Tuesday, October 30


بـایــــد کـسـی را پـیـدا کـنـم


کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـــــد
آنـقـدر کـه یـکــــی

 از ایـن شـب هـای لـعـــنـتـــــــی

آغـوشـــش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتــــگـی ام بـگـشــــایـد
هـیـــــچ نـگـویـد .


هـیـــــچ نـپـرسـد .

فـقـــــط مـرا در آغـوش بـگـیـرد


بـعـد هـمـانـجـا بـمـیــرم
تـا نـ

بـیـنـم روزهـای آیـنــده را

روزهـایـی کـه دروغ مـی گـویـد


روزهـایـی کـه دیـگـر دوسـتـم نـدارد


روزهـایـی کـه دیـگـر مـــرا در آغـوش نـمـی ـگـیـرد


روزهـایـی کـه عـاشـق دیـگـری مـی ـشـود

Wednesday, October 3


این روزها عشق را با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند !
حیف از عشق که زیر دست و پاست …

Monday, October 1



من پشت دود سيگار او پنهان شده بودم و او پشت


 دروغهايش

روبروی هم نشسته بوديم فقط يک زير سيگاری بينمان
 فاصله بود و دو فنجان قهوه تلخ


و فرسنگها کدورت


هردو غرق در دود و دروغ