Wednesday, November 5

تو ناز میکنی, من ناز میکشم , این منطق کیه
انگار پیش تو فرقی نمیکنه کی عاشق کیه
روح تو مریمه , چسم تو نرگسه , دست تو نسترن
روح تو , دست تو ,چشم تو ,عشق من
گلخونه منه
وقتی که خاطره , غمگین تو هنوز , تو خونه منه
یعنی که بار غم بی تو شبانه روز رو شونه منه
غم بار عشقتو رو دوش میکشم , پا پس نمیکشم
با این خیال پوچ که چشمای تو , دیوونه منه
تو ناز میکنی
من ناز میکشم

Tuesday, October 28

من به احساس تو شک دارم

خونمون مثل یه زندونه
من کنارت و یکی دیگه ؛
بین دستایِ تو مهمونه
مثل مهره ای که میسوزه
دیگه از چشم ِ تو افتادم
خسته م بیا تمومش کن
واسه تصمیم ِ تو آمادم
دیگه بسمه شکستن
بهتره با تو نمونم
چی بهت بگم عزیزم
من گرفتار زمونم
آره میدونم تو حق داری
ساده احساسمو می بازم
یا دمه همیشه میگفتی
من یه معشوقه ی پر نازم
بین ما فاصله افتاده
بین دستای من و دستات
وقت دل کندن ِ موهامه،
از نوازشهای انگشتات
دیگه بسمه شکستن
بهتره با تو نمونم
چی بهت بگم عزیزم
من گرفتار زمونم
من پشیمون ـ پشیمونم ..
کاش به عشقت تن نمیدادم
سخته دل کندن و تنهایی ،
من به چشمای تو معتادم
لحظه هاتو به تو می بخشم
باید این جاده رو برگردم
هر کجا میری خدا حافظ
دیگه دنبالت نمی گردم

Monday, October 27

در راه‌ زندگي‌، تند نران‌

روزي‌، مديري‌ بسيار ثروتمند و سرشناس‌ از خياباني‌ عبور مي‌كرد. او سوار بر اتومبيل‌ گرانقيمتش‌سريع‌ رانندگي‌ مي‌كرد و از راندن‌ آن‌ لذت‌ مي‌برد. البته‌ مراقب‌ بچه‌هايي‌ بود كه‌ گاه‌ و بيگاه‌ از گوشه‌ و كنارخيابان‌، به‌ وسط خيابان‌ مي‌پريدند كه‌ ناگهان‌ چيزي‌ ديد. اتومبيل‌ را متوقف‌ كرد ولي‌ متوجه‌ كودكي‌ نشد.در حالي‌ كه‌ حيرت‌ زده‌ به‌ اطرافش‌ نگاه‌ مي‌كرد، ناگهان‌ آجري‌ به‌ در اتومبيل‌ خورد و آن‌ را كاملا قر كرد! ازفرط خشم‌ و عصبانيت‌ از اتومبيل‌ پياده‌ شد و يقه‌ اولين‌ كودكي‌ را گرفت‌ كه‌ در آن‌ حوالي‌ ديد. بعد درحالي‌ كه‌ او را محكم‌ تكان‌ مي‌داد، فرياد كشيد: “اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ كردي‌؟ تو كه‌ هستي‌؟ مگر عقلت‌ رااز دست‌ داده‌اي‌؟ مي‌داني‌ اين‌ اتومبيل‌ چقدر ارزش‌ دارد؟ و تو چه‌ خسارتي‌ با زدن‌ آجر و قر كردن‌ در آن‌به‌ بار آورده‌اي‌؟” پسربچه‌ كه‌ شرمنده‌ به‌ نظر مي‌رسيد، در حالي‌ كه‌ بغض‌ كرده‌ بود، گفت‌: “آقا، خيلي‌ معذرت‌مي‌خواهم‌. فقط يك‌ لحظه‌ به‌ حرف‌هايم‌ گوش‌ كنيد. به‌ خدا نمي‌دانستم‌ چه‌ كار ديگري‌ بايد انجام‌ دهم‌.چاره‌اي‌ نداشتم‌. آجر را پرت‌ كردم‌، چون‌ هيچ‌ راننده‌اي‌ حاضر نشد بايستد و كمكم‌ كند”. بعد در حالي‌ كه‌اشك‌هايش‌ را پاك‌ مي‌كرد و با دست‌ به‌ نقطه‌اي‌ اشاره‌ مي‌كرد، گفت‌: “به‌ خاطر برادرم‌ اين‌ كار را كردم‌.داشتم‌ او را با صندلي‌ چرخدارش‌ از روي‌ جدول‌ كنار خيابان‌ عبور مي‌دادم‌ كه‌ ناگهان‌ از روي‌ آن‌ به‌ زمين‌سقوط كرد. زورم‌ نمي‌رسد كه‌ او را بلند كنم‌”. سپس‌ در حالي‌ كه‌ به‌ هق‌ هق‌ افتاده‌ بود، ملتمسانه‌ به‌ مديربهت‌ زده‌ گفت‌: “لطفٹ كمكم‌ كنيد. كمكم‌ مي‌كنيد تا او را از روي‌ زمين‌ بلند كنم‌ و روي‌ صندلي‌ چرخدارش‌بنشانم‌؟ او زخمي‌ شده‌”. مدير جوان‌ كه‌ بغض‌ راه‌ گلويش‌ را بسته‌ بود و به‌ زور آب‌ دهانش‌ را قورت‌مي‌داد، به‌ سرعت‌ به‌ آن‌ سمت‌ دويد. سپس‌ پسر معلول‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد و او را روي‌ صندلي‌چرخدارش‌ نشاند. بعد با دستمالي‌ تميز، آثار خون‌ را از روي‌ خراشيدگي‌هاي‌ سر و صورت‌ پسر معلول‌پاك‌ كرد. نگاهي‌ به‌ سراپاي‌ او انداخت‌ و خيالش‌ راحت‌ شد كه‌ او صدمه‌اي‌ جدي‌ نديده‌ است‌. پسركوچك‌ از فرط خوشحالي‌ بالا و پايين‌ مي‌پريد، به‌ مدير جوان‌ گفت‌: “خيلي‌ از شما متشكرم‌، خدا خيرتان‌بدهد!” مدير جوان‌ كه‌ هنوز آن‌ قدر بهت‌ زده‌ بود كه‌ نمي‌توانست‌ حرفي‌ بزند، سري‌ تكان‌ داد و آن‌ دو رانگاه‌ كرد. سپس‌ با گام‌هايي‌ لرزان‌ سوار اتومبيل‌ گران‌ قيمت‌ قر شده‌اش‌ شد و تمام‌ طول‌ راه‌ تا خانه‌ را به‌آرامي‌ طي‌ كرد. با وجود آنكه‌ صدمه‌ ناشي‌ از ضربه‌ آجر به‌ در اتومبيلش‌ خيلي‌ زياد بود، مدير جوان‌ هرگزتلاشي‌ براي‌ مرمت‌ آن‌ نكرد. او مي‌خواست‌ قسمت‌ قر شده‌ اتومبيل‌ گرانقيمتش‌ هميشه‌ اين‌ پيام‌ را به‌ اويادآوري‌ كند:

در مسير راه‌ زندگي‌، هرگز آن‌ قدر تند نران‌ كه‌ شخصي‌ براي‌ جلب‌ توجهت‌، آجر به‌ سوي‌ تو پرتاب‌كند”

Tuesday, October 14

حیف که ما آدما تا وقتی هستیم قدر همدیگرو نمدونیم و
حتی با تجربه تلخ از دست دادن عزیزامون بازم حالیمون نیست
------
نه . اصلا حالیمون نیست

Monday, October 6

باورش سخته هنوزم

دارم از چشات میخونم
باورش سخته هنوزم
تونباشی توی شعرام
من دیگه از کی بخونم
حالا که میخوام بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینو از چشام میخونی
دست تو،تودست من بود
نمیدونم کی تو رو ازم گرفت
نمیدونم که کدوم نگاه شوم
قصه ی جدایی رو برام نوشت
حالا که میخواهم بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینواز چشام میخونی

Monday, September 29

بهترين ترانه رو من از چشماي تو مي سازم
تو قمار زندگي تو نباشي من مي بازم
اگه باشي در كنارم با تو من مالك دنيام
بيخيال غربت و غم چشم به راه نور فردام ..
. دوستت دارم دوستت دارم توي دنيا تورو دارم
.. مثل آسمون كه تنها اميدش چند تا ستارس
ديدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارس ...
اثر انگشت تو يعني قصه ي خوب نوازش ...
هر نگاه عاشق تو غزل آبي خواهش .
. جاده هاي مهربوني ميگذره از تو نگاهت
روشن شباي تارم با خيال روي ماهت

Wednesday, September 24

من بی تو تب دارم

باران مهتابي بر من نمي باري
من يوسف عشقم پس کو خريداري
من بي تو تب دارم هزیان نمیگویم
با موج و دریا از طوفان نمی گویم
این سرخی چهره از آتش درد است
رنج و غمی پنهان در خنده مرد است
می سوزم از عشقت چون شعله بی فریاد
شب را چراغان کن ای روشنی آباد
روزی تو می آیی از مرز باورها
می لغزد از شادی اشک کبوترها
باران مهتابي بر من نمي باري
من يوسف عشقم پس کو خريداري

Monday, September 22

با تشکر از دوست عزیزم برای انتخاب موزیک سایت

Wednesday, September 10

كجا شد؟

كجا شد؟ عهد و پيمان را چه كردي؟
امانتهاي چون جان را چه كردي؟
.
چرا كاهل شدي در عشق بازي؟
سبك روحيٌ مرغان را چه كردي؟
.
نشان عاشقي گنجيست پنهان
چه كردي گنج پنهان را چه كردي؟
.
ترا با من نه عهدي بود زاوٌل؟
بيا بنشين بگو، آن را چه كردي؟
.
چنان ابري به پيش ما چه بستي؟
چنان خورشيد خندان را چه كردي؟
.
(مولانا)

Friday, September 5

دومین سالگرد پروازت




شیماه نازنینم
--------------------
دومین سالگرد پروازت را به زندگی آرام و ابدیت
گرامی میدارم. هر جا که هستی روح آزادت شاد باشد
همیشه در قلب منی

------

مهتاب


Monday, August 11

فاصله ها

در ميان من و تو فاصله هاست
. گاه مي انديشم..
مي تواني تو به لبخندي.اين فاصله را برداري!
تو توانایی بخشش داری
دستهاي تو توانايي اين را دارد.كه مرا زندگاني بخشد!
چشمهاي تو به من.آرامش بخشد!
و تو چون مصرع شعري زيبا ،
سطر بر جسته اي از زندگي من هستي!
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر ،
رونقي ديگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟؟
نه دریغا هرگز
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
کاشکی شعر مرا میخواندی

Tuesday, August 5


یا علی تو مولایی
یا علی یاریم کن تو زندگی

Friday, June 27

آخه مگه میشه باور کرد که رفتی

Wednesday, June 18

تنهایی

عمر کوتاه مرا مهلت بسیار گذشت
فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت
آرزوها به دلم بود و به جایی نرسید
ای بسا نقش که از پرده ی پندار گذشت
گل نچیدیم و خزان گلشن ما غارت کرد
دولت وصل میسر نشد و یار گذشت
جلوه ای کرد شبی دولت بیدار اما
بخت در خواب شد و فرصت دیدار گذشت
قطره شیری که ز پستان جهان نوشیدم
اشک حسرت شد و از دیده ی خونبار گذشت
ای که از ((کوچه تنهایی)) ما می گذری
گوش کن ناله من از سر دیوار گذشت
صبح تا بنده ی دل تیره شد از شام گناه
غافل از فکر دوا ماندم و بیمار گذشت
ناز مفروش به پیری که خریداری نیست
سعی بیهوده مکن گرمی بازار گذشت
تلخ و شیرین جهان گذران می گذرد
غم بگذشته چه داری ؟ کم و بسیار گذشت

باور نکن تنهاییت را

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

Thursday, June 12


برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات ببیند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم

Wednesday, June 11

پنجه در افکنده ایم
با دست هایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش میکشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما
نیازمند رهایی است
نه تصاحب
در را خویش ایثار باید
نه انجام وظیفه

Tuesday, June 10

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری
باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس'
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟
ای راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند

Monday, June 9

خانه دوست کجاست

شبی از کوچه های تنهائی می گذشتم ، از کنار خانه های خاموش وتاریک ، از کناریاسهای آویخته از دیوار، از میان سکوت و خلوت کوچه هایی که باد پائیزی در آن ها که مثل قلب های مرده تاریک بودند وجود دارمی وزید و برگهای خزان را با خود از کوچه باغ ها می آورد با خود می اندیشیدم آیا کسی در این خانه ها که مثل قلب های مرده تاریک بودند وجود دارد
لحظه ها می گذشتند و من همچنان آرام در امتداد کوچه های تنهایی گام برمی داشتم، ناگهان پشت پنجرهء یکی از خانه ها ، دختری را دیدم که زیر نور مهتاب ایستاده بود ،آرام نزدیک شدم ، انگار مرا نمیدید ، با چشمان اشک آلود به افق نامعلومی خیره شده بود ، در نگاهش انتظار وحسرت بود ، انگار منتظر آشنایی بود که پا در کوچه های خلوت وپائیزی دل او گذارد ، تنهائی اش را بگیرد ، حرفهایش را بشنود ، دردهایش را که مدتها در دلش نهفته بود آرام بخشد ،... دوستش داشته باشد ، یک دوست واقعی برایش باشد ولی انگارهمهء آدمها غریبه اند ،هیچ کس تنهایی تورانمی بیند، هیچ کس پا در خلوتگاه دل تو نمی گذارد... هیچ کس جای انتظار را در چشمان تو پر نمیکند ، هیچ کس.. آنها آنقدر با دل تو فاصله دارند که اگر ظاهرا" کنارت هم باشند تو هرگز باورشان نخواهی کرد ، تو می دانی آنها همه به.فکر خودند و هرگز تنهایی تو را نخواهند فهمید کسی بگوید خانه دوست کجاست ؟و من در کوچه ای که فقط پاییز و زمستان دارد روبروی خانهءتنهائی تو خانه ای انتخاب کردم
کسی بگوید خانه دوست کجاست؟

Thursday, June 5

الهی دعوتم کردی ، ردم مکن ؛
شعله ورم کردی ، سردم مکن ؛
آمدم تا باتو راه های نرفته را بروم
آمدم و مطمئنم که تو سال ها چشم به راهم بودی ؛
حالا دستم را بگیر و مرا پا به پا ببر تا خودم را پیدا کنم
من سال هاست که در خودم قدم می زنم ، ولی به خودم نمی رسم
مرا به خودم برسان ؛ من گم شده ام

Wednesday, May 28

تو نرفتی

بیاد تو نازنینی که هر لحظه با من ومایی و گذشت زمان نه تنها تو رو به دست فراموشی نسپرده , بلکه هر روز نقش تو رو تو زندگی ما عمیق و عمیقتر میکنه

Friday, May 23

تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ه
ا که به اندازهء یک پنجره میخوانند
آه...سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید : " دستهایت رادوست میدارم "
کوچه ای هست که قلب من آن رااز محل کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد
.من پری کوچک غمگینی رامیشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخزاد

Thursday, May 22

عروسک



مي خواهم عروسک وار زندگي کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکند. تا اگر دلم را کسي شکست چيزي احساس نکنم. تا اگر به مشکلات زندگي برخوردم بي پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکي بيش نيست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همين انسان خاکي باشم. اما سنگ به سرم نخورد. کسي دلم را نشکند و مشکلات مرا از پاي درنياورد

Wednesday, May 21

جایی خواندم

خواب امانت را بریده است ٬ واژه ها که با هم جمع می شوند فکرهای خاکستری را رژه میروند.دیگر نه از استاد رازی کاری بر می آید و نه از آنهمه دود و سیگار و سرفه! نه شعر می خوانی٬شاعر هم که دیگر نمی شوی.ذهنت را ربوده است.آب می شوی.ناب که نه٬آب می شوی.تلنگری در راه است برای بغض بیقرار.با شب پرسه هم نمی توانی قسمتش کنی.
پلک هایت را به زور باز نگه میداری تا خیره بماند به صفحه موبایلت تا شاید پیغامی٬آوایی.........
امآ نه!
تصمیمت را می گیری! موزیک را خاموش می کنی و هر آنچه را که روشن است.کاغذ و قلم را بر می داری و در سیاهی می نویسی: خواب را عشق است ٬ رویا را عشق است ٬ فردا را عشق است

Tuesday, May 20

بی تو

بی تو طوفانزده دشت جنونم،صیدافتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه بدنبال تولغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی در خانه چو بستم
دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزمگر بمیرم زغم دل ، با تو هرگزنستیزم
من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم
هما میرافشار

Monday, May 12

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد
پش چرا عاشق نباشم؟؟؟؟؟

Monday, May 5

آدمک


ادمک اخر دنیاست بخند
ادمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخیه کاغذیه ماست بخند
ادمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثله تو تنهاست بخند

Tuesday, April 8

یاده قدیما

امروز یاده قدیما کردم. یاده ایامی دور ولی نزدیک به دل و تصمیم گرفتم که این آهنگ رو امروز بزارم. با دوستی گپی کوتاه زدیم و نشخواری کوتاه از ایام قدیم. به این مطلب رسیدیم که چقدر روزگار قدیم با تمام کوچکیش و شاید کوچکی ما شیرین و بزرگ بود و روز به روز که ما به ظاهرا پیشرفت میکنیم و بزرگتر میشویم روابط به اجبار زمان دورتر و دورتر میشوند. حتم دارم خود تو هم شده که شبی قبل از خواب به فکر این بی افتی که فردا به فلان شخص که چندی است از او بیخبری حتی اگر هم شده یه تکست بزنی , غافل از اینکه این فکر شب بعد هم به سراغت خواهد آمد چرا که مشغله روزانه باعث شده که تو حتی فرصت همان تکست کوتاه را هم نداشته باشی و با یه "آخ باز یادم رفت" از خستگی به خواب میری. بله متاسفانه این بلایی است که گریبان گیر هممون شده و هیچ فرقی نمیکنه که کجای این دنیا باشیم. ولی واقعا حیف که ما آدما تا هستیم قدر همدیگرو نمیدونیم و از احوال هم حتی با خبر نیستیم و فقط گاه گداری به همین" یادش بخییر قدیما چه روزای خوب و قشنگی بودن" اکتفا میکنیم
مهتاب

نرم نرمک میرسد اینک بهار

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه‌های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید برگ‌های سبز بید
عطر نرگس رقص بادنغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبي شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

Thursday, March 20

در دل هر سیبی دانه ی محدودی است
در دل هردانه سیب نامحدودی

چیستانی است عجیب
دانه باشیم نه سیب

بهار

بوی باران,بوی سبزه, بوی خاک
شاخه های شسته, باران خورده, پاک
آسمان آبی وابر سپید برگ های سبز بید
عطر نرگس, رقص باد
نغمه وبانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسداینک بهار
خوش به حال روزگار
فریدون مشیری

Wednesday, March 12

وقتی تو کسی را می بخشی بدان معنی نیست
که او لیاقت بخشش دارد
بلکه بدان معنی است که تو لیاقت به آرامش رسیدن را داری

Tuesday, March 11

مهتاب

دست منو بگیر که داره اینجا
فرو میره تنم میون مرداب
ببین که تو چشای بی قرارم
نگاه خواهشه بسوی مهتاب
دست منو بگیر ه داره اینجا
پرنده بودنو ازم می گیره
تو آسمونی میدونی پرنده
بدون پر زدن چقدر حقیره
من و پریدن و رهایی تن
یه قصه نیست اگرچه آسمونی
اسارتو میون دست مرداب
غریبیه پرندرو می دونی
برای باور شب شکستم
دلم رضا نمی ده پر امیده
به گوش هر ستاره ی نگاهت
صدای جون سپردنم رسیده
بیا به یمن دلسپاری من
حقارتو بریز تو چشم مرداب
نشون بده که می تونه پرنده
بگیره پر به سوی برج مهتاب

Monday, March 3

کاش آدما

کاش آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدن وقتی به هم میرسیدند یه جور دیگه می خندیدند
کاش آدما یه جور دیگه با هم دیگه حرف میزدند وقتی که حرفشون میشد یه جور دیگه داد می زدند
کاش آدما بلد بودند موسیقی زندگی رو وقتی با هم میرقصیدند یه جور دیگه ساز میزدند
کاش آدما با هم دیگه صادق و بی ریا بودند وقتی به هم می رسیدند مثل تو قصه ها بودند
کاش آدما بلد بودند که چه جوری شنا کنند تو دریای زندگیشون دسته ماهیها بودند
کاش آدما قصه آسمونو از بر میشدند تو شبهای تاریکشون مثل ستاره ها بودند
کاش آدما میفهمیدند زندگی دو روزرو اون وقت برای همدیگه بی شک یه سر پناه بودند

Thursday, February 28

به من مومن نگو ، وقتي كه حتي .
واسه يه لحظه هم عاشق نبودم
،به من كه اين همه از رستگاري
،فقط دم ميزدم ، عاشق نبودم ...
يه عمر از دلم ترسيدم و باز
،دم آخر منو ديوونه كرده ،
حالا ميترسم اين ديوونه حالي ،
يه روز از من جدا شه برنگرده ...

Monday, February 25

بارها گـفـتـه‌ام و بار دگر می‌گویم
که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم
در پـس آینه طوطی صفتم داشتـه‌اند
آن چـه استاد ازل گفت بـگو می‌گویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم
دوسـتان عیب من بی‌دل حیران مکـنید
گوهری دارم و صاحـب نـظری می‌جویم
گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است
مـکـنـم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم
خـنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم
حافظـم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم

Wednesday, February 13

Looking for your face

From the beginning of my life
I have been looking for your face
but today I have seen it
Today I have seen
the charm, the beauty,
the unfathomable grace
of the face
that I was looking for
Today I have found you
and those who laughed
and scorned me yesterday
are sorry that they were not looking
as I did
I am bewildered by the magnificence
of your beauty
and wish to see you
with a hundred eyes
My heart has burned with passion
and has searched forever
for this wondrous beauty
that I now behold
I am ashamed
to call this love human
and afraid of God
to call it divine
Your fragrant breath
like the morning breeze
has come to the stillness of the garden
You have breathed new life into me
I have become your sunshine
and also your shadow
My soul is screaming in ecstasy
Every fiber of my being
is in love with you
Your effulgence
has lit a fire in my heart
for me
the earth and sky
My arrow of love
has arrived at the target
I am in the house of mercy
and my heart
is a place of prayer
Rumi

Thursday, January 10

گله

گلو مي سوزه از عشقت عشقي كه مثل زهره
ولي بي عشق تو هردم خنده با لبهاي من قهر
درسته با مني اما به اين بودن نيازارم
تو كه حتي با چشماتم نمي گي آه دوست دارم
اگه گفتي دوست دارم فقط بازي لبهات بود
وگر نه رنگ خود خواهي نشسته توي چشمات بود
هرچي عشقه توي دنيا من مي خواستم ماله ما شه
اما تو هيچ وقت نزاشتي بينمون غصه نباشه
فكر مي كردم با يه بوسه با تو هم خونه مي مونم
نمي دونستم نميشه اخه بي تو نمي تونم
گله مي كنم من از تو كه اين همه بي رحمي
هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نميفهمي
چشام همزاد اشك و خون دلم همسايه ي آهه
زمونه گرگ عشق تو شبيه مكر روباهه
شدم چوپان ساده لوح كنار گله احساس
چه رسمي داره اين گله سرچنگال گرگ دعواست
تو اين قدر خواستني هستي كه اين گله نمي فهمه
اگه لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه
ببخش خوبم اگه اين عشق حيله تورو رو كرد
نفرين به دله ساده كه به چنگال تو خو كرد

Tuesday, January 8

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگردست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
« مهدی اخوان ثالث»

Saturday, December 29



اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه

دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

سعدی

Thursday, December 13

چند خطی از دل

یاد اون روز هنوز پشتمو می لرزونه. اشک تو چشام میاره. دلم رو میسوزونه و میبینم قلبم واسه همیشه زخمیه....تو مثل یه کبوتر پر کشیدی و ندونستی با من و ما چه میکنی. درسته که پروازت به من تازه فهموند معنی بودن تو این دنیا چیه و نبودن چه کسایی دل آدم رو تکون میده. حتی مرگ پدرم در من چنین انقلابی بوجود نیاورد که رفتن تو باعث شد....هر روز که میگذره شاید به نبودنت بنا به خصلت آدمی عادت کنم اما باور نمیکنی که بیشتر حتی از روز اول تلخی این واقعیت رو حس میکنم. شبا که دعات میکنم از خدا میخوام که به من کمک کنه تا آرامش داشته باشم. چون تو این دنیا فانی هیچ چیزی جز آرامش ارزش تلاش نداره. آرامشی که من همیشه فقط تو چشمای نافذ تو دیدم و همیشه واسم سوال بود که معنی عمق چشات چیه . امروز میفهمم اون آرامشی بود که تو امروز بهش رسیدی. برای آرامش ابدیت همیشه دست به دامان خدا هستم

Tuesday, December 11

یادم هست

تقدیم به تو



Sunday, December 2

یادمان باشد از امروز خطائی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدائی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مائی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پائی نکنیم

Wednesday, November 28

مي توان در کوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
با طلوع ساده احساس داد
در نگاهت بوي باران مانده است
خاطرات سبز ياران مانده است
شاید درميان جنگل سبز دلت
رد پاي بي قراران مانده است

Monday, November 26


برخيز و بيا بـتا براي دل ما

حل کن به جمال خويشتن مشکل ما

يک کوزه شراب تا بهم نوش کـنيم

زان پيش که کوزه‌ها کنند از گـل ما

Thursday, November 22

فال حافظ تو

در خرابات مـغان نور خدا می‌بینـم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانـه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهـم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فـکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شـب
این همـه از نظر لطف شما می‌بینـم
هر دم از روی تو نقـشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینـم
دوسـتان عیب نظربازی حافظ مکـنید
کـه مـن او را ز محبان شما می‌بینم

Friday, August 24

بمناسبت سالروزت



در تاریکترین شب از شهریور ماه 1385 یکی از بزرگرترین و پرفتوحترین روح های در درون قفس , سینه دنیای کوچک ما را به سوی آسمانها گشود و پرواز کرد.
شیماه رفت
اما دنیا مهربانی متانت زیبایی و خاطرات شیرین برایمان به یادگار گذاشت .....شیماه رفت زمانی که دنیای کوچک ما دیگر تاب تحمل روح بزرگش را نداشت....شیماه رفت
و چه خوش رفت. شیماه در اوج رفت................................. رفت به جایی که متعلق
به آنجا بود و شاید مامور بود تا چند صباحی از عمر کوتا اما پر وسعتش را در بین ما باشد تا شاید ذره ای از بزرگواری و وقار را از بیاموزیم.....شیما پرواز کرد و قلب مادر
همیشه داغدارش- خانواده همیشه چشم به راهش را و همه ما را به آتش کشید. همواره در یادهایمان زنده خواهی بود ...روحت شاد

Saturday, July 21

سخنی از مولانا

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید: تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

Monday, July 16

دختر دریا



چیه ای دختر دریا
دختر دریای احساس
چرا چشمات پره اشکه
دختر بانوی آواز
اون فرشته است همه میگن
جای فرشته روی ابراست
تو دلت تنگه میدونم
تو دلای همه بلواست
آخه بازم یه فرشته
توی یک نامه نوشته
یکی تو راه بهشته

باز دوباره یه فرشته نامه تلخی نوشته
میگه یک مرغک عاشق رهاهی راه بهشته
اون نماد عشق و احساس تویی ای بانوی آواز
تو دلا همیشه زنده است خاطراتت ای گل ناز

از غم مسافر عشق همه دلها در عذابه
تو که پر گشیدی حتی حال تارمم خرابه

Monday, July 9

اشکی در گذرگاه تاریخ

ازهمان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
وز همان روزی که با شلاق خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد هی دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت
و گشت قرنها از آدم هم گذشت
ای دریـــــــغ
آدمیـــــت برنگشـــت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهی است
صحبت از آلودگی، پاکی، مروت، ابلهی است
صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست
روزگار مرگ انـــسانیـــت است
من، که
از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناری در قفس از غم يک مرد در زنجير
حتی قاتلی برادر
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يگ برگ نيست
وای! جنگــل را بيابان می کنند
دست خون آلود را در پيش خلق پنهان می کنند
هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويری سوت و کور
در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عـــشق
گفتگو از مـــرگ انســــانیــــت است
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
فریدون مشیری

Thursday, July 5

حکمت خدا رو نمیتونیم بفهمیم



روزا مثل برق و باد میگذرن. این عمر آدمیست که زمان لحظه ای هم بهش امان نفس کشیدن نمیده. ده ماهه که از سفرت به ابدیت میگذره. دلم میخواست میدونستم الان کجایی. تو این مدت چیکارا کردی. آره میدونم گاهی به خواب آدمای زمین اومدی و پیغام دادی که جات راحته. اما آیا این واقعیت داره یا اینکه ما زمینیها به این وسیله فقط میخواهیم خودمون رو آرومتر کنیم. آره میدونم . از قوه درک منه زمینی خارجه. اما خوب دست خودم نیست. این سوالها ی بی جواب که هر آدمی بنا به درک خودش واسش جواب درست کرده فکرم رو اینقدر مشغول کرده که گاهی حس میکنم دیگه زندگی کردن تو این دنیا هم بی مفهومه. واقعا این دنیا چه ارزشی داره که ما آدما توش اینقدر گناه میکنیم. دروغ میگیم - خیانیت میکنیم – دل همدیگرو می شکنیم – محبت رو از هم دریغ میکنیم – اینقدر غرق مادیات این دنیا میشیم که معنویات رو ازیاد میبریم. نمونش خوده من...تو این چند سال اخیر این زندگی لعنتی منو غرق خودش کرده بود و منم کت بسته به دامش افتادم......اما از وقتی که تو رفتی انگار یه تلنگر بزرگ هم به من زدی. " گفتی: بابا این دنیا ارزششو نداره. سرنوشت آدمیزاد هم دست خداست هم خود آدم. درسته که خدا رقم زده اما منه بنده خدا هم همچین کم تو عوض کردنش بی تاثیر نیستم. گفتی: قلبت مثل سنگ شده بود. لازم بود واست که یه چیزی بلرزونتش. خیلی به خودت میبالیدی مهتاب جون که من سختم و استوار. یه تنه دنیا رو حریفم. نیازی به هیچکس هم ندارم. آهای دوست و آشنا و فامیل من. همتون برید که نبود هیچکسی منو از پا در نمیاره. اما دیدی که رفتن من چطوری امونت رو برید. دیدی چطوری قلب سنگیت حالا دیگه آب شده. دیدی چطوری به خودت اومدی و بالاخره ایمان آوردی به خدایی که وجود داره. همون خدایی که منو از تو و خانوادمون گرفت ......" آره میدونم. رفتنت بی حکمت نبود. تو با رفتنت رد پای بزرگی روی زندگی من و شاید آدمای دیگه گذاشتی. شاید هنوزم بیادت گریه کنم و غمگین باشم. اونم چون دلم واسه جوونیت میسوزه. اما اینم بدون که این اشکا بیشتر واسه خودمه. تو هر جایی هستی میدونم بالا ترین مقام رو داری. چون ذاتت این بود که همیشه تو همه چیز برتر باشی. پس میدونم الان بهترین جای ابدیت هستی و من سالهای کوتاه عمرت رو در این دنیا جشن میگیرم و برای عمر ابدی روحت آرزوی شادی و سرورمیکنم

از تو ممنونم که باعث شدی من دوباره به خدای خودم نزدیک بشم. اینو از تو دارم

Saturday, June 30

بانوي آسمان


رشحه نور خدا، بانوي آسمان، بانوي زمين نبود

روي مه پيكر او سير نديديم و برفت

نديده بودم
نديده بودم پيشمرگ زنده بماند و.
زنده بماند و
يار رفت و غافلگيرم كرد

و در فقدان او من مرگ را بخاطر هيچكس دوست دارم
مي آيم مي آيم و آستانه پر از عشق مي شود
من، با تو زيسته ام رگ حيات من
من، اي عاشقانه ترين شب عالم
اي كه نگاهت را به پريايي نخواهم داد زيبا
اي كه سرابت را به دريايي نخواهم داد شيماه
اي كه خيالت را به دنيايي نخواهم داد شيماه
و اي كه غبارت را به والايي نخواهم داد

با تو سخن مي گويم
اي كه صلابت نشانه تو
اي كه شهامت نور تو
و اي كه زيبايي محتاج تو
و اي كه والايي همراه توست

با تو سخن مي گويم
بانوي آسمان
خوب ميداني كه چه مي گويم
بانوي آسمان
بانوي مهربان

آخر
آخر مگر وعده ديدار ما چقدر بزرگ بود

يك قدم مانده به اوج
يك سفر مانده به عشق
يك حرف مانده به تو
در خزان دل خود خاك شدم

كه رفتي

آخر مگر، توان پرهاي تو چه اندازه بود كه تو را تاب ماندن نگذاشت


با تشكر از فرزين

Sunday, June 24

بازم ميام به ديدينت


اي ناز ِ مهربون سلام ، باز اومدم به ديدنت
حال و هوام بارونيه ، از غمه پر کشيدنت
همبازي قشنگ من ، حالت چطوره مهربون ؟
خوش مي گذره بدونِ ما ، زندگي توي آسمون ؟
خورشيد خانوم ، حالش خوبه؟ از آسمونا چه خبر ؟
اينجا هنوزم ابريه ، از وقتي که رفتي سفر
عزيزم از خودت بگو ، چشماي نازت چطورن ؟
جات خاليه روي زمين ، بچه ها از گريه پُرن
چه روزگارِ سختيه ، طاقتِ من تموم شده
تمومه خاطرات خوب ، با رفتنت حروم شده
خُب بگذريم باز چه خبر ؟ خدا واسه تو چي نوشت ؟
انگاري خوش مي گذروني ! تنها که نيستي تو بهشت
حالا ديگه بايد برم ، آخه د اره ديرم مي شه
بازم ميام به ديدنت ، تا عمر دارم ، تا هميشه

Saturday, June 9

میرن ادما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه

رفیق من سنگ صبور غم هام / به دیدنم بیا كه خیلی تنهام
هیشكی نمی فهمه چه حالی دارم/ چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها/ خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی/ پیر شدم پیر تو ای جوونی


Sunday, April 15

يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
تو ميخواستي كه فدا شي من ميخواستم كه رها شم
تو ميخواستي كه فنا شي من ميخواستم كه نباشم
چه غريبونه نگاهت در و ديوارو نگاه كرد
انگار از توآسمونا يك كسي تورو صدا كرد
تو نگاه تو رضايت یا غروري عاشقونه
شوق پرواز توي چشمات انگاری ميري به خونه
گفتي آروم زير گوشم زندگي يه حرف پوچه
چرا موندن و پوسيدن آخرش رفتن و كوچه
حرف هر دومون يكي بود تو چه زيبا پر كشيدي
قفسو ساده شكستي چتر گل به سر كشيدي
حالا حتي آسمونا وسعتش به زير پاته
میدونستي پر كشيدن آخرين راه نجاته
قدرتت به قدر دنيا قلب تو مثل يه دریا
اين حقارت واسه من بس كه تو اونجا و من اينجا
من تو سرداب زمينم تو به معبودت رسيدی
من توي بهت عميقم تو به مقصودت رسيدی
يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
ميدوني كه تا ابد هم يادت از دلم نميره
تو عقاب پر غروري دل من مرغ اسيره
اگه زندونم نباشه من توي دنيا اسيرم
تو تونستي پر كشيدي من میپوسم و میمیرم

Wednesday, April 11

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟


وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

Monday, March 19

فرشته


تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم
باز به یاد توهمیشه شبا آواز میخونم
میدونم برگشتن تودیگه یه خواب و خیاله
تا دوباره تو رو داشتن آرزوی که محال
آرزو هر چی که باشه اما داشتنش قشنگه
بعد رفتن تو دستام رو به آسمون بلنده
از خدا میخوام که شبها تو رو تو خوابم ببینم
تا بهت بگم که بی توخیلی خسته ام نازنینم
تا بهت بگم که بی توتوی این دنیا غریبم
کاشکی تنهام نمیذاشتی بی تو من خیلی غریبم
حالا دستام بی تو سرده بس که بی تو گریه کردن
گونه هام خیسه از اشکام بس که بی تو تک و تنهام
تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم

Wednesday, March 7

بر مزارم گریه و زاری مکن

گر گزارت روزگاری سوی گورستان فتاد
بر مزارم گریه و زاری مکن
اشک بی حاصل مریز
در غم مرگم عزاداری مکن
من در آن گودال خاکی نیستم
گور من از من تهی ست
بهر یار زنده غمخواری مکن
سر بسوی آسمان کن مهر تابان را ببین
در سکوت شامگاهان ماه رخشان را ببین
بر فراز مرغزاران ابر گریان را ببین
در کنار جویباران سرو رقصان را ببین
در میان شاخساران مرغ خندان را ببین
تارک اورنگ کیهان نور یزدان را ببین
من همان تابنده مهرم پرتو رخشنده ماهم
قطره جانبخش ابرم قامت رقصنده سروم
مرغ شاد نغمه خوانم چلچراغ کهکشانم
گر گزارت روزگاری بر مزار من فتاد
ناله وزاری مکن
در وصال یار دیرینت گهر باری مکن
چشم جان بگشا مرا در درگه جانان ببین
ساکن منزلگه یزدان ببین
ذره ام در ذات هستی تا ابد پاینده ام
پرتو خورشید عشقم جاودان تابنده ام

با تشکر از دوست عزیز الهام

Tuesday, February 20

شب رفتنت


شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره
دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد
غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن قحطی سفیدیها بود همه انگار مشکی بودن
شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست
شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن
بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت
سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی
شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد
شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید
شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد
شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن
شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه
شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن
شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت
شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر
برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

مریم حیدرزاده

Tuesday, February 13

من دلم ميخواهد ... خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش ... دوستانم بـنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار
مينويسم:اي يار خانه دوستي ما اينجاست
... تا كه ديگر نگويد سهراب : خانه دوست كجاست ؟

Wednesday, January 24

قطعه مورد علاقه شیماه

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است
................
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند

Wednesday, January 3

در آغوش نور

چطور میشه پذیرفت؟ چطور میشه قبول کرد که نیستی؟ چهار ماهه که رفتی و من روزی نشده تو این مدت که به عکسات خیره نشم و به این فکر فرو نرم که اصلا چی شد! یعنی چی که تو مردی. مگه میشه آخه ....ولی ظاهره قضیه میگه آره . حالا که شده. روزا میگذرن و ماه میشن. ماهها میگذرن و فصلها دوباره عوض میشن و چشمی بر هم بزنیم سالهاست که گذشته و از تو فقط اسمت باقی میمونه و یه خاطره. معنی زندگی اینه. چه سرد و ظالم. تو رفتی و تو آغوش نور خوابیدی. نوری که ای کاش منم میتونستم به سرعت تو ببینمش. اما دست من نیست. میگن دست تقدیر و سرنوشته. چه میدونم شاید اونایی که به این ایمان دارن راحت تر از من زندگی میکنند

Monday, December 11

بافه

از بافه گل نرگسی که زير بغل داري
يک شاخه هم بر نعش ِمن بگذار
من مرده ی توام !

حالا که مرده ی توام
ديگر مرا نَکُش
بر من بوَز
از من عبور کن
هرجا که می روی با خود ببر مرا
زيرا که عطر تو
آهوی خواب را
از من رمانده است.
حالا که خواب
از من رميده است
هرجا که می روی با خود ببر مرا
هم زنده ی مرا هم مرده ی مرا
وقتی که می بري
بر دور گردن آهو هم
چرخی بده مرا
دستی به کاکل آهو و
دستی بر پُشتِ من بکش
يک شاخه ی گل نرگس هم
بر زلف من بزن
و آن گه مرا ببوس

آن چشم های مست
با آن نگاه آهوانه که هر صبح
باز تر می شوند
با اين نگاه
که از چشم های تو باريده می شود
و اين چشم ها
که در خواب های من
بيدار مانده اند
هم راه آهوان
از پشت کاج ها
من را ببين
وآن گاه،
با خود ببر مرا
هم زنده ی مرا هم مرده ی مرا
من مرده ی توام.

Thursday, November 30




افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه همان شب بیهوده ست
خاموش شد
و پهنه وسیع دو چشمش را
احساس گریه تلخ و کدر کرد
آیا شما که صورتتان را
در سایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه میکنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟
گویی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب این کتیبه مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند
به اعتبار سنگی خود ،
دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد

Tuesday, November 21

اول آذر تا ابد روز تولد توست




شیماه عزیزم هر سال مثل امروز باهات تماس میگرفتم و صدای خنده قشنگتو میشنیدم که از برنامه شب تولدت برام میگفتی و خوشنود بودی. اما امسال و سالهای بعد از این متفاوت خواهند بود. ای کاش مطمئن بودم که صدامو میشنوی و یا از اون بالا منو میبینی. ولی خوب مجبورم خودم رو با این خیال راضی کنم. امروز زیبای خفته من با فرشته ها تولدش رو جشن میگیره و صدای منو از هر جا که هست میشنوه ......نازنینم همیشه تو قلبهای ما باقی میمونی و خاطرات شیرینت همیشه یاد آور استثنایی و تک بودنت هستند. هر جا هستی آروم و آسوده باشی . تحمل دوریت خیلی سخته ولی اگه جات راحتتره این سختی رو تحمل میکنیم چون دوست داریم. روحت شاد نازنین. روحت شاد
چهارشنبه 1 آذر 1385

Friday, November 17

نگاهت همچنان پاک
مینگرد ما را از ماورای ابدیت
تو رفته ای به اوج هستی
تو رفته ای به آنسوی ناباوری من
ای قهرمان قصه ها
با صورت زیبا و پر محبتت
خاطراتی را همیشه زنده میکنی
که هر ثانیه مرا به حسرت می برند
اما تو جای خوش نشسته ای کبوترم
تو در پس حقیقت هستی
تو در آنسوی این دنیای پست
تو در عالم حقیقت نشسته ای
مهتاب

Wednesday, November 8

كي مي تونه

كي مي تونه جاي اسمت
توي شعر من بشينه
توي اين مرثيه امشب
جاي اسمت نقطه چينه
طرح ساده نگات
دفتر خاطره هات
مثل سايه روي خاك افتاده
بي تو از گريه پرم
لحظه ها رو مي شمرم
آسمون بي تو پر از فرياده
آسمون بغضت رو بشكن
اون ديگه بر نمي گرده
نفسهاي گرمش امشب
هم نفس با خاك سرده
قاب عكست رو به رومه
دارم از نفس مي افتم
باورم نميشه اما
من برات مرثيه گفتم
آسمون بغضت رو بشكن
اون ديگه بر نمي گرده
نفسهاي گرمش امشب
هم نفس با خاك سرده ...

Wednesday, October 25

دوباره


دوباره دلم هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه آرزوها با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم

توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

Saturday, October 21

زندانی رنگ ها

شامیلا یا دلارا دارابی دختر ۲۰ ساله که الان به جرم قتل (احتمالن نا کرده) در حال حاضر تو زندان منتظر اعدامه ، ولی زندگی براش مفهوم داره.
دلارا نقاش و شاعر هم هست، اون خودش رو زندانی رنگ ها میدونه و معتقد هست که رنگ ها رو گم کرده، بهمین خاطر یک نمایشگاهی
از نقاشیهاش ترتیب داده که باید دیدنی باشه ،دلارا عشق رو هم خوب میشناسه و برای عشق ، بقول قدیمیها تا پای دار هم رفته و سر گذاشته.
برای اطلاع بیشتر از وضعیت و زندگیش ، لینک بی بی سی رو گذاشتم بخونید ، شاید با خواندن سرنوشت دیگران هم کمی به خودمون بیاییم
.و حد اقل خوشحال باشیم که آزادیم و گردنمون هر شب سفتی طناب دار رو حس نمیکنه. و بپذیریم که: تا شقایق هست زندگی باید کرد
www.bbc.net.uk/persian/arts/story/2006/10/061020_fb_delara.shtml


رسیده از یه دوست

Friday, October 13


همچو شمعی درکنارم روشنی بخشید و رفت
حرفی از رفتن نگفت بر چهره ام خندید و رفت

Wednesday, October 4

رخصت دیدار


آنقدر در می زنم تا در برویم وا کنی
رخصت دیدار رویت را به من اعطا کنی
بیش از این ما را گرفتار غم حجران مکن
ای لقاالله من رخسار خود پنهان مکن
در تحیر مانده ام باید کجا جوییم تو را
چون نسیم کوی خود ما را تو سرگردان مکن
آنقدر در می زنم تا در برویم وا کنی
رخصت دیدار رویت را به من اعطا کنی
مرغ عشقم بسته در دامم هوایی نیستم
در قفس افتاده و فکر رهایی نیستم
ای بهشت آرزو گر خوار ناچیزم ولی
دل به عشقت داده ام فکر جدائی نیستم

Thursday, September 28

قاب عکس




روی دیوار اتاقم تو یه قاب عکس چوبی
تو کنارمی هنوزم با یه دنیا عشق و خوبی
تو کنارمی هنوزم میون این همه دیوار
هنوزم چشمای نازت به چشام زل زده انگار
گل سرخ یادگاریت میگه که آهای دیوونه
اون دیگه برنمیگرده چرا یادت نمیمونه؟
من که باورم نمیشه آخه همبغض صمیمی
همه سهم من از تو بشه این عکس قدیمی
مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه
هنوز این اتاق خالی این چراغ نیمه روشن
همه شاهدن که هیچوقت تو نرفتی از دل من
کاشکی این دنیای دلگیر قد قاب عکس ما بود
که فقط تنها واسه من توی دنیای تو جا بود
شاید اون وقت تو نگاهم دیگه بارونی نمیموند
دل من تو عکسی کهنه دیگه زندونی نمیموند
مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه

Wednesday, September 27

سرگردان



نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزنده شمع
سایه ی دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوئیا مرده ی سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید: کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سایه ی خویشم یارب
روح آواره ی من کیست کجاست
فریدون مشیری

Monday, September 25

کجایی

ولي افسوس هزار افسوس
يكي روز آن كبوتر از كفم پر زد
ز پيشم همچنان تير شهابي، تند، بالا رفت
به سو ي آسمانها رفت
فغان كردم ـــ
نگاهم را چنان صياد ـــ دنبالش روان كردم
ولي اوكم كمك چون نقطه شد و ز ديده پنهان شد
به خود گفتم كه :آن مرغك به سوي لانه مي آيد
اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد
ولي افسوس هزار افسوس
به عمري در رهش آويختم فانوس چشم را
نيامد در برم مرغ سپيد من
نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من
كنون دور از كبوتر ، لانه خالي، آسمان خاليست
بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست
هزار افسوس! هزار اندوه
جواني رفت، شادي رفت ، روح و زندگاني رفت
غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و اميد آمد
پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت
سپاه پيري آمد ، هاله ي موي سپيد آمد
***
كنون من مانده ام تنها
ز شهر دل گريزان، رهنورد هربيابانم
سراپا حيرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم
چنان گمكرده فرزندي
به صحراي غريبي، بي كسي ، هم صحبت كوهم
صدا سر ميدهم در كوه
كجائي تو کجایی تو کجایی تو
مهدی سهیلی

Friday, September 22

پرواز را بخاطر بسپار


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
فروغ فرخزاد

Saturday, September 16

شکایت هجران کبوتر




با انبوهی از پُر معنا ترين واژه ها هم نمی توان از دسـت دادن جگر گوشـه ای را معنا کرد. وبا هيچ نوشـداروئی نمی توان این درد را تسـلی بخشـيد، پس جز پذيرفتن اين واقعيت که در پايان هر زندگی
مرگ به کمين نشـسـته و هيچ کس را از آن راه فرار نيسـت، چه ميتوان کرد؟ اما پایان این زندگی چه زود به سراغ تو آمد. شاید خداوند برای تو اهدافی فراتر از درک این زمین به سر دارد. شیماه ما, حال که رفته ای ولی با نیرویی الهی همه جا هستی مثل همیشه نگهدار دو خواهرت باش که دیگر کبوتری که بالهایش را همیشه باز میکرد و آن دو را حفاظ بود , در کنارشان نیست. ولی به این باور دارم که تو آسمانی ما بیشتر از همیشه نگهدارشان خواهی بود. برای من هم دعا کن. رد پایت همیشه در قلب من است
مهتاب

Wednesday, September 13

Sunday, September 10

باغ بلور



باغ بلور در خطره
درخت ساده میشکنه
گل داره پر پر می زنه
از غنچه هاش دل میکنه

چه بی گناه چه بی پناه
چه بی هوا چه بی صدا
غنچه میمیره ای خدا
دلم میگیره ای خدا
دلم میگیره ای خدا

توی خاکش گل اسیره
نزارین غنچه بمیره

اشک و خون بسه نزارین
دل آسمون بگیره

Friday, September 8

زیبای خفته من



کجا رفتی دل آرام
کجا رفتی گل اندام
کجا رفتی تو ای زیبای خفته
کجا رفتی تو ای افسون دلها
نگفتی بی تو ما دنیا نداریم
نگفتی بی تو ما شیماه نداریم
نگفتی بی تو مادرچاره اش چیست
نگاهی جز به تو در صورتش نیست
نگارم بی تو دیگر آن نگار نیست
شب و روزش بجز فکرت به سر نیست
تو ای بی آزارترین موجود دنیا
نگفتی که ندا بی تو چه کرده
نگفتی که اتاقش بی توچه تنها و سرده
تو ای زیبا ترین زیبای دنیا
تو ای فرزند ارشد ای توتنها
کجا رفتی شتابان از بر ما
شکستی آن پدر آن مرد تنها
دلم در سینه خون شد از نبودت
گلویم از گریه پر شد با سکوتت
ندارم جز تو دیگر فکری درسرای کبوتر
بجز تو ای گل زیبا و پرپر

به تو که همیشه هستی عروسک کوچولو من
مهتاب

برخیز


برخیز با من ؛هیچ کس بیشتر از من نمی خواهد سر به بالشی بگذاردکه پلک های تو در آن درهای دنیا را به روی من می بندند...آنجا من نیز می خواهم خودم را در حلاوت آرامش آرميده ي تو به دست خواب ابدي بسپارم تا جاودان در کنارتوبمانم

Wednesday, September 6

زیبای شهرامشب تنها میخوابد


اول آذر هزارو سیصد و شصد -شانزده شهریور هزار و سیصدو
هشتاد و پنج

عروسک قشنگ من سفید پوشیده
تو رختخواب اطلس خاکی خوابیده
عروسک من چشماتو وا کن
بیا بازم با خندههات ما رو نگاه کن

نازنینم
زود رفتی. زود پر پر شدی
بمیرم برای تو شیماه عزیزم
که ای کاش مهتاب میرفت و تو میموندی
خدایا صبرم عطا کن

Friday, September 1

پرسش


تو بزرگترین سوالی که تا امروز بی جوابه
نه تو بیداری نه تو خواب نه تو قصه و کتابه
برای دونستنه تو
همه دنیا رو گشتم
از میون اتش و باد خشکی ودریا گذشتم
تو رو پرسیدم و خواستم
از همه عالم و ادم
بی جواب اومدم اما
حالا از خودت میپرسم
تو رو باید از کدوم شب از کدوم ستاره پرسید
از کدوم فال وکدوم شعرپرسید و دوباره پرسید
تو رو باید از کدوم گل از کدوم گلخونه بویید
تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید
غایت همیشه حاضز
تو رو باید از چی پرسید
از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید
اونوره اینجا واونجا اونوره امروز و فردا
عمقه روحه ابی آب ته ذهنه سبزه صحرا
مثل زندگی مثل عشق
تو همیشه جاری هستی
تو صراحته طلوع وتفس هر بیداری هستی
مثل خورشید مثل دریا روشنی و با صراحتت
تو صمیمیت ابی واسه شستن جراحت
******
تو رو از صدای قلبم لحطه به لحظه شنیدم
تو رو حس کردم تو نبضم من تو رو نفس کشیدم
مثل حس کردن گرما یا حضور یه صدایی
به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی
تو رو باید از کی پرسید
تو رو باید با چی سنجید؟
تو رو حس میکنم اما کاش که چشمام تو رو میدید
غایبه همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید؟
از ته دره ظلمت یا نوکه قله خورشید؟