Saturday, July 21

سخنی از مولانا

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید: تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

Monday, July 16

دختر دریا



چیه ای دختر دریا
دختر دریای احساس
چرا چشمات پره اشکه
دختر بانوی آواز
اون فرشته است همه میگن
جای فرشته روی ابراست
تو دلت تنگه میدونم
تو دلای همه بلواست
آخه بازم یه فرشته
توی یک نامه نوشته
یکی تو راه بهشته

باز دوباره یه فرشته نامه تلخی نوشته
میگه یک مرغک عاشق رهاهی راه بهشته
اون نماد عشق و احساس تویی ای بانوی آواز
تو دلا همیشه زنده است خاطراتت ای گل ناز

از غم مسافر عشق همه دلها در عذابه
تو که پر گشیدی حتی حال تارمم خرابه

Monday, July 9

اشکی در گذرگاه تاریخ

ازهمان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
وز همان روزی که با شلاق خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد هی دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت
و گشت قرنها از آدم هم گذشت
ای دریـــــــغ
آدمیـــــت برنگشـــت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهی است
صحبت از آلودگی، پاکی، مروت، ابلهی است
صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست
روزگار مرگ انـــسانیـــت است
من، که
از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناری در قفس از غم يک مرد در زنجير
حتی قاتلی برادر
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يگ برگ نيست
وای! جنگــل را بيابان می کنند
دست خون آلود را در پيش خلق پنهان می کنند
هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويری سوت و کور
در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عـــشق
گفتگو از مـــرگ انســــانیــــت است
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
فریدون مشیری

Thursday, July 5

حکمت خدا رو نمیتونیم بفهمیم



روزا مثل برق و باد میگذرن. این عمر آدمیست که زمان لحظه ای هم بهش امان نفس کشیدن نمیده. ده ماهه که از سفرت به ابدیت میگذره. دلم میخواست میدونستم الان کجایی. تو این مدت چیکارا کردی. آره میدونم گاهی به خواب آدمای زمین اومدی و پیغام دادی که جات راحته. اما آیا این واقعیت داره یا اینکه ما زمینیها به این وسیله فقط میخواهیم خودمون رو آرومتر کنیم. آره میدونم . از قوه درک منه زمینی خارجه. اما خوب دست خودم نیست. این سوالها ی بی جواب که هر آدمی بنا به درک خودش واسش جواب درست کرده فکرم رو اینقدر مشغول کرده که گاهی حس میکنم دیگه زندگی کردن تو این دنیا هم بی مفهومه. واقعا این دنیا چه ارزشی داره که ما آدما توش اینقدر گناه میکنیم. دروغ میگیم - خیانیت میکنیم – دل همدیگرو می شکنیم – محبت رو از هم دریغ میکنیم – اینقدر غرق مادیات این دنیا میشیم که معنویات رو ازیاد میبریم. نمونش خوده من...تو این چند سال اخیر این زندگی لعنتی منو غرق خودش کرده بود و منم کت بسته به دامش افتادم......اما از وقتی که تو رفتی انگار یه تلنگر بزرگ هم به من زدی. " گفتی: بابا این دنیا ارزششو نداره. سرنوشت آدمیزاد هم دست خداست هم خود آدم. درسته که خدا رقم زده اما منه بنده خدا هم همچین کم تو عوض کردنش بی تاثیر نیستم. گفتی: قلبت مثل سنگ شده بود. لازم بود واست که یه چیزی بلرزونتش. خیلی به خودت میبالیدی مهتاب جون که من سختم و استوار. یه تنه دنیا رو حریفم. نیازی به هیچکس هم ندارم. آهای دوست و آشنا و فامیل من. همتون برید که نبود هیچکسی منو از پا در نمیاره. اما دیدی که رفتن من چطوری امونت رو برید. دیدی چطوری قلب سنگیت حالا دیگه آب شده. دیدی چطوری به خودت اومدی و بالاخره ایمان آوردی به خدایی که وجود داره. همون خدایی که منو از تو و خانوادمون گرفت ......" آره میدونم. رفتنت بی حکمت نبود. تو با رفتنت رد پای بزرگی روی زندگی من و شاید آدمای دیگه گذاشتی. شاید هنوزم بیادت گریه کنم و غمگین باشم. اونم چون دلم واسه جوونیت میسوزه. اما اینم بدون که این اشکا بیشتر واسه خودمه. تو هر جایی هستی میدونم بالا ترین مقام رو داری. چون ذاتت این بود که همیشه تو همه چیز برتر باشی. پس میدونم الان بهترین جای ابدیت هستی و من سالهای کوتاه عمرت رو در این دنیا جشن میگیرم و برای عمر ابدی روحت آرزوی شادی و سرورمیکنم

از تو ممنونم که باعث شدی من دوباره به خدای خودم نزدیک بشم. اینو از تو دارم