Saturday, July 21

سخنی از مولانا

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید: تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

Monday, July 16

دختر دریا



چیه ای دختر دریا
دختر دریای احساس
چرا چشمات پره اشکه
دختر بانوی آواز
اون فرشته است همه میگن
جای فرشته روی ابراست
تو دلت تنگه میدونم
تو دلای همه بلواست
آخه بازم یه فرشته
توی یک نامه نوشته
یکی تو راه بهشته

باز دوباره یه فرشته نامه تلخی نوشته
میگه یک مرغک عاشق رهاهی راه بهشته
اون نماد عشق و احساس تویی ای بانوی آواز
تو دلا همیشه زنده است خاطراتت ای گل ناز

از غم مسافر عشق همه دلها در عذابه
تو که پر گشیدی حتی حال تارمم خرابه

Monday, July 9

اشکی در گذرگاه تاریخ

ازهمان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
وز همان روزی که با شلاق خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد هی دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت
و گشت قرنها از آدم هم گذشت
ای دریـــــــغ
آدمیـــــت برنگشـــت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهی است
صحبت از آلودگی، پاکی، مروت، ابلهی است
صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست
روزگار مرگ انـــسانیـــت است
من، که
از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناری در قفس از غم يک مرد در زنجير
حتی قاتلی برادر
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يگ برگ نيست
وای! جنگــل را بيابان می کنند
دست خون آلود را در پيش خلق پنهان می کنند
هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويری سوت و کور
در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عـــشق
گفتگو از مـــرگ انســــانیــــت است
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
فریدون مشیری

Thursday, July 5

حکمت خدا رو نمیتونیم بفهمیم



روزا مثل برق و باد میگذرن. این عمر آدمیست که زمان لحظه ای هم بهش امان نفس کشیدن نمیده. ده ماهه که از سفرت به ابدیت میگذره. دلم میخواست میدونستم الان کجایی. تو این مدت چیکارا کردی. آره میدونم گاهی به خواب آدمای زمین اومدی و پیغام دادی که جات راحته. اما آیا این واقعیت داره یا اینکه ما زمینیها به این وسیله فقط میخواهیم خودمون رو آرومتر کنیم. آره میدونم . از قوه درک منه زمینی خارجه. اما خوب دست خودم نیست. این سوالها ی بی جواب که هر آدمی بنا به درک خودش واسش جواب درست کرده فکرم رو اینقدر مشغول کرده که گاهی حس میکنم دیگه زندگی کردن تو این دنیا هم بی مفهومه. واقعا این دنیا چه ارزشی داره که ما آدما توش اینقدر گناه میکنیم. دروغ میگیم - خیانیت میکنیم – دل همدیگرو می شکنیم – محبت رو از هم دریغ میکنیم – اینقدر غرق مادیات این دنیا میشیم که معنویات رو ازیاد میبریم. نمونش خوده من...تو این چند سال اخیر این زندگی لعنتی منو غرق خودش کرده بود و منم کت بسته به دامش افتادم......اما از وقتی که تو رفتی انگار یه تلنگر بزرگ هم به من زدی. " گفتی: بابا این دنیا ارزششو نداره. سرنوشت آدمیزاد هم دست خداست هم خود آدم. درسته که خدا رقم زده اما منه بنده خدا هم همچین کم تو عوض کردنش بی تاثیر نیستم. گفتی: قلبت مثل سنگ شده بود. لازم بود واست که یه چیزی بلرزونتش. خیلی به خودت میبالیدی مهتاب جون که من سختم و استوار. یه تنه دنیا رو حریفم. نیازی به هیچکس هم ندارم. آهای دوست و آشنا و فامیل من. همتون برید که نبود هیچکسی منو از پا در نمیاره. اما دیدی که رفتن من چطوری امونت رو برید. دیدی چطوری قلب سنگیت حالا دیگه آب شده. دیدی چطوری به خودت اومدی و بالاخره ایمان آوردی به خدایی که وجود داره. همون خدایی که منو از تو و خانوادمون گرفت ......" آره میدونم. رفتنت بی حکمت نبود. تو با رفتنت رد پای بزرگی روی زندگی من و شاید آدمای دیگه گذاشتی. شاید هنوزم بیادت گریه کنم و غمگین باشم. اونم چون دلم واسه جوونیت میسوزه. اما اینم بدون که این اشکا بیشتر واسه خودمه. تو هر جایی هستی میدونم بالا ترین مقام رو داری. چون ذاتت این بود که همیشه تو همه چیز برتر باشی. پس میدونم الان بهترین جای ابدیت هستی و من سالهای کوتاه عمرت رو در این دنیا جشن میگیرم و برای عمر ابدی روحت آرزوی شادی و سرورمیکنم

از تو ممنونم که باعث شدی من دوباره به خدای خودم نزدیک بشم. اینو از تو دارم

Saturday, June 30

بانوي آسمان


رشحه نور خدا، بانوي آسمان، بانوي زمين نبود

روي مه پيكر او سير نديديم و برفت

نديده بودم
نديده بودم پيشمرگ زنده بماند و.
زنده بماند و
يار رفت و غافلگيرم كرد

و در فقدان او من مرگ را بخاطر هيچكس دوست دارم
مي آيم مي آيم و آستانه پر از عشق مي شود
من، با تو زيسته ام رگ حيات من
من، اي عاشقانه ترين شب عالم
اي كه نگاهت را به پريايي نخواهم داد زيبا
اي كه سرابت را به دريايي نخواهم داد شيماه
اي كه خيالت را به دنيايي نخواهم داد شيماه
و اي كه غبارت را به والايي نخواهم داد

با تو سخن مي گويم
اي كه صلابت نشانه تو
اي كه شهامت نور تو
و اي كه زيبايي محتاج تو
و اي كه والايي همراه توست

با تو سخن مي گويم
بانوي آسمان
خوب ميداني كه چه مي گويم
بانوي آسمان
بانوي مهربان

آخر
آخر مگر وعده ديدار ما چقدر بزرگ بود

يك قدم مانده به اوج
يك سفر مانده به عشق
يك حرف مانده به تو
در خزان دل خود خاك شدم

كه رفتي

آخر مگر، توان پرهاي تو چه اندازه بود كه تو را تاب ماندن نگذاشت


با تشكر از فرزين

Sunday, June 24

بازم ميام به ديدينت


اي ناز ِ مهربون سلام ، باز اومدم به ديدنت
حال و هوام بارونيه ، از غمه پر کشيدنت
همبازي قشنگ من ، حالت چطوره مهربون ؟
خوش مي گذره بدونِ ما ، زندگي توي آسمون ؟
خورشيد خانوم ، حالش خوبه؟ از آسمونا چه خبر ؟
اينجا هنوزم ابريه ، از وقتي که رفتي سفر
عزيزم از خودت بگو ، چشماي نازت چطورن ؟
جات خاليه روي زمين ، بچه ها از گريه پُرن
چه روزگارِ سختيه ، طاقتِ من تموم شده
تمومه خاطرات خوب ، با رفتنت حروم شده
خُب بگذريم باز چه خبر ؟ خدا واسه تو چي نوشت ؟
انگاري خوش مي گذروني ! تنها که نيستي تو بهشت
حالا ديگه بايد برم ، آخه د اره ديرم مي شه
بازم ميام به ديدنت ، تا عمر دارم ، تا هميشه

Saturday, June 9

میرن ادما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه

رفیق من سنگ صبور غم هام / به دیدنم بیا كه خیلی تنهام
هیشكی نمی فهمه چه حالی دارم/ چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها/ خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی/ پیر شدم پیر تو ای جوونی


Sunday, April 15

يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
تو ميخواستي كه فدا شي من ميخواستم كه رها شم
تو ميخواستي كه فنا شي من ميخواستم كه نباشم
چه غريبونه نگاهت در و ديوارو نگاه كرد
انگار از توآسمونا يك كسي تورو صدا كرد
تو نگاه تو رضايت یا غروري عاشقونه
شوق پرواز توي چشمات انگاری ميري به خونه
گفتي آروم زير گوشم زندگي يه حرف پوچه
چرا موندن و پوسيدن آخرش رفتن و كوچه
حرف هر دومون يكي بود تو چه زيبا پر كشيدي
قفسو ساده شكستي چتر گل به سر كشيدي
حالا حتي آسمونا وسعتش به زير پاته
میدونستي پر كشيدن آخرين راه نجاته
قدرتت به قدر دنيا قلب تو مثل يه دریا
اين حقارت واسه من بس كه تو اونجا و من اينجا
من تو سرداب زمينم تو به معبودت رسيدی
من توي بهت عميقم تو به مقصودت رسيدی
يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
ميدوني كه تا ابد هم يادت از دلم نميره
تو عقاب پر غروري دل من مرغ اسيره
اگه زندونم نباشه من توي دنيا اسيرم
تو تونستي پر كشيدي من میپوسم و میمیرم

Wednesday, April 11

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟


وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

Monday, March 19

فرشته


تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم
باز به یاد توهمیشه شبا آواز میخونم
میدونم برگشتن تودیگه یه خواب و خیاله
تا دوباره تو رو داشتن آرزوی که محال
آرزو هر چی که باشه اما داشتنش قشنگه
بعد رفتن تو دستام رو به آسمون بلنده
از خدا میخوام که شبها تو رو تو خوابم ببینم
تا بهت بگم که بی توخیلی خسته ام نازنینم
تا بهت بگم که بی توتوی این دنیا غریبم
کاشکی تنهام نمیذاشتی بی تو من خیلی غریبم
حالا دستام بی تو سرده بس که بی تو گریه کردن
گونه هام خیسه از اشکام بس که بی تو تک و تنهام
تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم

Wednesday, March 7

بر مزارم گریه و زاری مکن

گر گزارت روزگاری سوی گورستان فتاد
بر مزارم گریه و زاری مکن
اشک بی حاصل مریز
در غم مرگم عزاداری مکن
من در آن گودال خاکی نیستم
گور من از من تهی ست
بهر یار زنده غمخواری مکن
سر بسوی آسمان کن مهر تابان را ببین
در سکوت شامگاهان ماه رخشان را ببین
بر فراز مرغزاران ابر گریان را ببین
در کنار جویباران سرو رقصان را ببین
در میان شاخساران مرغ خندان را ببین
تارک اورنگ کیهان نور یزدان را ببین
من همان تابنده مهرم پرتو رخشنده ماهم
قطره جانبخش ابرم قامت رقصنده سروم
مرغ شاد نغمه خوانم چلچراغ کهکشانم
گر گزارت روزگاری بر مزار من فتاد
ناله وزاری مکن
در وصال یار دیرینت گهر باری مکن
چشم جان بگشا مرا در درگه جانان ببین
ساکن منزلگه یزدان ببین
ذره ام در ذات هستی تا ابد پاینده ام
پرتو خورشید عشقم جاودان تابنده ام

با تشکر از دوست عزیز الهام

Tuesday, February 20

شب رفتنت


شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره
دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد
غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن قحطی سفیدیها بود همه انگار مشکی بودن
شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست
شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن
بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت
سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی
شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد
شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید
شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد
شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن
شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه
شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن
شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت
شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر
برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

مریم حیدرزاده

Tuesday, February 13

من دلم ميخواهد ... خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش ... دوستانم بـنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار
مينويسم:اي يار خانه دوستي ما اينجاست
... تا كه ديگر نگويد سهراب : خانه دوست كجاست ؟

Wednesday, January 24

قطعه مورد علاقه شیماه

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است
................
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند

Wednesday, January 3

در آغوش نور

چطور میشه پذیرفت؟ چطور میشه قبول کرد که نیستی؟ چهار ماهه که رفتی و من روزی نشده تو این مدت که به عکسات خیره نشم و به این فکر فرو نرم که اصلا چی شد! یعنی چی که تو مردی. مگه میشه آخه ....ولی ظاهره قضیه میگه آره . حالا که شده. روزا میگذرن و ماه میشن. ماهها میگذرن و فصلها دوباره عوض میشن و چشمی بر هم بزنیم سالهاست که گذشته و از تو فقط اسمت باقی میمونه و یه خاطره. معنی زندگی اینه. چه سرد و ظالم. تو رفتی و تو آغوش نور خوابیدی. نوری که ای کاش منم میتونستم به سرعت تو ببینمش. اما دست من نیست. میگن دست تقدیر و سرنوشته. چه میدونم شاید اونایی که به این ایمان دارن راحت تر از من زندگی میکنند

Monday, December 11

بافه

از بافه گل نرگسی که زير بغل داري
يک شاخه هم بر نعش ِمن بگذار
من مرده ی توام !

حالا که مرده ی توام
ديگر مرا نَکُش
بر من بوَز
از من عبور کن
هرجا که می روی با خود ببر مرا
زيرا که عطر تو
آهوی خواب را
از من رمانده است.
حالا که خواب
از من رميده است
هرجا که می روی با خود ببر مرا
هم زنده ی مرا هم مرده ی مرا
وقتی که می بري
بر دور گردن آهو هم
چرخی بده مرا
دستی به کاکل آهو و
دستی بر پُشتِ من بکش
يک شاخه ی گل نرگس هم
بر زلف من بزن
و آن گه مرا ببوس

آن چشم های مست
با آن نگاه آهوانه که هر صبح
باز تر می شوند
با اين نگاه
که از چشم های تو باريده می شود
و اين چشم ها
که در خواب های من
بيدار مانده اند
هم راه آهوان
از پشت کاج ها
من را ببين
وآن گاه،
با خود ببر مرا
هم زنده ی مرا هم مرده ی مرا
من مرده ی توام.

Thursday, November 30




افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه همان شب بیهوده ست
خاموش شد
و پهنه وسیع دو چشمش را
احساس گریه تلخ و کدر کرد
آیا شما که صورتتان را
در سایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه میکنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟
گویی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب این کتیبه مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند
به اعتبار سنگی خود ،
دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد

Tuesday, November 21

اول آذر تا ابد روز تولد توست




شیماه عزیزم هر سال مثل امروز باهات تماس میگرفتم و صدای خنده قشنگتو میشنیدم که از برنامه شب تولدت برام میگفتی و خوشنود بودی. اما امسال و سالهای بعد از این متفاوت خواهند بود. ای کاش مطمئن بودم که صدامو میشنوی و یا از اون بالا منو میبینی. ولی خوب مجبورم خودم رو با این خیال راضی کنم. امروز زیبای خفته من با فرشته ها تولدش رو جشن میگیره و صدای منو از هر جا که هست میشنوه ......نازنینم همیشه تو قلبهای ما باقی میمونی و خاطرات شیرینت همیشه یاد آور استثنایی و تک بودنت هستند. هر جا هستی آروم و آسوده باشی . تحمل دوریت خیلی سخته ولی اگه جات راحتتره این سختی رو تحمل میکنیم چون دوست داریم. روحت شاد نازنین. روحت شاد
چهارشنبه 1 آذر 1385

Friday, November 17

نگاهت همچنان پاک
مینگرد ما را از ماورای ابدیت
تو رفته ای به اوج هستی
تو رفته ای به آنسوی ناباوری من
ای قهرمان قصه ها
با صورت زیبا و پر محبتت
خاطراتی را همیشه زنده میکنی
که هر ثانیه مرا به حسرت می برند
اما تو جای خوش نشسته ای کبوترم
تو در پس حقیقت هستی
تو در آنسوی این دنیای پست
تو در عالم حقیقت نشسته ای
مهتاب

Wednesday, November 8

كي مي تونه

كي مي تونه جاي اسمت
توي شعر من بشينه
توي اين مرثيه امشب
جاي اسمت نقطه چينه
طرح ساده نگات
دفتر خاطره هات
مثل سايه روي خاك افتاده
بي تو از گريه پرم
لحظه ها رو مي شمرم
آسمون بي تو پر از فرياده
آسمون بغضت رو بشكن
اون ديگه بر نمي گرده
نفسهاي گرمش امشب
هم نفس با خاك سرده
قاب عكست رو به رومه
دارم از نفس مي افتم
باورم نميشه اما
من برات مرثيه گفتم
آسمون بغضت رو بشكن
اون ديگه بر نمي گرده
نفسهاي گرمش امشب
هم نفس با خاك سرده ...

Wednesday, October 25

دوباره


دوباره دلم هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه آرزوها با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم

توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

Saturday, October 21

زندانی رنگ ها

شامیلا یا دلارا دارابی دختر ۲۰ ساله که الان به جرم قتل (احتمالن نا کرده) در حال حاضر تو زندان منتظر اعدامه ، ولی زندگی براش مفهوم داره.
دلارا نقاش و شاعر هم هست، اون خودش رو زندانی رنگ ها میدونه و معتقد هست که رنگ ها رو گم کرده، بهمین خاطر یک نمایشگاهی
از نقاشیهاش ترتیب داده که باید دیدنی باشه ،دلارا عشق رو هم خوب میشناسه و برای عشق ، بقول قدیمیها تا پای دار هم رفته و سر گذاشته.
برای اطلاع بیشتر از وضعیت و زندگیش ، لینک بی بی سی رو گذاشتم بخونید ، شاید با خواندن سرنوشت دیگران هم کمی به خودمون بیاییم
.و حد اقل خوشحال باشیم که آزادیم و گردنمون هر شب سفتی طناب دار رو حس نمیکنه. و بپذیریم که: تا شقایق هست زندگی باید کرد
www.bbc.net.uk/persian/arts/story/2006/10/061020_fb_delara.shtml


رسیده از یه دوست

Friday, October 13


همچو شمعی درکنارم روشنی بخشید و رفت
حرفی از رفتن نگفت بر چهره ام خندید و رفت

Wednesday, October 4

رخصت دیدار


آنقدر در می زنم تا در برویم وا کنی
رخصت دیدار رویت را به من اعطا کنی
بیش از این ما را گرفتار غم حجران مکن
ای لقاالله من رخسار خود پنهان مکن
در تحیر مانده ام باید کجا جوییم تو را
چون نسیم کوی خود ما را تو سرگردان مکن
آنقدر در می زنم تا در برویم وا کنی
رخصت دیدار رویت را به من اعطا کنی
مرغ عشقم بسته در دامم هوایی نیستم
در قفس افتاده و فکر رهایی نیستم
ای بهشت آرزو گر خوار ناچیزم ولی
دل به عشقت داده ام فکر جدائی نیستم

Thursday, September 28

قاب عکس




روی دیوار اتاقم تو یه قاب عکس چوبی
تو کنارمی هنوزم با یه دنیا عشق و خوبی
تو کنارمی هنوزم میون این همه دیوار
هنوزم چشمای نازت به چشام زل زده انگار
گل سرخ یادگاریت میگه که آهای دیوونه
اون دیگه برنمیگرده چرا یادت نمیمونه؟
من که باورم نمیشه آخه همبغض صمیمی
همه سهم من از تو بشه این عکس قدیمی
مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه
هنوز این اتاق خالی این چراغ نیمه روشن
همه شاهدن که هیچوقت تو نرفتی از دل من
کاشکی این دنیای دلگیر قد قاب عکس ما بود
که فقط تنها واسه من توی دنیای تو جا بود
شاید اون وقت تو نگاهم دیگه بارونی نمیموند
دل من تو عکسی کهنه دیگه زندونی نمیموند
مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه

Wednesday, September 27

سرگردان



نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزنده شمع
سایه ی دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوئیا مرده ی سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید: کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سایه ی خویشم یارب
روح آواره ی من کیست کجاست
فریدون مشیری

Monday, September 25

کجایی

ولي افسوس هزار افسوس
يكي روز آن كبوتر از كفم پر زد
ز پيشم همچنان تير شهابي، تند، بالا رفت
به سو ي آسمانها رفت
فغان كردم ـــ
نگاهم را چنان صياد ـــ دنبالش روان كردم
ولي اوكم كمك چون نقطه شد و ز ديده پنهان شد
به خود گفتم كه :آن مرغك به سوي لانه مي آيد
اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد
ولي افسوس هزار افسوس
به عمري در رهش آويختم فانوس چشم را
نيامد در برم مرغ سپيد من
نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من
كنون دور از كبوتر ، لانه خالي، آسمان خاليست
بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست
هزار افسوس! هزار اندوه
جواني رفت، شادي رفت ، روح و زندگاني رفت
غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و اميد آمد
پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت
سپاه پيري آمد ، هاله ي موي سپيد آمد
***
كنون من مانده ام تنها
ز شهر دل گريزان، رهنورد هربيابانم
سراپا حيرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم
چنان گمكرده فرزندي
به صحراي غريبي، بي كسي ، هم صحبت كوهم
صدا سر ميدهم در كوه
كجائي تو کجایی تو کجایی تو
مهدی سهیلی

Friday, September 22

پرواز را بخاطر بسپار


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
فروغ فرخزاد

Saturday, September 16

شکایت هجران کبوتر




با انبوهی از پُر معنا ترين واژه ها هم نمی توان از دسـت دادن جگر گوشـه ای را معنا کرد. وبا هيچ نوشـداروئی نمی توان این درد را تسـلی بخشـيد، پس جز پذيرفتن اين واقعيت که در پايان هر زندگی
مرگ به کمين نشـسـته و هيچ کس را از آن راه فرار نيسـت، چه ميتوان کرد؟ اما پایان این زندگی چه زود به سراغ تو آمد. شاید خداوند برای تو اهدافی فراتر از درک این زمین به سر دارد. شیماه ما, حال که رفته ای ولی با نیرویی الهی همه جا هستی مثل همیشه نگهدار دو خواهرت باش که دیگر کبوتری که بالهایش را همیشه باز میکرد و آن دو را حفاظ بود , در کنارشان نیست. ولی به این باور دارم که تو آسمانی ما بیشتر از همیشه نگهدارشان خواهی بود. برای من هم دعا کن. رد پایت همیشه در قلب من است
مهتاب

Wednesday, September 13

Sunday, September 10

باغ بلور



باغ بلور در خطره
درخت ساده میشکنه
گل داره پر پر می زنه
از غنچه هاش دل میکنه

چه بی گناه چه بی پناه
چه بی هوا چه بی صدا
غنچه میمیره ای خدا
دلم میگیره ای خدا
دلم میگیره ای خدا

توی خاکش گل اسیره
نزارین غنچه بمیره

اشک و خون بسه نزارین
دل آسمون بگیره

Friday, September 8

زیبای خفته من



کجا رفتی دل آرام
کجا رفتی گل اندام
کجا رفتی تو ای زیبای خفته
کجا رفتی تو ای افسون دلها
نگفتی بی تو ما دنیا نداریم
نگفتی بی تو ما شیماه نداریم
نگفتی بی تو مادرچاره اش چیست
نگاهی جز به تو در صورتش نیست
نگارم بی تو دیگر آن نگار نیست
شب و روزش بجز فکرت به سر نیست
تو ای بی آزارترین موجود دنیا
نگفتی که ندا بی تو چه کرده
نگفتی که اتاقش بی توچه تنها و سرده
تو ای زیبا ترین زیبای دنیا
تو ای فرزند ارشد ای توتنها
کجا رفتی شتابان از بر ما
شکستی آن پدر آن مرد تنها
دلم در سینه خون شد از نبودت
گلویم از گریه پر شد با سکوتت
ندارم جز تو دیگر فکری درسرای کبوتر
بجز تو ای گل زیبا و پرپر

به تو که همیشه هستی عروسک کوچولو من
مهتاب

برخیز


برخیز با من ؛هیچ کس بیشتر از من نمی خواهد سر به بالشی بگذاردکه پلک های تو در آن درهای دنیا را به روی من می بندند...آنجا من نیز می خواهم خودم را در حلاوت آرامش آرميده ي تو به دست خواب ابدي بسپارم تا جاودان در کنارتوبمانم

Wednesday, September 6

زیبای شهرامشب تنها میخوابد


اول آذر هزارو سیصد و شصد -شانزده شهریور هزار و سیصدو
هشتاد و پنج

عروسک قشنگ من سفید پوشیده
تو رختخواب اطلس خاکی خوابیده
عروسک من چشماتو وا کن
بیا بازم با خندههات ما رو نگاه کن

نازنینم
زود رفتی. زود پر پر شدی
بمیرم برای تو شیماه عزیزم
که ای کاش مهتاب میرفت و تو میموندی
خدایا صبرم عطا کن

Friday, September 1

پرسش


تو بزرگترین سوالی که تا امروز بی جوابه
نه تو بیداری نه تو خواب نه تو قصه و کتابه
برای دونستنه تو
همه دنیا رو گشتم
از میون اتش و باد خشکی ودریا گذشتم
تو رو پرسیدم و خواستم
از همه عالم و ادم
بی جواب اومدم اما
حالا از خودت میپرسم
تو رو باید از کدوم شب از کدوم ستاره پرسید
از کدوم فال وکدوم شعرپرسید و دوباره پرسید
تو رو باید از کدوم گل از کدوم گلخونه بویید
تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید
غایت همیشه حاضز
تو رو باید از چی پرسید
از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید
اونوره اینجا واونجا اونوره امروز و فردا
عمقه روحه ابی آب ته ذهنه سبزه صحرا
مثل زندگی مثل عشق
تو همیشه جاری هستی
تو صراحته طلوع وتفس هر بیداری هستی
مثل خورشید مثل دریا روشنی و با صراحتت
تو صمیمیت ابی واسه شستن جراحت
******
تو رو از صدای قلبم لحطه به لحظه شنیدم
تو رو حس کردم تو نبضم من تو رو نفس کشیدم
مثل حس کردن گرما یا حضور یه صدایی
به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی
تو رو باید از کی پرسید
تو رو باید با چی سنجید؟
تو رو حس میکنم اما کاش که چشمام تو رو میدید
غایبه همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید؟
از ته دره ظلمت یا نوکه قله خورشید؟

Tuesday, August 29

تو نیستی

تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من
و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم
رسول یونان

Friday, August 18

To celebrate your day

Happy birthday my freind.....
from East to West

Sunday, July 30

اسرار ازل

چند روزی بود که به این فکر افتاده بودم که بنویسم. اما از چی وکجا نمیدانستم.....چیزی که البته زیاد هست تو این دنیای بلاگها نویسنده های ماهر و زبردست که آنچه ازترشحات مغزی واحساسی منه حقیر اینجا را خط خطی کند در مقابل آنها فوق الاده ابتدایی به نظر میرسد. ولیکن نمیشود نشست و ننوشت و برای تبادل افکاروگاهی احساسات تلخ وشیرین همیشه ازشعرا کمک گرفت. گرچه این اشعار زیبا آنچنان گهگاه تاثیر گذارند که ما به راحتی ازآنها به عنوان پلی برای نقل ومکان احساساتمان استفاده میکنیم وگه گاه ندانسته کمتربه حرمت و قدمت شاعر می اندیشیم. اولین بار که غیر از فشار معلم ادبیات شاعری را شناختم دوره راهنمایی را میگذراندم و کتاب کوچک رباعیات خیام را از کتابخانه برادرم برداشتم. خیر, آشنایی من و حکیم تصادفی نبود و من به خاطرکوچکی حجم کتاب ویا مینیاتورهای زیبای آن به سراغش نرفتم . بله ما توسط شخصی به هم معرفی شدیم و من با تمام وجود عاشق گفتار واحساسش شدم. بیانی ساده وخاکی که هم از عشق میگفت هم از دنیای فانی. با زبان ساده وعمیقی که اثر همیشگی خود را بر من باقی گذاشت و این پیام را به من رساند که چقدر زیبا وساده آدمی توان این را دارد که گفته هایش را درون چند بیتی بگنجاند که آهنگ موزونش روح را نوازش میدهد ودنیایی ار حرف و سخن درونش گنجانده شده که با نگاهی سطحی از آن گذشتن گویی یک گناه است
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من********این حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو*******چو پرده بر افتد نه تو مانی ونه من
مهتاب

اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریاها از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون, پروا کن ای دوست
کنار چشمه ای ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی مارو از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به عاشقی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب

Saturday, July 29

رفتم

رفتم؛ مرا ببخش ومگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشك هاي ديده ز رخ شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
مي خواستم كه شعله شوم سر كشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر زخويش
در دامن سكوت به تلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

Thursday, July 27

چه کنم؟

من در غم نيستی اسيرم چه کنم؟
در کوی تو بی کس و فقيرم چه کنم؟
می افتم و هيچ کس نگهدارم نيست
از درد جنون اگر نميرم چه کنم؟
گفتند بسوز کين سزای خود توست
گر زين همه ناسزا نميرم چه کنم؟
اين بار تو هم روی بگردان و برو
من دزدم اگر رهت نگيرم چه کنم؟
در آتش ِ تو تمام ِ املاکم سوخت
حالا که مسافری فقيرم چه کنم؟
ديوانه ام و چاره دردم لب اوست
گر من ز لبش بوسه نگيرم چه کنم؟
يک بار دگر تا به سحر بيدارم
نشنيد کسی بانگ نفيرم چه کنم؟

Wednesday, July 26

چقدر سخته

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي
که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه
دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني
و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب
بگي : گل من باغچه نو مبارک

Tuesday, July 25

Federico Garcia Lorca

چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارند. اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای آن را درک نمی کند. اگر من از تو نان و آب بخواهم نو در خواست مرا درک میکنی.....اما هرگز این دستهای تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد میکند درک نخواهی کرد


ترجمه احمد شاماو

عروسک

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه هارو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو میشد که صدام همه جارو پرکنه
تا قیامت اسم ما قصه هارو پرکنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کورو کر بازیچه ای باد مثل یک بادبادکی
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تورو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم
نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دستام خیلی خیلی کو بودی
توی شهر بی کسی هام تورو از دور می دیدم
با رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود
لحظه ای شناختن تو تحظه ای تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک شهر عاشقانه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت

بازی عشق

جالب بود


Sunday, July 23

دلمو بردی

هيچي نپرس فقط برو
ولي فراموشم نكن
شمعم و آتيشم بپا
برو و خاموشم نكن
اگه يه روز ورق زدي دفتر خاطراتتو
يادت بياد برگ منو ميشينه چشم به راه تو

Thursday, July 20

كفش‌هايم كو




كفش‌هايم كو
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
شايد همه مردم شهر
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد
بوي هجرت مي‌آيد
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
بايد امشب بروم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني راكه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد
بردارم و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند
.يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟ كفش‌هايم كو؟

Wednesday, July 19

يـار مـرا

يـار مـرا , غار مـرا , عشق جگر خـوار مـرا
يـار تـوئی , غار تـوئی , خواجه نگهدار مـرا
نوح تـوئی , روح تـوئی , فاتح و مفتوح تـوئی
سينه مشروح تـوی , بر در اسرار مـرا
نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی
مرغ کــه طور تـوئی , خسته به منقار مـرا
قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی
قند تـوئی , زهر تـوئی , بيش ميازار مـرا
حجره خورشيد تـوئی , خانـه ناهيـد تـوی
روضه اوميد تـوئی , راه ده ای يار مـرا
روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در يـوزه تـوئی
آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده اين بار مـرا
دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی
پخته تـوئی , خام تـوئی , خام بمـگذار مـرا
اين تن اگر کم تندی , راه دلم کم زنـدی
راه شـدی تا نبـدی , اين همه گفتار مـرا

Monday, July 17

شرح‌ پريشاني‌

دوستان‌ شرح‌ پريشاني‌ من‌ گوش‌ كنيد
داستان‌ غم‌ پنهاني‌ من‌ گوش‌ كنيد
قصه‌ بي‌ سرو ساماني‌ من‌ گوش‌ كنيد
گفتگوي‌ من‌ و حيراني‌ من‌ گوش‌ كنيد
شرح‌ اين‌ قصه‌ جانسوز نهفتن‌ تاكي‌
سوختم‌، سوختم‌ اين‌ راز نگفتن‌ تاكي‌
روزگاري‌ من‌ و دل‌ ساكن‌ كوئي‌ بوديم‌
ساكن‌ كوي‌ بت‌ عربده‌جوئي‌ بوديم‌
دين‌ و دل‌ باخته‌ ديوانه‌ روئي‌ بوديم‌
بسته‌ سلسله‌ سلسله‌ موئي‌ بوديم‌
كس‌ در آن‌ سلسله‌ غير از من‌ و دل‌ بند نبود
يك‌ گرفتار از اين‌ جمله‌ كه‌ هستند نبود
نرگس‌ غمزه‌زنش‌ اين‌ همه‌ بيمار نداشت‌
سنبل‌ پرشكنش‌ هيچ‌ گرفتار نداشت‌
اين‌ همه‌ مشتري‌ و گرمي‌ بازار نداشت‌
يوسفي‌ بود ولي‌ هيچ‌ خريدار نداشت‌
اول‌ آن‌ كس‌ كه‌ خريدار شدش‌ من‌ بودم‌
باعث‌ گرمي‌ بازار شدش‌ من‌ بودم
‌ ... گرچه‌ از خاطر وحشي‌ هوس‌ روي‌ تو رفت‌
وز دلش‌ آرزوي‌ قامت‌ دلجوي‌ تو رفت‌
شد دل‌ آزرده‌ و آزرده‌ دل‌ از كوي‌ تو رفت‌
با دل‌ پرگله‌ از ناخوشي‌ روي‌ تو رفت‌
حاش‌ ا... كه‌ وفاي‌ تو فراموش‌ كند
سخن‌ مصلحت‌ آميز كسان‌ گوش‌ كند
وحشي‌ بافقي‌

Thursday, July 13

دوباره تنها شديم


گفتم: «بمان!» و نماندي
رفتي
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي
گفتم
نردبان ترانه تنها سه پله دارد
سكوت وصعودُ و سقوط
!تو صداي مرا نشنيدي
و من
! هي بالا رفتم، هي افتادم
هي بالا رفتم، هي افتادم
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم
نوشتم، نوشتم
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند
حالادوباره اين من واين تاريكي
واين از پي كاغذ و قلم گشتن
گفتم : « - بمان!» و نماندي
اما به راستي
ستاره نياز و نوازش
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟
يغما گلرويی

Friday, July 7

تو به من مي خندي


... من پس از رفتنها ، رفتنها
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتم ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم : آي باز كن پنجره را
پنجره را مي بندي
حمید مصدق

Wednesday, July 5

قصه معشوق

دیگه رفتی از کنارم
از تو خوابم از خیالم
از تو ذهنم از تو شعرام
از کتابم از تو حرفام
از تو قاب عکس چشمام
تو دیگه جایی نذاشتی
واسه حرف و واسه آشتی
واسه پرسیدن حالی
واسه آرزوی یک لحظه دیدار
همه رو قلم گرفتی
تو با بی رحمی حرفات
از تو ذهن خاطراتت
تو دیگه عکسمو کندی
از رو طاقچه محبت
تو دیگه مهرمو بردی
باورم نمیشه انگار
خوابی بود شیرین و کهنه
که روزا میگذرند و آه
میکنند خواب منو کمرنگ و کمرنگ
من دیگه شعری ندارم
که به پای تو بریزم
گفته های عاشقونه
واسه تو دیگه تمومه
حرفه رفتنو گذاشتی
توی قلب ساده من
من دیگه حرفی ندارم
که به پای تو بریزم
قصه های عاشقونه
واسه تو دیگه حرومه
دیگه رفتی از کنارم
دیگه سخته از تو گفتن
حتی از تو قصه گفتن
واسه تو شعری سرودن
و اینم آخره خطه
آخرین قصه این معشوق تنها
حرفه تو تنها گذاشتن
حرفه من تنها نموندن
حرفه تو رفتن و رفتن
حرفه من دیگه نموندن
مهتاب

Friday, June 23

ای یار ما


ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما
ای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما
نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما
ما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما
ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ما
ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما
ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما
ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما
من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما
سر درمکش منکر مشو تو برده‌ای دستار ما
واپس جوابم داد او نی از توست این کار ما
چون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار ما
من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما
زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما

Sunday, June 18

سکوت سرشار ازسخنان ناگفته است

دلتنگيهایم را
بادترانه‌ای ميخواند
روياهايم را
آسمان پرستاره ناديده ميگيرد
وهر دانه‌ی برفی
به اشکی نريخته ميماند
سکوت
سرشار ازسخنان ناگفته است
از حرکات نکرده
اعتراف به عشقهای نهان

دراين سکوت
حقيقت من وتو نهفته است
حقيقت تو و من
(مارگوت بیکل ترجمه شاملو)

Monday, June 12

و چنين گفت زمين



پس آن‌گاه زمين به سخن درآمد
و آدمي، خسته و تنها و انديش‌ناک بر سر ِ سنگي نشسته بود پشيمان از
کردوکار خويش
و زمين ِ به سخن درآمده با او چنين مي‌گفت:ــ
به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان ِ تو،
و برگ‌های ِنازک ِ تَرَه که قاتق ِ نان کني.انسان گفت: ــ
مي‌دانم.پس زمين گفت: ــ
به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسيم وباد،
و با جوشيدن ِ چشمه‌ها از سنگ،
و با ريزش ِ آب‌شاران; و بافروغلتيدن ِ بهمنان از کوه آن‌گاه که سخت بي‌خبرت مي‌يافتم،
وبه کوس ِ تُندر و ترقه‌ی توفان.انسان گفت: ــ
مي‌دانم مي‌دانم،
اما چه‌گونه مي‌توانستم راز ِ پيام ِ تو رادريابم؟
پس زمين با او، با انسان، چنين گفت:ــ
نه خود اين سهل بود، که پيام‌گزاران نيز اندک نبودند.تو مي‌دانستي
که من‌ات به پرستنده‌گي عاشق‌ام. نيز نه به گونه‌ی ِعاشقي بخت‌يار، که زرخريده‌وار
کنيزککي برای تو بودم به رایخويش. که تو را چندان دوست مي‌داشتم
که چون دست بر من
مي‌گشودی تن و جان‌ام به هزار نغمه‌ی خوش جواب‌گوی تومي‌شد. همچون نوعروسي
در رخت ِ زفاف، که ناله‌های ِتن‌آزرده‌گي‌اش
به ترانه‌ی کشف و کام‌ياری بدل شود يا چنگيکه هر زخمه را به زير و بَمي دل‌پذير ديگرگونه جوابي گويد.
ــآی، چه عروسي، که هر بار
سربه‌مُهر با بستر ِ تو درآمد! (چنينمي‌گفت زمين.) در کدامين باديه چاهي کردی
که به آبي گواراکامياب‌ات نکردم؟ کجا به دستان ِ خشونت‌باری
که انتظار ِسوزان ِ نوازش ِ حاصل‌خيزش با من است
گاوآهن در من نهادی که خرمني پُربار پاداش‌ات ندادم؟انسان ديگرباره گفت: ـ
ـ راز ِ پيام‌ات را اما چه‌گونه مي‌توانستم دريابم؟ـ
ـ مي‌دانستي که من‌ات عاشقانه دوست مي‌دارم (زمين به پاسخ ِ او گفت). مي‌دانستي. و تو را
من پيغام کردم از پس ِ پيغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار
که وحي از خاک مي‌رسد.پيغام‌ات کردم از پس ِ پيغام
که مقام ِ تو جای‌گاه ِ بنده‌گان نيست،که در اين گستره
شهرياری تو; و آنچه تو را به شهرياریبرداشت نه عنايت ِ آسمان
که مهر ِ زمين است. ــ
آه که مرا در آنچه
مرتبت ِ خاک‌ساری عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهي‌ کيهان
خوش سلطنتي بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادويي‌ِتو بودم
از آن پيشتر که تو پادشاه ِ جان ِ من به خربنده‌گي
دست‌ها بر سينه و پيشاني به خاک برنهي
و مرا چنين زار به خواری درافکني.انسان، انديش‌ناک
و خسته و شرم‌سار، از ژرفاهای درد ناله‌يي کرد. وزمين، هم ازآن‌گونه در سخن بود:ــ
به‌تمامي از آن ِ تو بودم و تسليم ِ تو، چون چارديواری‌ خانه‌ی ِکوچکي.
تو را عشق ِ من آن‌مايه توانايي داد که بر همه سَر شوی. دريغا، پنداری
گناهِ من همه آن بود که زير ِ پای تو بودم!تا از خون ِ من پرورده شوی
به دردمندی دندان بر جگر فشردم
همچون مادری که درد ِ مکيده شدن را تا نوزاده‌ی دامن ِ خود را
از عصاره‌ی جان ِ خويش نوشاکي دهد.تو را آموختم من
که به جُست‌وجوی سنگ ِ آهن و روی، سينه‌ی ِعاشق‌ام را بردری. و اين همه از برای آن بود
تا تو را در نوازش ِپُرخشونتي که از دستان‌ات چشم داشتم
افزاری به دست داده باشم. اما تو روی از من برتافتي، که آهن و مس را
از سنگ‌پاره کُشنده‌تر يافتي که هابيل را در خون کشيده بود. و خاک را ازقربانيان ِ
بدکنشي‌های خويش بارور کردی.آه، زمين ِ تنهامانده! زمين ِ رهاشده با تنهايي‌ خويش!انسان زير ِ لب گفت: ــ
تقدير چنين بود. مگر آسمان قرباني‌يي مي‌خواست.

ــ نه، که مرا گورستاني مي‌خواهد! (چنين گفت زمين).و تو بي‌احساس ِ عميق ِ سرشکسته‌گي
چه‌گونه از «تقدير» سخن مي‌گويي که جز بهانه‌ی تسليم ِ بي‌همتان نيست؟
آن افسون‌کار به تو مي‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ
دريغا که
نابه‌کارانه از آن‌دست نيازی پديد افتد. ــ
آن‌گاه چشمان ِ تو را بر
اگر عشق به کار مي‌بود هرگز ستمي در وجود نمي‌آمد تا به عدالتي بسته
شمشيری در کف‌ات مي‌گذارد، هم از آهني که من به تودادم
تا تيغه‌ی گاوآهن کني!اينک گورستاني که آسمان از عدالت ساخته است !دريغا ويران ِ بي‌حاصلي که من‌ام!

□

شب و باران در ويرانه‌ها به گفت‌وگو بودند
که باد دررسيد،ميانه‌به‌هم‌زن و پُرهياهو.ديری نگذشت
که خلاف در ايشان افتاد و غوغا بالا گرفت
بر سراسر ِخاک، و به خاموش باش‌های پُرغريو ِ تُندر حرمت نگذاشتند.

□

زمين گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ی تفريق رسيده‌ايم.تو را جز
زردرويي کشيدن از بي‌حاصلي‌ خويش گزير نيست; پس اکنون
که به تقدير ِ فريب‌کار گردن نهاده‌ای مردانه باش!اما مرا که ويران ِ توام
هنوز در اين مدار ِ سرد کار به پايان نرسيده است :
هم‌چون زني عاشق که به بستر ِ معشوق ِ ازدست‌رفته‌ی خويش مي‌خزد
تا بوی او را دريابد، سال‌همه‌سال به مقام ِ نخستين بازمي‌آيم با اشک‌های خاطره.

ياد ِ بهاران بر من فرود مي‌آيد
بي‌آنکه از شخمي تازه بار برگرفته باشم و گسترش ِ ريشه‌يي را
در بطن ِ خود احساس کنم; و ابرها باخس و خاری که در آغوش‌ام خواهند نهاد، با اشک‌های
عقيم ِخويش به تسلايم خواهند کوشيد.جان ِ مرا اما تسلايي مقدر نيست:به غياب ِ دردناک ِ
تو سلطان ِ شکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم انديشيد
که به افسون ِ پليدی از پای درآمدی;و ردِّ انگشتان‌ات را
بر تن ِ نوميد ِ خويش
در خاطره‌يي گريان جُست‌وجوخواهم کرد.

Tuesday, June 6

جادوی عشق

برو ای عشق میازارم بیش از تو بیزارم و از کرده خویش
من کجا این همه رسواییها دل دیوانه و شیداییها
من کجا این همه اندوه کجا غم سنگین چنان کوه کجا
شب طولانی و بیداریها تب سوزنده و بیماریها
دیده شادی من کور نبود خنده از روی لبم دور نبود
من پرستوی بهاران بودم عالمی روح و دل و جان بودم
تا تو ای عشق به دل جا کردی سینه را خانه غم ها کردی
سوختی بال و پر و جانم را آرزوهای فراوانم را
می گریزم ز تو ای افسونگر دست بردار از این دل دیگر
دل من خانه رسوایی نیست غم من نیز تماشایی نیست
کودک مکتب تو جانم سوخت آتشی بود که ایمانم سوخت
عشق من گرم دل و جانش کرد شعر من رخنه به ایمانش کرد
چشمم آموخت به او مستی را پا نهادن به سر هستی را
بافت با تار امیدم پودش برد از یاد نبود و بودش
آنچه از دیگر یاران نشنید از لب پر گوهر من بشنید
بوته خشک بیابانی بود غافل از عالم انسانی بود
اشک شب گشتم و آبش دادم سنبلش کردم و تابش دادم
آنچه در جان و دلم بود صفا ریختم در دل و جانش ز وفا
رشته مهر به پایش بستم تا بگیرد ز محبت دستم
تا بتی ساختم از روی نیاز شد مرا مایه امید دراز
رنگ اندوه به چشمانش بود در محبت گرو جانش بود
روز او بی رخ من روز نبود به شبش شمع شب افروز نبود
قصه می گفت ز بیماری دل ز غم هجر و گرفتاری دل
زان که شب تا به سحر بیدار است از پریشانی دل بیمار است
باورم شد که گرفتار دل است بس که می گفت بیمار دل است
عشق رویایی او خامم کرد شور و دیوانگی اش رامم کرد
پای تا سر همه امید شدم شعله ور گشتم و خورشید شدم
نرگس فتنه گرش رامم شد عشق او منبع الهامم شد
پر از او بودم . جادو بودم یا نمی دانم خود او بودم
نقش او بود همه اشعارم خنده هایم نگهم گفتارم
خوب چون دید گرفتار دلم آفتی شد پی آزار دلم
قصه عشق فراموشش شد کر ز گفتار دلم گوشش شد
عهد و پیمان همه از یاد ببرد دفتر عشق مرا باد ببرد
نگ اندوه ز چشمانش رفت لطف و پاکی ز دل و جانش رفت
شد سرا پا همه تزویر و ریا مرد در سینه او مهر و وفا
دیگر او مایه امیدم نیست آرزوی دل نومیدم نیست
آه ای عشق ز تو بیزارم تا ابد از غم دل بیمارم
برو ای عشق میازارم بیش از تو بیزارم و از کرده خویش

Monday, June 5

آشنایی 2

و اما بیست سال از اون روز برفی گذشت. از روزی که کوچه ها رو یخ زده کرده بود و چشمان او را گلوله آتش .....گذشت و از اون روز تنها همون یادداشت کف دست باقی موند که روی قلبش حک شده بود
چه کسی باور می کرد که بعد از بیست سال دوباره روبروی هم قرار بگیرند و اون عشق پر شور رو زیر سئوال ببرند. وچه کسی فکر میکرد اصلا همچین احساسی توی قلبی این همه سال به شکلی (!) باقی بمونه. اما کدوم قلب؟؟
وقتی ازش پرسید که پس چی شد اون همه عشق؟؟؟ همون خنده همیشگی رو کرد و گفت: من دیگه زمینی شدم. تو هم سعی کن زمینی بشی چون عشق آسمونی معنا نداره. وبه سردی همون روز برفی رفت
اما عشق آسمونی هیچوقت زمینی نمیشه و اگر شد باید دونست که اصلا عشق نبوده. همه می تونند زمینی عاشق بشن ولی عشق اسمونی هرکسی شایستگیش رو تداره. واسه همین بهش گفتم برو ولی من هیچوقت زمینی نمیشم

Sunday, June 4

دیگه عاشق شدن فایده نداره

دیگه عاشق شدن, ناز کشیدن, فایده نداره, نداره
دیگه دنبال آهو دویدن, فایده نداره, نداره
چرا اين در و اون در ميزني, اي دل غافل
ديگه دل بستن و دل بريدن, فايده نداره
وقتی ای دل, به گیسـوی پریشون میرسی, خودتو نگهدار
وقتی ای دل, به چشمون غزلخون میرسی, خودتو نگهدار
ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیرمیشی و خبر نداری
وقتی ای دل, به گیسـوی پریشون میرسی, خودتو نگهدار
وقتی ای دل, به چشمون غزلخون میرسی, خودتو نگهدار,
خودتو نگهدار
دیگه عاشق شدن, ناز کشیدن, فایده نداره, نداره
دیگه دنبال آهو دویدن, فایده نداره, نداره

Tuesday, May 30

وصف عشق

چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد
چو کشتي ام در اندازند ميان غلزم پر خون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروريزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دريا را
چونان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون
شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
که شب در قبر ناگاهان بدست قهر چون قارون
چون اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسيار است ليکن من نمی دانم
که خوردم از دهانبندی از آن دريا کفی افيون

Friday, May 26

قلب سنگی

امروز سر راهم وقنی از یکی از وبلاگهای این شهر می گذشتم این قطعه خیلی توجهم رو جلب کرد و فکر کردم خالی از لطف نیست اگه با تو هم قسمت کنم

» قلب سنگی «
یادت می یاد گفتم بهت یه بت چه جوری میشکنه؟
حالا می خوام یادت بدم چی کار کنی که بشکنه
وقتی یکی دل نداره یعنی محبت نداره
وقتی یکی سنگ میشه یعنی لیاقت نداره
گفتی بهش دوسش داری ولی چی شد آخر کار
گذاشت و رفت بی واهمه شکست همه قول و قرار
وقتی یکی میشه یه بت یعنی باید گذاشت کنار
تمام اون قول و قرار تمام اون راز و نیاز
بذار بره خیالی نیست یه روز میشه مثل خودت
تازه می فهمه که یه بت چیکار با قلبا می کنه
فقط کمی صبر می خواد تا ببینی آخر کار
همون بت سنگیه تو می شه برات یه بیقرار
حالا دیدی کاری نداشت شکستن یه قلب سنگ
آخره کار مال تو شد همون بت سنگی و سخت
ولی به قول یه نفر :گذشت چیزه خوبیه
آخرشم نفهمیدیم گذشت خوبه یا قلب سنگی. تو چی میگی؟؟؟؟؟؟

Thursday, May 25

Sunday, May 14

مطرب مهتاب رو

مطرب مهتاب رو، آنچه شنيدی بگو
ما همگان محرميم، آنچه بديدی بگو
نرگس خمار او،ای که خدا يار او
دوش زگلزار او، هر چه بچيدی بگو
ای شده از دست من، چون دل سرمست من
ای همه را ديده تو، آنچه گزيدی بگو
عيد بيايد رود، عيد تو ماند ابد
از فلک بی مدد، چون برهيدی بگو
در شکرستان جان، غرقه شدم ای شکر
زين شکرستان اگر، هيچ چشيدی بگو
می کشدم می به چپ، می کشدم دل براست
رو که کشاکش خوش است، تو چه کشيدی بگو
می به قدح ريختی،فتنه بر انگيختی
کوی خرابات را، تو چه کليدی بگو
شور خرابات ما، نور مناجات ما
پرده حاجات ما، هم تو دريدی بگو
ماه به ابر اندرون، تيره شدست و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعيدی بگو
ضل تو پاينده باد، ماه تو تابنده باد
چرخ ترا بنده باد، از چه رميدی بگو
عشق مرا گفت دي، عاشق من چون شدی
گفتم بر چون متن، زانچه تنيدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم
عافيتا همچو مرغ از چه پريدی بگو


Monday, May 8

هديه


من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي
براي من اي مهربان چراغ بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدهام كوچه ي خوشبخت بنگرم

Tuesday, May 2

به دیدارم بیا


به دیدارم بیا هر شب
در این تنهائی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ، ای هم گناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا ، ای هم گناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها ، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب ؛
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغائی ؛
نمی خواهند بفهمانند بیدارند
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من
بیا ای یار مهتابی
مهدی اخوان ثالث