Wednesday, October 25

دوباره


دوباره دلم هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه آرزوها با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم

توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

Saturday, October 21

زندانی رنگ ها

شامیلا یا دلارا دارابی دختر ۲۰ ساله که الان به جرم قتل (احتمالن نا کرده) در حال حاضر تو زندان منتظر اعدامه ، ولی زندگی براش مفهوم داره.
دلارا نقاش و شاعر هم هست، اون خودش رو زندانی رنگ ها میدونه و معتقد هست که رنگ ها رو گم کرده، بهمین خاطر یک نمایشگاهی
از نقاشیهاش ترتیب داده که باید دیدنی باشه ،دلارا عشق رو هم خوب میشناسه و برای عشق ، بقول قدیمیها تا پای دار هم رفته و سر گذاشته.
برای اطلاع بیشتر از وضعیت و زندگیش ، لینک بی بی سی رو گذاشتم بخونید ، شاید با خواندن سرنوشت دیگران هم کمی به خودمون بیاییم
.و حد اقل خوشحال باشیم که آزادیم و گردنمون هر شب سفتی طناب دار رو حس نمیکنه. و بپذیریم که: تا شقایق هست زندگی باید کرد
www.bbc.net.uk/persian/arts/story/2006/10/061020_fb_delara.shtml


رسیده از یه دوست

Friday, October 13


همچو شمعی درکنارم روشنی بخشید و رفت
حرفی از رفتن نگفت بر چهره ام خندید و رفت

Wednesday, October 4

رخصت دیدار


آنقدر در می زنم تا در برویم وا کنی
رخصت دیدار رویت را به من اعطا کنی
بیش از این ما را گرفتار غم حجران مکن
ای لقاالله من رخسار خود پنهان مکن
در تحیر مانده ام باید کجا جوییم تو را
چون نسیم کوی خود ما را تو سرگردان مکن
آنقدر در می زنم تا در برویم وا کنی
رخصت دیدار رویت را به من اعطا کنی
مرغ عشقم بسته در دامم هوایی نیستم
در قفس افتاده و فکر رهایی نیستم
ای بهشت آرزو گر خوار ناچیزم ولی
دل به عشقت داده ام فکر جدائی نیستم