Sunday, April 15

يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
تو ميخواستي كه فدا شي من ميخواستم كه رها شم
تو ميخواستي كه فنا شي من ميخواستم كه نباشم
چه غريبونه نگاهت در و ديوارو نگاه كرد
انگار از توآسمونا يك كسي تورو صدا كرد
تو نگاه تو رضايت یا غروري عاشقونه
شوق پرواز توي چشمات انگاری ميري به خونه
گفتي آروم زير گوشم زندگي يه حرف پوچه
چرا موندن و پوسيدن آخرش رفتن و كوچه
حرف هر دومون يكي بود تو چه زيبا پر كشيدي
قفسو ساده شكستي چتر گل به سر كشيدي
حالا حتي آسمونا وسعتش به زير پاته
میدونستي پر كشيدن آخرين راه نجاته
قدرتت به قدر دنيا قلب تو مثل يه دریا
اين حقارت واسه من بس كه تو اونجا و من اينجا
من تو سرداب زمينم تو به معبودت رسيدی
من توي بهت عميقم تو به مقصودت رسيدی
يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
ميدوني كه تا ابد هم يادت از دلم نميره
تو عقاب پر غروري دل من مرغ اسيره
اگه زندونم نباشه من توي دنيا اسيرم
تو تونستي پر كشيدي من میپوسم و میمیرم

Wednesday, April 11

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟


وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟