Thursday, September 28

قاب عکس




روی دیوار اتاقم تو یه قاب عکس چوبی
تو کنارمی هنوزم با یه دنیا عشق و خوبی
تو کنارمی هنوزم میون این همه دیوار
هنوزم چشمای نازت به چشام زل زده انگار
گل سرخ یادگاریت میگه که آهای دیوونه
اون دیگه برنمیگرده چرا یادت نمیمونه؟
من که باورم نمیشه آخه همبغض صمیمی
همه سهم من از تو بشه این عکس قدیمی
مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه
هنوز این اتاق خالی این چراغ نیمه روشن
همه شاهدن که هیچوقت تو نرفتی از دل من
کاشکی این دنیای دلگیر قد قاب عکس ما بود
که فقط تنها واسه من توی دنیای تو جا بود
شاید اون وقت تو نگاهم دیگه بارونی نمیموند
دل من تو عکسی کهنه دیگه زندونی نمیموند
مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه

Wednesday, September 27

سرگردان



نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزنده شمع
سایه ی دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوئیا مرده ی سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید: کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سایه ی خویشم یارب
روح آواره ی من کیست کجاست
فریدون مشیری

Monday, September 25

کجایی

ولي افسوس هزار افسوس
يكي روز آن كبوتر از كفم پر زد
ز پيشم همچنان تير شهابي، تند، بالا رفت
به سو ي آسمانها رفت
فغان كردم ـــ
نگاهم را چنان صياد ـــ دنبالش روان كردم
ولي اوكم كمك چون نقطه شد و ز ديده پنهان شد
به خود گفتم كه :آن مرغك به سوي لانه مي آيد
اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد
ولي افسوس هزار افسوس
به عمري در رهش آويختم فانوس چشم را
نيامد در برم مرغ سپيد من
نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من
كنون دور از كبوتر ، لانه خالي، آسمان خاليست
بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست
هزار افسوس! هزار اندوه
جواني رفت، شادي رفت ، روح و زندگاني رفت
غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و اميد آمد
پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت
سپاه پيري آمد ، هاله ي موي سپيد آمد
***
كنون من مانده ام تنها
ز شهر دل گريزان، رهنورد هربيابانم
سراپا حيرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم
چنان گمكرده فرزندي
به صحراي غريبي، بي كسي ، هم صحبت كوهم
صدا سر ميدهم در كوه
كجائي تو کجایی تو کجایی تو
مهدی سهیلی

Friday, September 22

پرواز را بخاطر بسپار


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
فروغ فرخزاد

Saturday, September 16

شکایت هجران کبوتر




با انبوهی از پُر معنا ترين واژه ها هم نمی توان از دسـت دادن جگر گوشـه ای را معنا کرد. وبا هيچ نوشـداروئی نمی توان این درد را تسـلی بخشـيد، پس جز پذيرفتن اين واقعيت که در پايان هر زندگی
مرگ به کمين نشـسـته و هيچ کس را از آن راه فرار نيسـت، چه ميتوان کرد؟ اما پایان این زندگی چه زود به سراغ تو آمد. شاید خداوند برای تو اهدافی فراتر از درک این زمین به سر دارد. شیماه ما, حال که رفته ای ولی با نیرویی الهی همه جا هستی مثل همیشه نگهدار دو خواهرت باش که دیگر کبوتری که بالهایش را همیشه باز میکرد و آن دو را حفاظ بود , در کنارشان نیست. ولی به این باور دارم که تو آسمانی ما بیشتر از همیشه نگهدارشان خواهی بود. برای من هم دعا کن. رد پایت همیشه در قلب من است
مهتاب

Wednesday, September 13

Sunday, September 10

باغ بلور



باغ بلور در خطره
درخت ساده میشکنه
گل داره پر پر می زنه
از غنچه هاش دل میکنه

چه بی گناه چه بی پناه
چه بی هوا چه بی صدا
غنچه میمیره ای خدا
دلم میگیره ای خدا
دلم میگیره ای خدا

توی خاکش گل اسیره
نزارین غنچه بمیره

اشک و خون بسه نزارین
دل آسمون بگیره

Friday, September 8

زیبای خفته من



کجا رفتی دل آرام
کجا رفتی گل اندام
کجا رفتی تو ای زیبای خفته
کجا رفتی تو ای افسون دلها
نگفتی بی تو ما دنیا نداریم
نگفتی بی تو ما شیماه نداریم
نگفتی بی تو مادرچاره اش چیست
نگاهی جز به تو در صورتش نیست
نگارم بی تو دیگر آن نگار نیست
شب و روزش بجز فکرت به سر نیست
تو ای بی آزارترین موجود دنیا
نگفتی که ندا بی تو چه کرده
نگفتی که اتاقش بی توچه تنها و سرده
تو ای زیبا ترین زیبای دنیا
تو ای فرزند ارشد ای توتنها
کجا رفتی شتابان از بر ما
شکستی آن پدر آن مرد تنها
دلم در سینه خون شد از نبودت
گلویم از گریه پر شد با سکوتت
ندارم جز تو دیگر فکری درسرای کبوتر
بجز تو ای گل زیبا و پرپر

به تو که همیشه هستی عروسک کوچولو من
مهتاب

برخیز


برخیز با من ؛هیچ کس بیشتر از من نمی خواهد سر به بالشی بگذاردکه پلک های تو در آن درهای دنیا را به روی من می بندند...آنجا من نیز می خواهم خودم را در حلاوت آرامش آرميده ي تو به دست خواب ابدي بسپارم تا جاودان در کنارتوبمانم

Wednesday, September 6

زیبای شهرامشب تنها میخوابد


اول آذر هزارو سیصد و شصد -شانزده شهریور هزار و سیصدو
هشتاد و پنج

عروسک قشنگ من سفید پوشیده
تو رختخواب اطلس خاکی خوابیده
عروسک من چشماتو وا کن
بیا بازم با خندههات ما رو نگاه کن

نازنینم
زود رفتی. زود پر پر شدی
بمیرم برای تو شیماه عزیزم
که ای کاش مهتاب میرفت و تو میموندی
خدایا صبرم عطا کن

Friday, September 1

پرسش


تو بزرگترین سوالی که تا امروز بی جوابه
نه تو بیداری نه تو خواب نه تو قصه و کتابه
برای دونستنه تو
همه دنیا رو گشتم
از میون اتش و باد خشکی ودریا گذشتم
تو رو پرسیدم و خواستم
از همه عالم و ادم
بی جواب اومدم اما
حالا از خودت میپرسم
تو رو باید از کدوم شب از کدوم ستاره پرسید
از کدوم فال وکدوم شعرپرسید و دوباره پرسید
تو رو باید از کدوم گل از کدوم گلخونه بویید
تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید
غایت همیشه حاضز
تو رو باید از چی پرسید
از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید
اونوره اینجا واونجا اونوره امروز و فردا
عمقه روحه ابی آب ته ذهنه سبزه صحرا
مثل زندگی مثل عشق
تو همیشه جاری هستی
تو صراحته طلوع وتفس هر بیداری هستی
مثل خورشید مثل دریا روشنی و با صراحتت
تو صمیمیت ابی واسه شستن جراحت
******
تو رو از صدای قلبم لحطه به لحظه شنیدم
تو رو حس کردم تو نبضم من تو رو نفس کشیدم
مثل حس کردن گرما یا حضور یه صدایی
به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی
تو رو باید از کی پرسید
تو رو باید با چی سنجید؟
تو رو حس میکنم اما کاش که چشمام تو رو میدید
غایبه همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید؟
از ته دره ظلمت یا نوکه قله خورشید؟