Thursday, March 25
شعری برای ندای ایران
Thursday, March 18
عیده و امسال عیدی نداریم

Monday, November 9
برای ندا و تمام نداهای ایران
آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...
آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید...
که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ...
که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر
و دلش می خواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم"...
و دلش می خواست روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد...
و دلش می خواست دختری داشته باشد
که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند...
خواهرم مرد از بس که جان ندارد...
خواهرم مرد از بس که ظلم پایانی ندارد...
خواهرم مرد از بس که زندگی را دوست داشت...
و خواهرم مرد از بس که مردم را عاشقانه دوست داشت...
خواهر عزیزم، کاش وقت رفتن چشمانت را می بستی...
آخر آخرین نگاهت جانم را می سوزاند...
خواهرکم بخواب...
آخرین خوابت شیرین
Sunday, November 8
Tuesday, October 13
غزل سعدی۴۲۶
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
مدارا میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم
Monday, October 12
سفر
فریدون فرخزاد
Thursday, October 8
من و دستبند سبزم

از دانشگاه که برمیگشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث شجاعت نیست. برادرم، بحث میرحسین نیست. من آدم شجاعی نیستم. من یک آدم متوسطم. شجاع محسن روحالأمینی بود که رفت، ١٨ تیر که دستگیر شد، دانشجوها رو جدا میکردند و بقیه رو میبردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانشجوی دانشگاه تهرانه. شجاع؟ من در روز ختم محسن وقتی از دو سو توسط نیروهای ویژهی سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.
من طرفدار میرحسین نیستم، طرفدار آزادی و عدالتم. مخالف مقام معظم نیستم، مخالف دروغ و جنایتم. دستبند سبز میبندم که مبادا رهگذری من رو ببینه و گوشهی ذهنش فکر کنه که من نوعی به قتل ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشمها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون تمام علائقم باز هم انسانم. من بدون سینما، بدون
اما بدون آزادی نیستم. بدون این دستبند سبز، من دیگه انسان نیستم
Saturday, September 5

امروز 3 ساله پر کشیدی
Tuesday, July 28
Monday, July 20
عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو
برکهای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است...
Sunday, June 21
Tuesday, June 9
Wednesday, June 3
Friday, May 29
Monday, May 11
Sunday, May 10
میبینی تو این دوره زمونه کثیف ادم بابت چی باید عذز خواهی کنه و شب و روز تاوان پس بده؟؟؟؟؟؟ واسه همین میگم خوشا به حال خودخواهان. خوشا بحال آنان که بی احساسند. خوشا به حا آنان که اول بفکر خویشند و مال این دنیا. اوه بله. درست شنیدید. مال دنیا و مادیات این دنیا و وای بر من و ما که هنوز نمیدانیم از کجا امده ایم و به کجا روانه ایم. همه چیز این لحظه ها نیست. فردایی هم هست. دنیای دیگری هم هست . گرچه ما حساب اولمان را در همین دنیا پس میدهیم. شاید امروز نه. ولی آن روز میرسد ..........من به آن روز امیدوارم. شاید در آن روزدیگر مرا به دیناری نفرو ختند
Monday, May 4
Friday, April 24
Monday, April 20
ستاره ها محزون و بیقرار در کار شکفتن اند تا شاید سایه ای از شکفتن تو را بر پرده سیاه
آسمان تصویر کنند
شب آمده است و باز تو نیستی ماه من
من مانده ام با اندوهی که مرا تا هیچ میبرد و انگاه در موجی از رویاها رها میکند.لبخندی میزنم
و میگویم شاید چشمان تو در صبحی که از راه میرسدبیدار میشود.
اما موجی مرا به ساحل حقیقت میسپارد و در می یابم که
شب با همه عظمت و خلوت خود در مقابلم جاریست فانوس زمزمه را روشن میکنم تا نور تو را
بسرایم و قصه بودن را برای قلب ها تعریف میکنم.
من روی قلبم را برای توشعری نوشته ام شعری که در یک شب مهتابی از شب آویزها آموختم.
ای ساده تر از حرفهای دل من
Wednesday, April 15
با توام، با تو، خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه اي از لبخند
نامه اي هم بفرست
***
کوچه هاي دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده اي
دوست قسمت شده است
***
با توام، با تو، خدا
یک دل قلابی -یک دل خیلی بد-چقدر می ارزد
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
***
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
***
باتوام، با تو، خدا
پس بیا، بیا این دل من، مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت
Tuesday, April 7
حکایت زن و خدا
Friday, April 3
کاشکی از دنیا و این خاطره ها سهم ماتموم خوبی ها بشه توی پشت صحنه دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار زندگی برای ما یه خاطره است از تموم قصه های روزگار بهتره به قلب هامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه
می گذره من و تو مسافریم تو این روزها مثل خورشید تو نگاه پنجره
همه مون پشت نقاب صورتک همیشه از صبح تا شب قایم
می شیم واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روح مون خط
می کشیم اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن
بیا با من بیا بامن
Thursday, April 2
Thursday, March 19
Sunday, March 15
هفت سین یا هفت الف ،چه فرقی می کند؟! تو بخوان: هفت عشق
با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگی مو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
با اینا زمستونو سر میکنمبا اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض
Wednesday, March 11
Tuesday, March 3
همیشه غایب
خالیه سفره مون و پر از شقایق میکنه ---- واسه موج هایه سیاه دست ها رو قایق میکنه
مثله یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
همیشه غایب من ، زخم ها رو مرهم می ذاره همیشه غایب من ، گریه هام و دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد ، صداش به دادم نرسه آینه ها سیاه بشه ، کور بشه چشم ستاره
مثله یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
زخم این حنجره ی خسته ، همیشه غایبه کلید صندوق در بسته ، همیشه غایبه
نعره ی اسب سپید قصه ی مادر بزرگ بهترین شعرهای سر بسته ، همیشه غایبه
مثله یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
شاید این همیشه غایب تو باشی تو اگه اومدنی نیستی بگو
اگه ما رو خواستنی نیستی بگو اگه ما رو خواستنی نیستی بگو
Sunday, March 1
Friday, February 20
بیاد شیماه
Friday, February 13
Tuesday, February 10
Thursday, February 5
Tuesday, February 3
Saturday, January 31
Saturday, January 24
Thursday, January 15
تقدیم به تو که مرا با خیام آشنا کردی
در بند ســر زلف نــگاری بــوده است
ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی
دستی است که بر گردن ياری بوده است
Wednesday, January 14
Tuesday, January 13
Sunday, January 11
Friday, January 9
Wednesday, January 7
Sunday, January 4
گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو
دل بکنم یا نکنم
یه سوی این قصه تویی
یه سوی این قصه منم
بسته بهم وجود ما
تو بشکنی من میشکنم
گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو
دل بکنم یا نکنم
خیره به تصویر خودم میپرسم از کی بگذرم؟
Thursday, January 1
Wednesday, December 31
سکوت
Tuesday, December 30
درس زندگي این هفته
Saturday, December 27
یه راهی نشونم بده
Thursday, December 25
Monday, December 22
I am the Gentle Autumn’s rain…
I am not there. I do not sleep.
I am a thousand winds that blow.
I am the diamond glints on snow.
I am the sunlight on ripened grain.
I am the gentle autumn’s rain.
When you awaken in the morning’s hush,
I am the swift uplifting rush
Of quiet birds in circled flight.
I am the soft stars that shine at night.
Do not stand on my grave and cry;
I am not there. I did not die….
Wednesday, December 17
مامان بزرگ عزیز همیشه بیادتیم
غریت آشنا
این قفس بازه ولی دل من زندونیه
من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت
تو نباشی میپره عطرت هم از پیرهنت
مخوام آروم شم .....تو نمیزاری
هر دو بیرحمند..عشق و بیزاری
همه دنیا رو زیر رو کردم
تو رو شاید دیر آرزو کردم
قدمهای آخر رو آهسته تر بردار
واسه من کابوسه
فکر آخرین دیدار
Thursday, December 11
برو
Tuesday, December 9
حرف آخر- مریم حیدر زاده
دیگه امشب آخرین باره که من
Sunday, December 7
Sunday, November 30
چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عکس شيدايی در آن آيينه سيما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پر وا نبود
در دل بيدار خود جز بيم رسوايی نداشت
گر چه روزی همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديدم آن چشم درخشان را ولی در اين صدف
گوهر اشکی که من ميخواستم پيدا نبود
بر لب الوان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگری هم بود اما ای دريغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
Thursday, November 27
شعرى از پابلو نرودا -- ترجمه از احمد شاملو
Wednesday, November 26
یادم هست .... یادت نیست
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آ خر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
یادم هست .... یادت نیست
خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود
پس چرا گشت شبانه - دربه در - یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست .... یادت نیست
Wednesday, November 19
Monday, November 17
Saturday, November 8
ویرانه های هوس
Friday, November 7
دعوت
Wednesday, November 5
Tuesday, October 28
من به احساس تو شک دارم
من کنارت و یکی دیگه ؛
بین دستایِ تو مهمونه
مثل مهره ای که میسوزه
دیگه از چشم ِ تو افتادم
خسته م بیا تمومش کن
واسه تصمیم ِ تو آمادم
دیگه بسمه شکستن
بهتره با تو نمونم
چی بهت بگم عزیزم
من گرفتار زمونم
آره میدونم تو حق داری
ساده احساسمو می بازم
یا دمه همیشه میگفتی
بین دستای من و دستات
وقت دل کندن ِ موهامه،
از نوازشهای انگشتات
دیگه بسمه شکستن
بهتره با تو نمونم
چی بهت بگم عزیزم
من گرفتار زمونم
من پشیمون ـ پشیمونم ..
کاش به عشقت تن نمیدادم
سخته دل کندن و تنهایی ،
من به چشمای تو معتادم
لحظه هاتو به تو می بخشم
باید این جاده رو برگردم
هر کجا میری خدا حافظ
دیگه دنبالت نمی گردم
Monday, October 27
در راه زندگي، تند نران
روزي، مديري بسيار ثروتمند و سرشناس از خياباني عبور ميكرد. او سوار بر اتومبيل گرانقيمتشسريع رانندگي ميكرد و از راندن آن لذت ميبرد. البته مراقب بچههايي بود كه گاه و بيگاه از گوشه و كنارخيابان، به وسط خيابان ميپريدند كه ناگهان چيزي ديد. اتومبيل را متوقف كرد ولي متوجه كودكي نشد.در حالي كه حيرت زده به اطرافش نگاه ميكرد، ناگهان آجري به در اتومبيل خورد و آن را كاملا قر كرد! ازفرط خشم و عصبانيت از اتومبيل پياده شد و يقه اولين كودكي را گرفت كه در آن حوالي ديد. بعد درحالي كه او را محكم تكان ميداد، فرياد كشيد: “اين چه كاري بود كه كردي؟ تو كه هستي؟ مگر عقلت رااز دست دادهاي؟ ميداني اين اتومبيل چقدر ارزش دارد؟ و تو چه خسارتي با زدن آجر و قر كردن در آنبه بار آوردهاي؟” پسربچه كه شرمنده به نظر ميرسيد، در حالي كه بغض كرده بود، گفت: “آقا، خيلي معذرتميخواهم. فقط يك لحظه به حرفهايم گوش كنيد. به خدا نميدانستم چه كار ديگري بايد انجام دهم.چارهاي نداشتم. آجر را پرت كردم، چون هيچ رانندهاي حاضر نشد بايستد و كمكم كند”. بعد در حالي كهاشكهايش را پاك ميكرد و با دست به نقطهاي اشاره ميكرد، گفت: “به خاطر برادرم اين كار را كردم.داشتم او را با صندلي چرخدارش از روي جدول كنار خيابان عبور ميدادم كه ناگهان از روي آن به زمينسقوط كرد. زورم نميرسد كه او را بلند كنم”. سپس در حالي كه به هق هق افتاده بود، ملتمسانه به مديربهت زده گفت: “لطفٹ كمكم كنيد. كمكم ميكنيد تا او را از روي زمين بلند كنم و روي صندلي چرخدارشبنشانم؟ او زخمي شده”. مدير جوان كه بغض راه گلويش را بسته بود و به زور آب دهانش را قورتميداد، به سرعت به آن سمت دويد. سپس پسر معلول را از روي زمين بلند كرد و او را روي صندليچرخدارش نشاند. بعد با دستمالي تميز، آثار خون را از روي خراشيدگيهاي سر و صورت پسر معلولپاك كرد. نگاهي به سراپاي او انداخت و خيالش راحت شد كه او صدمهاي جدي نديده است. پسركوچك از فرط خوشحالي بالا و پايين ميپريد، به مدير جوان گفت: “خيلي از شما متشكرم، خدا خيرتانبدهد!” مدير جوان كه هنوز آن قدر بهت زده بود كه نميتوانست حرفي بزند، سري تكان داد و آن دو رانگاه كرد. سپس با گامهايي لرزان سوار اتومبيل گران قيمت قر شدهاش شد و تمام طول راه تا خانه را بهآرامي طي كرد. با وجود آنكه صدمه ناشي از ضربه آجر به در اتومبيلش خيلي زياد بود، مدير جوان هرگزتلاشي براي مرمت آن نكرد. او ميخواست قسمت قر شده اتومبيل گرانقيمتش هميشه اين پيام را به اويادآوري كند:
“در مسير راه زندگي، هرگز آن قدر تند نران كه شخصي براي جلب توجهت، آجر به سوي تو پرتابكند”
Tuesday, October 14
Monday, October 6
باورش سخته هنوزم
باورش سخته هنوزم
تونباشی توی شعرام
من دیگه از کی بخونم
حالا که میخوام بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینو از چشام میخونی
دست تو،تودست من بود
نمیدونم کی تو رو ازم گرفت
نمیدونم که کدوم نگاه شوم
قصه ی جدایی رو برام نوشت
حالا که میخواهم بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینواز چشام میخونی
Monday, September 29
تو قمار زندگي تو نباشي من مي بازم
اگه باشي در كنارم با تو من مالك دنيام
بيخيال غربت و غم چشم به راه نور فردام ..
. دوستت دارم دوستت دارم توي دنيا تورو دارم
.. مثل آسمون كه تنها اميدش چند تا ستارس
ديدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارس ...
اثر انگشت تو يعني قصه ي خوب نوازش ...
هر نگاه عاشق تو غزل آبي خواهش .
. جاده هاي مهربوني ميگذره از تو نگاهت
روشن شباي تارم با خيال روي ماهت
Wednesday, September 24
من بی تو تب دارم
من بي تو تب دارم هزیان نمیگویم
من يوسف عشقم پس کو خريداري
Monday, September 22
Wednesday, September 10
كجا شد؟
امانتهاي چون جان را چه كردي؟
.
چرا كاهل شدي در عشق بازي؟
سبك روحيٌ مرغان را چه كردي؟
.
نشان عاشقي گنجيست پنهان
چه كردي گنج پنهان را چه كردي؟
.
ترا با من نه عهدي بود زاوٌل؟
بيا بنشين بگو، آن را چه كردي؟
.
چنان ابري به پيش ما چه بستي؟
چنان خورشيد خندان را چه كردي؟
.
(مولانا)
Friday, September 5
دومین سالگرد پروازت
Monday, August 11
فاصله ها
. گاه مي انديشم..
مي تواني تو به لبخندي.اين فاصله را برداري!
تو توانایی بخشش داری
دستهاي تو توانايي اين را دارد.كه مرا زندگاني بخشد!
چشمهاي تو به من.آرامش بخشد!
و تو چون مصرع شعري زيبا ،
سطر بر جسته اي از زندگي من هستي!
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر ،
رونقي ديگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟؟
نه دریغا هرگز
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
کاشکی شعر مرا میخواندی
Tuesday, August 5
Friday, June 27
Wednesday, June 18
تنهایی
فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت
آرزوها به دلم بود و به جایی نرسید
ای بسا نقش که از پرده ی پندار گذشت
گل نچیدیم و خزان گلشن ما غارت کرد
دولت وصل میسر نشد و یار گذشت
جلوه ای کرد شبی دولت بیدار اما
بخت در خواب شد و فرصت دیدار گذشت
قطره شیری که ز پستان جهان نوشیدم
اشک حسرت شد و از دیده ی خونبار گذشت
ای که از ((کوچه تنهایی)) ما می گذری
گوش کن ناله من از سر دیوار گذشت
صبح تا بنده ی دل تیره شد از شام گناه
غافل از فکر دوا ماندم و بیمار گذشت
ناز مفروش به پیری که خریداری نیست
سعی بیهوده مکن گرمی بازار گذشت
تلخ و شیرین جهان گذران می گذرد
غم بگذشته چه داری ؟ کم و بسیار گذشت
باور نکن تنهاییت را
Thursday, June 12
Wednesday, June 11
Tuesday, June 10
قاصدک
Monday, June 9
خانه دوست کجاست
Thursday, June 5
Wednesday, May 28
تو نرفتی
Friday, May 23
تولدی دیگر
Thursday, May 22
عروسک

Wednesday, May 21
جایی خواندم
پلک هایت را به زور باز نگه میداری تا خیره بماند به صفحه موبایلت تا شاید پیغامی٬آوایی.........
امآ نه!
تصمیمت را می گیری! موزیک را خاموش می کنی و هر آنچه را که روشن است.کاغذ و قلم را بر می داری و در سیاهی می نویسی: خواب را عشق است ٬ رویا را عشق است ٬ فردا را عشق است
Tuesday, May 20
بی تو
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه بدنبال تولغزید نگاهم
بی تو من در همه شهر غریبم بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزمگر بمیرم زغم دل ، با تو هرگزنستیزم
من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم
Monday, May 12
Monday, May 5
آدمک
ادمک اخر دنیاست بخند
ادمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخیه کاغذیه ماست بخند
ادمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثله تو تنهاست بخند










