنـــدگی ام






قلبم را عصب کشی کرده ام
ديگـر از سـردي نگـاهي نـخواهد لـغزيد

و از گرمي آغوشي نخواهد تپيد

Wednesday, May 18

میدونی‌ چیه

من تورو به خدا سپردم

خدا واگذارت نکنه

اگر بندهٔ خدا وا‌ گذارت کرد

اون چاره داره

برو به سلامت.

~~~~

Tuesday, May 17

به سیم آخر زدم

فقط نمیدانم چرا این سیم

به آخر نمیرسد
برای فیلمنانه عشقت


به این و آن قول نقش اول را می دادی


اما امروز


بدون قهرمان مانده ای


با عده ای سیاهی لشکر و بدل کار


و آنها را دوست می نامی


عجب روزگاریست

Monday, May 16

دوست داشتن گاهی واقعا احمقانست
چون کسی رو که یه روز به حد مرگ دوسش داری

روزی میرسه که اصلا دوسش نداری

Saturday, May 14

ما بدهکاریم
به یکدیگر
تمام دوسست دارم های نا گفته ای
که پشت دیوار غرورما ن ماندند
و ما
آنها را بلعیدیم
تا نشان دهیم
منطقی هستیم

Monday, May 9

سالهاست که معنای این را نفهمیده ام

رفت و آمد یا آمد‌ و رفت

آدمها می‌روند که برگردند

یا می‌آیند که بروند

Saturday, May 7

تو می خندی ، حواست نیست ، من آروم می میرم

تو می رقصی و من، عاشق شدن رو یاد می گیرم

چه جذابی ... چه گیرایی...چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد

توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد

منو پوک می زنی آروم

خرابم می کنی از سر

رژ لب رو ته سیگار

تن من زیر خاکستر

تنم می لرزه و میری

حواست نیست هوامو کام می گیری

حواست نیست حواسم هست و می میرم

. حواست نیست کنارت اوج می گیرم

حواست نیست تو می خندی، حواست نیست

Monday, May 2



دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد


سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود








مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار




می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم












......... پارسايي از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست
اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است
و زيباترين خطر..... از دست دادن










تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي









رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟






پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شدم



هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت





حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست

























Sunday, May 1