Wednesday, November 5
Tuesday, October 28
من به احساس تو شک دارم
من کنارت و یکی دیگه ؛
بین دستایِ تو مهمونه
مثل مهره ای که میسوزه
دیگه از چشم ِ تو افتادم
خسته م بیا تمومش کن
واسه تصمیم ِ تو آمادم
دیگه بسمه شکستن
بهتره با تو نمونم
چی بهت بگم عزیزم
من گرفتار زمونم
آره میدونم تو حق داری
ساده احساسمو می بازم
یا دمه همیشه میگفتی
بین دستای من و دستات
وقت دل کندن ِ موهامه،
از نوازشهای انگشتات
دیگه بسمه شکستن
بهتره با تو نمونم
چی بهت بگم عزیزم
من گرفتار زمونم
من پشیمون ـ پشیمونم ..
کاش به عشقت تن نمیدادم
سخته دل کندن و تنهایی ،
من به چشمای تو معتادم
لحظه هاتو به تو می بخشم
باید این جاده رو برگردم
هر کجا میری خدا حافظ
دیگه دنبالت نمی گردم
Monday, October 27
در راه زندگي، تند نران
روزي، مديري بسيار ثروتمند و سرشناس از خياباني عبور ميكرد. او سوار بر اتومبيل گرانقيمتشسريع رانندگي ميكرد و از راندن آن لذت ميبرد. البته مراقب بچههايي بود كه گاه و بيگاه از گوشه و كنارخيابان، به وسط خيابان ميپريدند كه ناگهان چيزي ديد. اتومبيل را متوقف كرد ولي متوجه كودكي نشد.در حالي كه حيرت زده به اطرافش نگاه ميكرد، ناگهان آجري به در اتومبيل خورد و آن را كاملا قر كرد! ازفرط خشم و عصبانيت از اتومبيل پياده شد و يقه اولين كودكي را گرفت كه در آن حوالي ديد. بعد درحالي كه او را محكم تكان ميداد، فرياد كشيد: “اين چه كاري بود كه كردي؟ تو كه هستي؟ مگر عقلت رااز دست دادهاي؟ ميداني اين اتومبيل چقدر ارزش دارد؟ و تو چه خسارتي با زدن آجر و قر كردن در آنبه بار آوردهاي؟” پسربچه كه شرمنده به نظر ميرسيد، در حالي كه بغض كرده بود، گفت: “آقا، خيلي معذرتميخواهم. فقط يك لحظه به حرفهايم گوش كنيد. به خدا نميدانستم چه كار ديگري بايد انجام دهم.چارهاي نداشتم. آجر را پرت كردم، چون هيچ رانندهاي حاضر نشد بايستد و كمكم كند”. بعد در حالي كهاشكهايش را پاك ميكرد و با دست به نقطهاي اشاره ميكرد، گفت: “به خاطر برادرم اين كار را كردم.داشتم او را با صندلي چرخدارش از روي جدول كنار خيابان عبور ميدادم كه ناگهان از روي آن به زمينسقوط كرد. زورم نميرسد كه او را بلند كنم”. سپس در حالي كه به هق هق افتاده بود، ملتمسانه به مديربهت زده گفت: “لطفٹ كمكم كنيد. كمكم ميكنيد تا او را از روي زمين بلند كنم و روي صندلي چرخدارشبنشانم؟ او زخمي شده”. مدير جوان كه بغض راه گلويش را بسته بود و به زور آب دهانش را قورتميداد، به سرعت به آن سمت دويد. سپس پسر معلول را از روي زمين بلند كرد و او را روي صندليچرخدارش نشاند. بعد با دستمالي تميز، آثار خون را از روي خراشيدگيهاي سر و صورت پسر معلولپاك كرد. نگاهي به سراپاي او انداخت و خيالش راحت شد كه او صدمهاي جدي نديده است. پسركوچك از فرط خوشحالي بالا و پايين ميپريد، به مدير جوان گفت: “خيلي از شما متشكرم، خدا خيرتانبدهد!” مدير جوان كه هنوز آن قدر بهت زده بود كه نميتوانست حرفي بزند، سري تكان داد و آن دو رانگاه كرد. سپس با گامهايي لرزان سوار اتومبيل گران قيمت قر شدهاش شد و تمام طول راه تا خانه را بهآرامي طي كرد. با وجود آنكه صدمه ناشي از ضربه آجر به در اتومبيلش خيلي زياد بود، مدير جوان هرگزتلاشي براي مرمت آن نكرد. او ميخواست قسمت قر شده اتومبيل گرانقيمتش هميشه اين پيام را به اويادآوري كند:
“در مسير راه زندگي، هرگز آن قدر تند نران كه شخصي براي جلب توجهت، آجر به سوي تو پرتابكند”
Tuesday, October 14
Monday, October 6
باورش سخته هنوزم
باورش سخته هنوزم
تونباشی توی شعرام
من دیگه از کی بخونم
حالا که میخوام بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینو از چشام میخونی
دست تو،تودست من بود
نمیدونم کی تو رو ازم گرفت
نمیدونم که کدوم نگاه شوم
قصه ی جدایی رو برام نوشت
حالا که میخواهم بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینواز چشام میخونی
Monday, September 29
تو قمار زندگي تو نباشي من مي بازم
اگه باشي در كنارم با تو من مالك دنيام
بيخيال غربت و غم چشم به راه نور فردام ..
. دوستت دارم دوستت دارم توي دنيا تورو دارم
.. مثل آسمون كه تنها اميدش چند تا ستارس
ديدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارس ...
اثر انگشت تو يعني قصه ي خوب نوازش ...
هر نگاه عاشق تو غزل آبي خواهش .
. جاده هاي مهربوني ميگذره از تو نگاهت
روشن شباي تارم با خيال روي ماهت
Wednesday, September 24
من بی تو تب دارم
من بي تو تب دارم هزیان نمیگویم
من يوسف عشقم پس کو خريداري
Monday, September 22
Wednesday, September 10
كجا شد؟
امانتهاي چون جان را چه كردي؟
.
چرا كاهل شدي در عشق بازي؟
سبك روحيٌ مرغان را چه كردي؟
.
نشان عاشقي گنجيست پنهان
چه كردي گنج پنهان را چه كردي؟
.
ترا با من نه عهدي بود زاوٌل؟
بيا بنشين بگو، آن را چه كردي؟
.
چنان ابري به پيش ما چه بستي؟
چنان خورشيد خندان را چه كردي؟
.
(مولانا)
Friday, September 5
دومین سالگرد پروازت
Monday, August 11
فاصله ها
. گاه مي انديشم..
مي تواني تو به لبخندي.اين فاصله را برداري!
تو توانایی بخشش داری
دستهاي تو توانايي اين را دارد.كه مرا زندگاني بخشد!
چشمهاي تو به من.آرامش بخشد!
و تو چون مصرع شعري زيبا ،
سطر بر جسته اي از زندگي من هستي!
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر ،
رونقي ديگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟؟
نه دریغا هرگز
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
کاشکی شعر مرا میخواندی
Tuesday, August 5
Friday, June 27
Wednesday, June 18
تنهایی
فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت
آرزوها به دلم بود و به جایی نرسید
ای بسا نقش که از پرده ی پندار گذشت
گل نچیدیم و خزان گلشن ما غارت کرد
دولت وصل میسر نشد و یار گذشت
جلوه ای کرد شبی دولت بیدار اما
بخت در خواب شد و فرصت دیدار گذشت
قطره شیری که ز پستان جهان نوشیدم
اشک حسرت شد و از دیده ی خونبار گذشت
ای که از ((کوچه تنهایی)) ما می گذری
گوش کن ناله من از سر دیوار گذشت
صبح تا بنده ی دل تیره شد از شام گناه
غافل از فکر دوا ماندم و بیمار گذشت
ناز مفروش به پیری که خریداری نیست
سعی بیهوده مکن گرمی بازار گذشت
تلخ و شیرین جهان گذران می گذرد
غم بگذشته چه داری ؟ کم و بسیار گذشت
باور نکن تنهاییت را
Thursday, June 12
Wednesday, June 11
Tuesday, June 10
قاصدک
Monday, June 9
خانه دوست کجاست
Thursday, June 5
Wednesday, May 28
تو نرفتی
Friday, May 23
تولدی دیگر
Thursday, May 22
عروسک

Wednesday, May 21
جایی خواندم
پلک هایت را به زور باز نگه میداری تا خیره بماند به صفحه موبایلت تا شاید پیغامی٬آوایی.........
امآ نه!
تصمیمت را می گیری! موزیک را خاموش می کنی و هر آنچه را که روشن است.کاغذ و قلم را بر می داری و در سیاهی می نویسی: خواب را عشق است ٬ رویا را عشق است ٬ فردا را عشق است
Tuesday, May 20
بی تو
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه بدنبال تولغزید نگاهم
بی تو من در همه شهر غریبم بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزمگر بمیرم زغم دل ، با تو هرگزنستیزم
من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم
Monday, May 12
Monday, May 5
آدمک
ادمک اخر دنیاست بخند
ادمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخیه کاغذیه ماست بخند
ادمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثله تو تنهاست بخند
Tuesday, April 8
یاده قدیما
نرم نرمک میرسد اینک بهار
Saturday, March 22
Thursday, March 20
بهار
Monday, March 17
Wednesday, March 12
Tuesday, March 11
مهتاب
فرو میره تنم میون مرداب
ببین که تو چشای بی قرارم
نگاه خواهشه بسوی مهتاب
دست منو بگیر ه داره اینجا
پرنده بودنو ازم می گیره
تو آسمونی میدونی پرنده
بدون پر زدن چقدر حقیره
من و پریدن و رهایی تن
یه قصه نیست اگرچه آسمونی
اسارتو میون دست مرداب
غریبیه پرندرو می دونی
برای باور شب شکستم
دلم رضا نمی ده پر امیده
به گوش هر ستاره ی نگاهت
صدای جون سپردنم رسیده
بیا به یمن دلسپاری من
حقارتو بریز تو چشم مرداب
نشون بده که می تونه پرنده
بگیره پر به سوی برج مهتاب
Monday, March 3
کاش آدما
کاش آدما یه جور دیگه با هم دیگه حرف میزدند وقتی که حرفشون میشد یه جور دیگه داد می زدند
کاش آدما بلد بودند موسیقی زندگی رو وقتی با هم میرقصیدند یه جور دیگه ساز میزدند
کاش آدما با هم دیگه صادق و بی ریا بودند وقتی به هم می رسیدند مثل تو قصه ها بودند
کاش آدما بلد بودند که چه جوری شنا کنند تو دریای زندگیشون دسته ماهیها بودند
کاش آدما قصه آسمونو از بر میشدند تو شبهای تاریکشون مثل ستاره ها بودند
کاش آدما میفهمیدند زندگی دو روزرو اون وقت برای همدیگه بی شک یه سر پناه بودند
Thursday, February 28
Monday, February 25
که من دلشده این ره نه به خود میپویم
در پـس آینه طوطی صفتم داشتـهاند
آن چـه استاد ازل گفت بـگو میگویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
که از آن دست که او میکشدم میرویم
دوسـتان عیب من بیدل حیران مکـنید
گوهری دارم و صاحـب نـظری میجویم
گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است
مـکـنـم عیب کز او رنگ ریا میشویم
خـنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
میسرایم به شب و وقت سحر میمویم
حافظـم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن میبویم
Wednesday, February 13
Looking for your face
Thursday, January 10
گله
Tuesday, January 8
زمستان
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگردست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
Saturday, December 29

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
Thursday, December 13
چند خطی از دل
Tuesday, December 11
Sunday, December 2
Wednesday, November 28
Monday, November 26
Thursday, November 22
فال حافظ تو
Friday, August 24
بمناسبت سالروزت
اما دنیا مهربانی متانت زیبایی و خاطرات شیرین برایمان به یادگار گذاشت .....شیماه رفت زمانی که دنیای کوچک ما دیگر تاب تحمل روح بزرگش را نداشت....شیماه رفت
و چه خوش رفت. شیماه در اوج رفت................................. رفت به جایی که متعلق
به آنجا بود و شاید مامور بود تا چند صباحی از عمر کوتا اما پر وسعتش را در بین ما باشد تا شاید ذره ای از بزرگواری و وقار را از بیاموزیم.....شیما پرواز کرد و قلب مادر
همیشه داغدارش- خانواده همیشه چشم به راهش را و همه ما را به آتش کشید. همواره در یادهایمان زنده خواهی بود ...روحت شاد
Wednesday, August 22
Saturday, July 21
سخنی از مولانا
Monday, July 16
دختر دریا
چیه ای دختر دریا
دختر دریای احساس
چرا چشمات پره اشکه
دختر بانوی آواز
اون فرشته است همه میگن
جای فرشته روی ابراست
تو دلت تنگه میدونم
تو دلای همه بلواست
آخه بازم یه فرشته
توی یک نامه نوشته
یکی تو راه بهشته
باز دوباره یه فرشته نامه تلخی نوشته
میگه یک مرغک عاشق رهاهی راه بهشته
اون نماد عشق و احساس تویی ای بانوی آواز
تو دلا همیشه زنده است خاطراتت ای گل ناز
از غم مسافر عشق همه دلها در عذابه
تو که پر گشیدی حتی حال تارمم خرابه
Monday, July 9
اشکی در گذرگاه تاریخ
Thursday, July 5
حکمت خدا رو نمیتونیم بفهمیم

روزا مثل برق و باد میگذرن. این عمر آدمیست که زمان لحظه ای هم بهش امان نفس کشیدن نمیده. ده ماهه که از سفرت به ابدیت میگذره. دلم میخواست میدونستم الان کجایی. تو این مدت چیکارا کردی. آره میدونم گاهی به خواب آدمای زمین اومدی و پیغام دادی که جات راحته. اما آیا این واقعیت داره یا اینکه ما زمینیها به این وسیله فقط میخواهیم خودمون رو آرومتر کنیم. آره میدونم . از قوه درک منه زمینی خارجه. اما خوب دست خودم نیست. این سوالها ی بی جواب که هر آدمی بنا به درک خودش واسش جواب درست کرده فکرم رو اینقدر مشغول کرده که گاهی حس میکنم دیگه زندگی کردن تو این دنیا هم بی مفهومه. واقعا این دنیا چه ارزشی داره که ما آدما توش اینقدر گناه میکنیم. دروغ میگیم - خیانیت میکنیم – دل همدیگرو می شکنیم – محبت رو از هم دریغ میکنیم – اینقدر غرق مادیات این دنیا میشیم که معنویات رو ازیاد میبریم. نمونش خوده من...تو این چند سال اخیر این زندگی لعنتی منو غرق خودش کرده بود و منم کت بسته به دامش افتادم......اما از وقتی که تو رفتی انگار یه تلنگر بزرگ هم به من زدی. " گفتی: بابا این دنیا ارزششو نداره. سرنوشت آدمیزاد هم دست خداست هم خود آدم. درسته که خدا رقم زده اما منه بنده خدا هم همچین کم تو عوض کردنش بی تاثیر نیستم. گفتی: قلبت مثل سنگ شده بود. لازم بود واست که یه چیزی بلرزونتش. خیلی به خودت میبالیدی مهتاب جون که من سختم و استوار. یه تنه دنیا رو حریفم. نیازی به هیچکس هم ندارم. آهای دوست و آشنا و فامیل من. همتون برید که نبود هیچکسی منو از پا در نمیاره. اما دیدی که رفتن من چطوری امونت رو برید. دیدی چطوری قلب سنگیت حالا دیگه آب شده. دیدی چطوری به خودت اومدی و بالاخره ایمان آوردی به خدایی که وجود داره. همون خدایی که منو از تو و خانوادمون گرفت ......" آره میدونم. رفتنت بی حکمت نبود. تو با رفتنت رد پای بزرگی روی زندگی من و شاید آدمای دیگه گذاشتی. شاید هنوزم بیادت گریه کنم و غمگین باشم. اونم چون دلم واسه جوونیت میسوزه. اما اینم بدون که این اشکا بیشتر واسه خودمه. تو هر جایی هستی میدونم بالا ترین مقام رو داری. چون ذاتت این بود که همیشه تو همه چیز برتر باشی. پس میدونم الان بهترین جای ابدیت هستی و من سالهای کوتاه عمرت رو در این دنیا جشن میگیرم و برای عمر ابدی روحت آرزوی شادی و سرورمیکنم
Saturday, June 30
بانوي آسمان

روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
نديده بودم پيشمرگ زنده بماند و.
زنده بماند و
يار رفت و غافلگيرم كرد
و در فقدان او من مرگ را بخاطر هيچكس دوست دارم
مي آيم مي آيم و آستانه پر از عشق مي شود
من، با تو زيسته ام رگ حيات من
من، اي عاشقانه ترين شب عالم
اي كه نگاهت را به پريايي نخواهم داد زيبا
اي كه سرابت را به دريايي نخواهم داد شيماه
اي كه خيالت را به دنيايي نخواهم داد شيماه
و اي كه غبارت را به والايي نخواهم داد
با تو سخن مي گويم
اي كه صلابت نشانه تو
اي كه شهامت نور تو
و اي كه زيبايي محتاج تو
و اي كه والايي همراه توست
با تو سخن مي گويم
بانوي آسمان
خوب ميداني كه چه مي گويم
بانوي آسمان
بانوي مهربان
آخر
آخر مگر وعده ديدار ما چقدر بزرگ بود
يك قدم مانده به اوج
يك سفر مانده به عشق
يك حرف مانده به تو
در خزان دل خود خاك شدم
كه رفتي
آخر مگر، توان پرهاي تو چه اندازه بود كه تو را تاب ماندن نگذاشت
Sunday, June 24
بازم ميام به ديدينت
اي ناز ِ مهربون سلام ، باز اومدم به ديدنت
حال و هوام بارونيه ، از غمه پر کشيدنت
همبازي قشنگ من ، حالت چطوره مهربون ؟
خوش مي گذره بدونِ ما ، زندگي توي آسمون ؟
خورشيد خانوم ، حالش خوبه؟ از آسمونا چه خبر ؟
اينجا هنوزم ابريه ، از وقتي که رفتي سفر
عزيزم از خودت بگو ، چشماي نازت چطورن ؟
جات خاليه روي زمين ، بچه ها از گريه پُرن
چه روزگارِ سختيه ، طاقتِ من تموم شده
تمومه خاطرات خوب ، با رفتنت حروم شده
خُب بگذريم باز چه خبر ؟ خدا واسه تو چي نوشت ؟
انگاري خوش مي گذروني ! تنها که نيستي تو بهشت
حالا ديگه بايد برم ، آخه د اره ديرم مي شه
بازم ميام به ديدنت ، تا عمر دارم ، تا هميشه
Saturday, June 9
میرن ادما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه
Sunday, April 15
Wednesday, April 11
Monday, March 19
فرشته
باز به یاد توهمیشه شبا آواز میخونم
میدونم برگشتن تودیگه یه خواب و خیاله
تا دوباره تو رو داشتن آرزوی که محال
آرزو هر چی که باشه اما داشتنش قشنگه
بعد رفتن تو دستام رو به آسمون بلنده
از خدا میخوام که شبها تو رو تو خوابم ببینم
تا بهت بگم که بی توخیلی خسته ام نازنینم
تا بهت بگم که بی توتوی این دنیا غریبم
کاشکی تنهام نمیذاشتی بی تو من خیلی غریبم
حالا دستام بی تو سرده بس که بی تو گریه کردن
گونه هام خیسه از اشکام بس که بی تو تک و تنهام
تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم
Wednesday, March 7
بر مزارم گریه و زاری مکن
با تشکر از دوست عزیز الهام
Tuesday, February 20
شب رفتنت
دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد
غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن قحطی سفیدیها بود همه انگار مشکی بودن
شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست
شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن
بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت
سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی
شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد
شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید
شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد
شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن
شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه
شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن
شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت
شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر
برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست
Tuesday, February 13
Wednesday, January 24
قطعه مورد علاقه شیماه
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند
Wednesday, January 3
در آغوش نور
Monday, December 11
بافه
يک شاخه هم بر نعش ِمن بگذار
من مرده ی توام !
حالا که مرده ی توام
ديگر مرا نَکُش
بر من بوَز
از من عبور کن
هرجا که می روی با خود ببر مرا
زيرا که عطر تو
آهوی خواب را
از من رمانده است.
حالا که خواب
از من رميده است
هرجا که می روی با خود ببر مرا
هم زنده ی مرا هم مرده ی مرا
وقتی که می بري
بر دور گردن آهو هم
چرخی بده مرا
دستی به کاکل آهو و
دستی بر پُشتِ من بکش
يک شاخه ی گل نرگس هم
بر زلف من بزن
و آن گه مرا ببوس
آن چشم های مست
با آن نگاه آهوانه که هر صبح
باز تر می شوند
با اين نگاه
که از چشم های تو باريده می شود
و اين چشم ها
که در خواب های من
بيدار مانده اند
هم راه آهوان
از پشت کاج ها
من را ببين
وآن گاه،
با خود ببر مرا
هم زنده ی مرا هم مرده ی مرا
من مرده ی توام.
Thursday, November 30


افسوس
Tuesday, November 21
اول آذر تا ابد روز تولد توست

Friday, November 17
Wednesday, November 8
كي مي تونه
كي مي تونه جاي اسمتتوي شعر من بشينه
توي اين مرثيه امشب
جاي اسمت نقطه چينه
طرح ساده نگات
دفتر خاطره هات
مثل سايه روي خاك افتاده
بي تو از گريه پرم
لحظه ها رو مي شمرم
آسمون بي تو پر از فرياده
آسمون بغضت رو بشكن
اون ديگه بر نمي گرده
نفسهاي گرمش امشب
هم نفس با خاك سرده
قاب عكست رو به رومه
دارم از نفس مي افتم
باورم نميشه اما
من برات مرثيه گفتم
آسمون بغضت رو بشكن
اون ديگه بر نمي گرده
نفسهاي گرمش امشب
هم نفس با خاك سرده ...
Wednesday, October 25
دوباره

دوباره دلم هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه آرزوها با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
Saturday, October 21
زندانی رنگ ها
دلارا نقاش و شاعر هم هست، اون خودش رو زندانی رنگ ها میدونه و معتقد هست که رنگ ها رو گم کرده، بهمین خاطر یک نمایشگاهی
از نقاشیهاش ترتیب داده که باید دیدنی باشه ،دلارا عشق رو هم خوب میشناسه و برای عشق ، بقول قدیمیها تا پای دار هم رفته و سر گذاشته.
برای اطلاع بیشتر از وضعیت و زندگیش ، لینک بی بی سی رو گذاشتم بخونید ، شاید با خواندن سرنوشت دیگران هم کمی به خودمون بیاییم
.و حد اقل خوشحال باشیم که آزادیم و گردنمون هر شب سفتی طناب دار رو حس نمیکنه. و بپذیریم که: تا شقایق هست زندگی باید کرد
www.bbc.net.uk/persian/arts/story/2006/10/061020_fb_delara.shtml
رسیده از یه دوست
Wednesday, October 4
رخصت دیدار
Thursday, September 28
قاب عکس

روی دیوار اتاقم تو یه قاب عکس چوبی
Wednesday, September 27
سرگردان

Monday, September 25
کجایی
ولي افسوس هزار افسوسيكي روز آن كبوتر از كفم پر زد
ز پيشم همچنان تير شهابي، تند، بالا رفت
به سو ي آسمانها رفت
فغان كردم ـــ
نگاهم را چنان صياد ـــ دنبالش روان كردم
ولي اوكم كمك چون نقطه شد و ز ديده پنهان شد
به خود گفتم كه :آن مرغك به سوي لانه مي آيد
اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد
ولي افسوس هزار افسوس
به عمري در رهش آويختم فانوس چشم را
نيامد در برم مرغ سپيد من
نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من
كنون دور از كبوتر ، لانه خالي، آسمان خاليست
بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست
هزار افسوس! هزار اندوه
جواني رفت، شادي رفت ، روح و زندگاني رفت
غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و اميد آمد
پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت
سپاه پيري آمد ، هاله ي موي سپيد آمد
***
كنون من مانده ام تنها
ز شهر دل گريزان، رهنورد هربيابانم
سراپا حيرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم
چنان گمكرده فرزندي
به صحراي غريبي، بي كسي ، هم صحبت كوهم
صدا سر ميدهم در كوه
Friday, September 22
پرواز را بخاطر بسپار
Saturday, September 16
شکایت هجران کبوتر



Friday, September 15
Wednesday, September 13
Sunday, September 10
باغ بلور
Friday, September 8
زیبای خفته من

کجا رفتی دل آرام
کجا رفتی گل اندام
کجا رفتی تو ای زیبای خفته
کجا رفتی تو ای افسون دلها
نگفتی بی تو ما دنیا نداریم
نگفتی بی تو ما شیماه نداریم
نگفتی بی تو مادرچاره اش چیست
نگاهی جز به تو در صورتش نیست
نگارم بی تو دیگر آن نگار نیست
شب و روزش بجز فکرت به سر نیست
تو ای بی آزارترین موجود دنیانگفتی که ندا بی تو چه کرده
نگفتی که اتاقش بی توچه تنها و سرده
تو ای زیبا ترین زیبای دنیا
تو ای فرزند ارشد ای توتنها
کجا رفتی شتابان از بر ما
شکستی آن پدر آن مرد تنها
دلم در سینه خون شد از نبودت
گلویم از گریه پر شد با سکوتت
ندارم جز تو دیگر فکری درسرای کبوتر
بجز تو ای گل زیبا و پرپر
برخیز
Wednesday, September 6
زیبای شهرامشب تنها میخوابد
Friday, September 1
پرسش
تو بزرگترین سوالی که تا امروز بی جوابه



















