Monday, November 9

برای ندا و تمام نداهای ایران

آمدم که بگویم زنده ام ولی خواهرم کشته شد...
آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...
آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید...
که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ...
که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر
و دلش می خواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم"...
و دلش می خواست روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد...
و دلش می خواست دختری داشته باشد
که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند...

خواهرم مرد از بس که جان ندارد...
خواهرم مرد از بس که ظلم پایانی ندارد...
خواهرم مرد از بس که زندگی را دوست داشت...
و خواهرم مرد از بس که مردم را عاشقانه دوست داشت...

خواهر عزیزم، کاش وقت رفتن چشمانت را می بستی...
آخر آخرین نگاهت جانم را می سوزاند...
خواهرکم بخواب...
آخرین خوابت شیرین

Sunday, November 8

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب است بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند

Tuesday, October 13

غزل سعدی۴۲۶


دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم
مدارا می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم

Monday, October 12

سفر

سفر چگونه دست من را
از آهنهه گرمی جدا کرد
گویی صدایی از ته گور
چون مرگ من من را صدا کرد
من و ترن در هم خزیدیم
از تو دگر چیزی ندیدیم
میان راهه آهن شهر
چگونه از هم دل بریدیم
از پشت دیواری پر از دود
تو را میان خانه دیدم
سبکتر از ابری سبکبال
بسوی آغوشت دویدم
زمین از آغازش جدا شد
هوا پر از قهر صدا شد
صدای اندوه درونم
چگونه خالی از صدا شد
آیا در آن لحظه ندیدی
که من پر از احساس دردم
میمردم از ای غم که دیگر
هرگز به خانه بر نگردم
اکنون تو تنها مینشینی
تنها میان خاطراتت
من میخزم چون سایه ای دور
روی نگاه سرد و ماتت
حس میکنم چیزی نمانده
جز فکر خانه در سر من
با من یکی شو بعد از این راه
ای ابتدا و آخر من
سوت ترن آواز تلخیست
کاز ارتعاشش میشوم سست
با آن چگونه میتوان زیست
در آن چه چیزی متوان جست
روزی دوباره میشود باز
دروازه های بازوانم
می گیرمت هر جا که باشم
در بازوان ناتوانم

فریدون فرخزاد

Thursday, October 8

من و دست‌بند سبزم




به دست‌بند سبزم نگاه کرد و گفت: «چه جرأتی دارین شما!» صف بود و بعد از من منتظر بودند. فرصت توضیح نبود. لب‌خندی زدم و رفتم.
از دانشگاه که برمی‌گشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث شجاعت نیست. برادرم، بحث میرحسین نیست. من آدم شجاعی نیستم. من یک آدم متوسطم. شجاع محسن روح‌الأمینی بود که رفت، ١٨ تیر که دست‌گیر شد، دانش‌جوها رو جدا می‌کردند و بقیه رو می‌بردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانشجوی دانشگاه تهرانه. شجاع؟ من در روز ختم محسن وقتی از دو سو توسط نیروهای ویژه‌ی سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.
من طرف‌دار میرحسین نیستم، طرف‌دار آزادی و عدالتم. مخالف مقام معظم نیستم، مخالف دروغ و جنایتم. دست‌بند سبز می‌بندم که مبادا ره‌گذری من رو ببینه و گوشه‌ی ذهنش فکر کنه که من نوعی به قتل ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشم‌ها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون تمام علائقم باز هم انسانم. من بدون سینما، بدون

شعر، مهندسی، بدون تمام دوستانم، باز هم هستم.، IT،موسیقی
اما بدون آزادی نیستم. بدون این دست‌بند سبز، من دیگه انسان نیستم

Saturday, September 5



امروز 3 ساله پر کشیدی

سه سال پیش واسه مظلوم رفتنت. واسه تنها رفتنت. واسه بیگناه رفتنت و واسه زود رفتنت اشک میریختم گلم. ولی امروز راستش اگه اشک میریزم اول واسه اینه که دلم واست تنگ شده خیلی. هنوز جیگرم از رفتنت آتیش میگره. ولی راستش واسه خودمم هم گریم گرفته. از بی انصافی و بی عدالتی خدا میخوام فریاد بزنم که چرا باید موجود نازنینی مثل تو رو اینجوری ببره ولی آدمی مثل من باید هنوز بمونه و بی دلیل زندگی کنه. که چی آخه. به خوشبختیت و خوبیت قبطه می خورم. کاش میشد مثل تو خوب بود چون اونکه اسمش خداست و میگن همه چی دست اونه گویا فقط سراغ خوبا میره. یکی دو سال اول با ایمان آوردن به اینکه روحت زنده است و داره همه جا پرواز میکنه و جات یه جای معنوی که من قدرت درکش رو ندارم خودم رو آروم و راضی میکردم. ولی راستش الان دیگه اونو باور ندارم. حست نمیکنم و فکر میکنم رفتی دیگه و همه چی تموم شده. یعنی به عبارتی همه این حرفا کشکه. بی انصافی خدا اینقدر زیاده که حتی خدا رو هم دگه قبول ندارم. دنیا و زندگی گند تر و مزخرف تر از این امکان نداره. کاش جای تو بودم خوشبخت!!!!! میدونم غم ابدی رو دل مادر پدرت گذاشتی چون بقیه که دارن زندگی عادیشون رو میکنند. اما خوب شد رفتی و چون جای تو نازنین تو این کثافت خونه که حتی نزدیکترین ادما هم به هم رحم نمیکنند نبود. تو روحت ظریفتر از این حرفا بود که بتونی اینهمه دروغ و دشمن و کینه و دورنگی رو تحمل کنی. راستش اصلا واسم مهم نیست کی چی میگه راجبم که دارم تو سالگرد رفتنت این چیزا رو مینویسم. اما دلم پره شیماه. دلم خیلی پره و جز تو هیچکسی رو ندارم که فقط حرفام رو گوش کنه . لبخند قشنگت آرومم میکنه. به اون خدات اگه وجود داره بگو خیلی نامرده. منم ببر چون دیگه اینجا جای من نیست. دارم از این کثافت خونه و آدماش بالا میارم
دلم برات تنگه. اگه زنده بودی واقعا الان چیکار میکردی

Tuesday, July 28


چه بی صدا شکسته شد آیینه جوانیت
------------------------
نخوانده پاره پاره شد کتاب زندگانیت

Monday, July 20

عشقبازی به همین آسانی است

عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه‌ای با آهو
برکه‌ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنج‌ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آن‌ها بزنی
مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است
...

Sunday, June 21

شیماه عزیزم
تو این چند روز واستون چندین مهمان سر زده اومده از ایران و خصوصا از تهران. همشون هم سن وسالای خودت . اونها هم به نوعی مثل تو وقتی از خونه رفتن بیرون نمیدونستن دیگه بر نمیگردند. این طفلکا مثل چندین میلیون ایرانی دیگه هیچ نمخواستن جز آزادی. نه صلاحی داشتن و نه قصد اخطلال. تنها بدنبال حق پایمال شدشون بودن . یک بار بهشون حق انتخابه به نسبت بهتری داده بودن و همه امیدوار به روزنه ای از آزادی و برابری و استقلال با دلی شاد و امیدواررفتن که به نتیجه برسند ولی دشمن با نامردی تمام مثل سالهای سال اومد که خفشون کنه. اما داره میبنه که نه. این بچه ها داغ تر از این حرفان و دیگه زیر بارحرف زور نمیرن. جونشون رو میزارن کف یه دستشون و با اونیکی دست خالی و دلی پر امید و با غیرت به نبرد این ناجوانمردها میرن. اما خوب متاسفانه چند تاشون به جای اینکه به خونه برگردند به خونه آخرتشون پرواز کردند. جایی که تو چند سال پیش رفتی. اما هر چی بیشتر رو زمین خونی ریخته بشه این جوونا بیشتر به جلو میرن چرا که نمیخوان بزارن حق دیگه ای پایمال بشه حتی به قیمت جونشون
بیا براشون دعا کنیم. تو از اون بالا و ما هم از روی زمین و از خدا تمنا کنیم جون این جوونها رو حفظ کنه و بزودی به هدفشون که آزادی همه ایرانیهای دنیاست برسند

Tuesday, June 9

Wednesday, June 3

- آرام باش
چاره ای نیست
زخم که نباشد
مرهم هم


- به یادت
شمع روشن کنم؟
اینجا
نور
سوسو
می زند


- فانوس که شدی
دریا را نشانه بزن
مثل سنجاقی
بر شب ِ موهایت


- آرام بیا
پاورچین پاورچین
شهر خواب است!

- دلم
آه
دلم برای نبودنت
سخت گرفته
بانوی خیال های من

Friday, May 29

انسان سه راه دارد
راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است
راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است
و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است

Monday, May 11

با آدم زنده حرف زدن سخت است
دلم با تو حرف زدن مي خواهد

مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست

مرا به خانه ات ببر

Sunday, May 10

حالم دیگه داره از همه چیز و هم کس بهم میخوره. امروز روزه قعره دریاست.. من نمیدونم ما آدما چرا گاهی میخواهیم اصلا خودمون رو بزنیم به نفهمی؟؟؟ شاید اینجوری راحت تریم. آره. دارم به این نتیجه میرسم هر کسی کمتر بفهمه راحت تر زندگی میکنه. اولیش خود من. مثل یه یابو نمیفهمیدم چه بلایی داره سرم میاد و از کجا دارم میخورم. پروروندن مار تو آستین کاره آسونیه اما مهار کردنش خیلی سخته و استادی میخواد. چون سر بگردونی نیششو چنان زده که نمدونی با سر بدویی یا با پا. از دست خودت فرار کنی یا از دسته ماره....واسه همین تا وقتی که حالیت نیست که چطوری داری به ماره سواری میدی خودتم راحت تری. حده اقلش اینه که درد نیمکشی. درد نفهمی بده ولی درده فهمیدن اینکه چه کلاهی تا خر خره تو سرت رفته والاهه بد تره. این روزا هر کی میاد و یه نیشی میزنه و میره. باید بشینی و فقط سرت رو بندازی پایین مثل گناهکارا و با صدای آروم بگی بله حق با شماست من اشتباه کردم . بله غلط کردم مهربون بودم . اشتباه کردم اطمینان کردم. فوق الاده شرمندم که دست کسی رو گرفتم و وقتی دم چاه بود با لگد نزدم که بره تو چاه. بله بله بازم غلط کردم که سعی کردم بفهمم و درک کنم و آدم باشم و انسانیت به خرج بدم
میبینی تو این دوره زمونه کثیف ادم بابت چی باید عذز خواهی کنه و شب و روز تاوان پس بده؟؟؟؟؟؟ واسه همین میگم خوشا به حال خودخواهان. خوشا بحال آنان که بی احساسند. خوشا به حا آنان که اول بفکر خویشند و مال این دنیا. اوه بله. درست شنیدید. مال دنیا و مادیات این دنیا و وای بر من و ما که هنوز نمیدانیم از کجا امده ایم و به کجا روانه ایم. همه چیز این لحظه ها نیست. فردایی هم هست. دنیای دیگری هم هست . گرچه ما حساب اولمان را در همین دنیا پس میدهیم. شاید امروز نه. ولی آن روز میرسد ..........من به آن روز امیدوارم. شاید در آن روزدیگر مرا به دیناری نفرو ختند

Monday, May 4

تا ببینیم فصل پرواز ما رو این نقاش روزگار کی رقم زده

Friday, April 24

کسي ميگويد، که گراني اينجاست؟
دوره ارزانيست چه شرافت ارزان، تن عريان ارزان
و دروغ از همه چيز ارزانتر
آبرو قيمت يک تکه نان
و چه تخفيف بزرگي خوردست، قيمت هر انسان
هاله ضرابی

Monday, April 20

شب آمده است و باز تو نیستی ماه من
ستاره ها محزون و بیقرار در کار شکفتن اند تا شاید سایه ای از شکفتن تو را بر پرده سیاه

آسمان تصویر کنند

شب آمده است و باز تو نیستی ماه من

من مانده ام با اندوهی که مرا تا هیچ میبرد و انگاه در موجی از رویاها رها میکند.لبخندی میزنم

و میگویم شاید چشمان تو در صبحی که از راه میرسدبیدار میشود.

اما موجی مرا به ساحل حقیقت میسپارد و در می یابم که
برای همیشه از دیدارخود محرومم ساخته ای

شب با همه عظمت و خلوت خود در مقابلم جاریست فانوس زمزمه را روشن میکنم تا نور تو را

بسرایم و قصه بودن را برای قلب ها تعریف میکنم.

من روی قلبم را برای توشعری نوشته ام شعری که در یک شب مهتابی از شب آویزها آموختم.

ای ساده تر از حرفهای دل من

Wednesday, April 15


با توام، با تو، خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه اي از لبخند
نامه اي هم بفرست
***
کوچه هاي دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده اي
دوست قسمت شده است
***
با توام، با تو، خدا
یک دل قلابی -یک دل خیلی بد-چقدر می ارزد
من که هر جا رفتم جار زدم
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
***
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
***
باتوام، با تو، خدا
پس بیا، بیا این دل من، مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت

Tuesday, April 7

حکایت زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!آنگاه خداوند پاسخ گفت: ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی

Friday, April 3

توی صحنه غریب زندگی همه مون در نقش یه بازیگریم
با همیم تو بازی های روزگار از درون هم ولی بی خبریم زندگی تولد یه خاطره است انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیا و این خاطره ها سهم ماتموم خوبی ها بشه توی پشت صحنه دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار زندگی برای ما یه خاطره است از تموم قصه های روزگار بهتره به قلب هامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه
می گذره من و تو مسافریم تو این روزها مثل خورشید تو نگاه پنجره
همه مون پشت نقاب صورتک همیشه از صبح تا شب قایم
می شیم واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روح مون خط
می کشیم اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن
بیا با من بیا بامن

Thursday, April 2

فقط کاشکی بودی و میدیدی

Thursday, March 19

و چشمانت با من گفتند
فردا روز دیگری ست

Sunday, March 15

هفت سین یا هفت الف ،چه فرقی می کند؟! تو بخوان: هفت عشق

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ مادربزرگ
با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب
با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی مو در می‌کنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها
با اینا زمستونو سر می‌کنمبا اینا خستگی‌مو در می‌کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
بوی باغچه بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی
با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

ما تماشاچیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده‌ایم
دیر آمده‌ایم
خیلی دیر
پس به ناچارحدس می‌زنیم
،شرط می‌بندیم
،شک می‌کنیم
...و آن سوتردر صحنه بازی
به گونه‌یی دیگر در جریان است

Wednesday, March 11

شال سبز



کاش ميدانستم کدامين پنجره بوی شال سبز تو را منتشر می کند


Tuesday, March 3

همیشه غایب

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم ---- یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنشم
خالیه سفره مون و پر از شقایق میکنه ---- واسه موج هایه سیاه دست ها رو قایق میکنه

مثله یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

همیشه غایب من ، زخم ها رو مرهم می ذاره همیشه غایب من ، گریه هام و دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد ، صداش به دادم نرسه آینه ها سیاه بشه ، کور بشه چشم ستاره

مثله یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

زخم این حنجره ی خسته ، همیشه غایبه کلید صندوق در بسته ، همیشه غایبه
نعره ی اسب سپید قصه ی مادر بزرگ بهترین شعرهای سر بسته ، همیشه غایبه

مثله یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

شاید این همیشه غایب تو باشی تو اگه اومدنی نیستی بگو
اگه ما رو خواستنی نیستی بگو اگه ما رو خواستنی نیستی بگو

Sunday, March 1

Friday, February 20

بیاد شیماه

بذار همه بپرسن این کیه داره میخونه
بذار غمت ته ترانه هام ناگفته بمونه
بذار بفهمن این صدای خسته مال من نیست
بذار همه بدونن این ترانه مال اونه
-----------------
میخوام بخونم از چشای تو نگو نمیشه
غمی که از چشای تو میاد ترانه میشه
تو شیرینی بانمک ترین ترانه هامی
نه دیروزی نه امروزی تو فردایی همیشه
-----------
نشونی تو رو شبه گریه هام میدونم
میخوام گمت کنم نبینمت اگه بتونم
میون خاطرات من نشستی گم نمیشی
اگه هستی اگه نیستی میخوام برات بمونم

Friday, February 13

دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بی زمزمه ساز عراقی هیچ است
هرچند در احوال جهان مینگرم
حاصل همه عشرت است و دیگر هیچ است

Tuesday, February 10

Thursday, February 5

رنگ مشکی بر تنت همچو شب پیراهنت
ظاهرت تاریک و تار باطنت همچون بهار
محو و پنهانی چو ماه پشت ابرهای سیاه
ماهه تابانی عزیز درد هجراتی عزیز
عروسک برفی

Tuesday, February 3

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت

Saturday, January 31

قصه گوی پیر شهرم
بگذر آرام از کنارم
در برم منشین برایت
قصه ای دیگر ندارم
روزگاری آمدی تا در کنار من بمانی
کز دل من می گریزد عشق و رویای جوانی
رفتی و لب های من شدگور سرد قصه هایم

آمدی تا بار دیگرجان بگیرد غصه هایم
این زمان ، افسرده جانی بی پناهم
ای گنه کرده برو ، من بی گناهم

Saturday, January 24

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد
و با عشق می میرد

Tuesday, January 20

در چهار دیواری دنیای ما
عشق ابدی است
غم رفتنی است
و خاطره ماندنی
زندگی یعنی همین

Thursday, January 15

تقدیم به تو که مرا با خیام آشنا کردی

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند ســر زلف نــگاری بــوده است
ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی
دستی است که بر گردن ياری بوده است

Wednesday, January 14

قانون گشتالت


یک تصویر را می‌شه از جنبه های مختلف دید و
از جنبه های مختلف تفسیر کرد

Tuesday, January 13

Sunday, January 11

با سقوط دستای ما

Friday, January 9

آن که دلش تاب ندارد منم .......... شب همه شب خواب ندارد منم
اشک، تو ای گوهر شب رنگ من.... مونس و غمخوار دل تنگ من
آه نزن تيغ تو بر پشت من............باز نکن پيش همه مشت من
آه پس آن کوه غرورم چه شد؟.......واژه پسوند حضورم چه شد؟
آينه فهميد که پرپر شدم.............محو تو بودم که کبوتر شدم
حادثه از بال و پرم می چکد........مثنوی از چشم ترم می چکد
سنگ مشو قفل به پايم بزن...........گنگ مشو باز صدايم بزن
خسته شدم کو هيجان قنوت؟.........فاجعه در فاجعه يعنی سکوت
ای نفست ساحره حرفی بزن.........با من سودازده حرفی بزن
ای که شبی رفتی و جا مانده ام ....خسته دل از عشق تو وامانده ام
خسته ای افتاده به راه توام.........عاشق آن سوز نگاه توام
اشک همان آيه تقطير آه.............حادثه يعنی ميعان نگاه
من که شبی ساده شکستم تو را.....آمدم اينک بپرستم تو را
عقل ببستم که شود پست پست......عشق منم، من که غرورم شکست
من که لب عاطفه چيدم تورا........ساده و يکرنگ کشيدم تو را
وه! که تو اين بار چه آبی شدی....آب که نه! باز سرابی شدی
عاشق و هجران زده ديدم تو را؟...راست بگو، خواب نديدم تو را؟
يا بزن از ريشه مرا زخم کن.......يا به دل عاشق من رحم کن
زخم اگر می طلبی، سر بزن.......رحم نکن ضربه آخر بزن
رحم چو خواهی صنم غمگسار....زخم مرا باصله مرهم گذار
هرچه کنی باز رهينم تو را.........صبر کن،ای وای!ببينم تو را
باز که تو خيره به من زل زدی....از دل خود تا دل من پل زدی
حيف که مقصود تو روشن نبود....البته منظور تو که من نبود؟؟
هان؟ نکند باز دچار منی؟...........خسته ای از صبر و قرار منی؟
من که شبی ساده شکستم تو را.....من که همان يک شبه خستم تو را
من که پس از نفی تو ويران شدم...رفتی و من سخت پشيمان شدم
من که شبی بر مژه بستم تو را.....آمدم اينک بپرستم تو را
عفو کن ای خسته دل پاره تن.......جسم توام، تو شده ای روح من
من که توام، تو که منی، ما هم ايم..من و تو تا اوج جنون با هم ايم
باز سر درد دلم باز شد..............ولوله ای در دلم آغاز شد

Wednesday, January 7

امروز سالگرد نوزدهمین سال رفتن پدرمه. روحش شاد هر جا که هست
واقعا غجب رسمینه رسمه زمونه

Sunday, January 4

گریه کنم یا نکنم

گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو
دل بکنم یا نکنم
یه سوی این قصه تویی
یه سوی این قصه منم
بسته بهم وجود ما
تو بشکنی من میشکنم
گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو
دل بکنم یا نکنم
با این سوال بی جواب پناه به آینه میبرم
خیره به تصویر خودم میپرسم از کی بگذرم؟
رو صندلی انتظار میشینم
گلهای باغ حسرت رو میچینم
یا مثل صابق میشی برمیگردی
یا نمیخوام دیگه تو رو ببینم

Thursday, January 1

سعدی میگه

از ره غفلت به گدائی رسی
چون به خود آیی
به خدایی رسی