Thursday, March 25

شعری برای ندای ایران


دختری مشتی به بالا برده بود..........در میان ولوله شعری سرود

شعر او خشم ستم را برفروخت.......سینه اش را آتشی سربی بسوخت

خشم ناکس شعله ور شد بر ندا.........خنجر و نیزه بسویش شد رها

آتشی بر سینه دختر نشاند.............زندگی از جان پاکش می ستاند

تیر کین بس ضجه داد او را زدرد........یاد یاران بر دلش آهی فکند

در نگاهش آسمان جا میگرفت.........دشمنان را خوب به سخره مگرفت

بوسه گل را بخاطر می سپرد...........نام ایران را به هر جایی ببرد

بر لب او مهر خاموشی نشست......این خموشی تخت دشمن را شکست

لخظه های آخرین مادر بدید.............دختری تا آخر دنیا دوید

او ندا بود آن ندای نازنین.........او که خونش پرده برداشت از زمین

او ندای ملتی آزاده بود..................بانگ ملت را به بالا برده بود

او ندای مردم ایران ماست............تا به فردا همره و آوای ماست

ای امیران پند گیرید زین سخن.........چون نداها بی شمارند در وطن

احمد رضا احمدپور
محکوم به یکسال حبس برای خلع لباس روحانیت


Thursday, March 18

عیده و امسال عیدی نداریم

در این ایام به مادری فکر میکنم که جای عزیزش
در کنار سفره هفت سین خالی هست
و اشک او بر شادیهای او غلبه میکند
و خاطرات زیبایش به خاطرات تلخ تبدیل شده


Monday, November 9

برای ندا و تمام نداهای ایران

آمدم که بگویم زنده ام ولی خواهرم کشته شد...
آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...
آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید...
که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ...
که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر
و دلش می خواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم"...
و دلش می خواست روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد...
و دلش می خواست دختری داشته باشد
که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند...

خواهرم مرد از بس که جان ندارد...
خواهرم مرد از بس که ظلم پایانی ندارد...
خواهرم مرد از بس که زندگی را دوست داشت...
و خواهرم مرد از بس که مردم را عاشقانه دوست داشت...

خواهر عزیزم، کاش وقت رفتن چشمانت را می بستی...
آخر آخرین نگاهت جانم را می سوزاند...
خواهرکم بخواب...
آخرین خوابت شیرین

Sunday, November 8

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب است بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند

Tuesday, October 13

غزل سعدی۴۲۶


دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم
مدارا می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم

Monday, October 12

سفر

سفر چگونه دست من را
از آهنهه گرمی جدا کرد
گویی صدایی از ته گور
چون مرگ من من را صدا کرد
من و ترن در هم خزیدیم
از تو دگر چیزی ندیدیم
میان راهه آهن شهر
چگونه از هم دل بریدیم
از پشت دیواری پر از دود
تو را میان خانه دیدم
سبکتر از ابری سبکبال
بسوی آغوشت دویدم
زمین از آغازش جدا شد
هوا پر از قهر صدا شد
صدای اندوه درونم
چگونه خالی از صدا شد
آیا در آن لحظه ندیدی
که من پر از احساس دردم
میمردم از ای غم که دیگر
هرگز به خانه بر نگردم
اکنون تو تنها مینشینی
تنها میان خاطراتت
من میخزم چون سایه ای دور
روی نگاه سرد و ماتت
حس میکنم چیزی نمانده
جز فکر خانه در سر من
با من یکی شو بعد از این راه
ای ابتدا و آخر من
سوت ترن آواز تلخیست
کاز ارتعاشش میشوم سست
با آن چگونه میتوان زیست
در آن چه چیزی متوان جست
روزی دوباره میشود باز
دروازه های بازوانم
می گیرمت هر جا که باشم
در بازوان ناتوانم

فریدون فرخزاد

Thursday, October 8

من و دست‌بند سبزم




به دست‌بند سبزم نگاه کرد و گفت: «چه جرأتی دارین شما!» صف بود و بعد از من منتظر بودند. فرصت توضیح نبود. لب‌خندی زدم و رفتم.
از دانشگاه که برمی‌گشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث شجاعت نیست. برادرم، بحث میرحسین نیست. من آدم شجاعی نیستم. من یک آدم متوسطم. شجاع محسن روح‌الأمینی بود که رفت، ١٨ تیر که دست‌گیر شد، دانش‌جوها رو جدا می‌کردند و بقیه رو می‌بردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانشجوی دانشگاه تهرانه. شجاع؟ من در روز ختم محسن وقتی از دو سو توسط نیروهای ویژه‌ی سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.
من طرف‌دار میرحسین نیستم، طرف‌دار آزادی و عدالتم. مخالف مقام معظم نیستم، مخالف دروغ و جنایتم. دست‌بند سبز می‌بندم که مبادا ره‌گذری من رو ببینه و گوشه‌ی ذهنش فکر کنه که من نوعی به قتل ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشم‌ها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون تمام علائقم باز هم انسانم. من بدون سینما، بدون

شعر، مهندسی، بدون تمام دوستانم، باز هم هستم.، IT،موسیقی
اما بدون آزادی نیستم. بدون این دست‌بند سبز، من دیگه انسان نیستم

Saturday, September 5



امروز 3 ساله پر کشیدی

سه سال پیش واسه مظلوم رفتنت. واسه تنها رفتنت. واسه بیگناه رفتنت و واسه زود رفتنت اشک میریختم گلم. ولی امروز راستش اگه اشک میریزم اول واسه اینه که دلم واست تنگ شده خیلی. هنوز جیگرم از رفتنت آتیش میگره. ولی راستش واسه خودمم هم گریم گرفته. از بی انصافی و بی عدالتی خدا میخوام فریاد بزنم که چرا باید موجود نازنینی مثل تو رو اینجوری ببره ولی آدمی مثل من باید هنوز بمونه و بی دلیل زندگی کنه. که چی آخه. به خوشبختیت و خوبیت قبطه می خورم. کاش میشد مثل تو خوب بود چون اونکه اسمش خداست و میگن همه چی دست اونه گویا فقط سراغ خوبا میره. یکی دو سال اول با ایمان آوردن به اینکه روحت زنده است و داره همه جا پرواز میکنه و جات یه جای معنوی که من قدرت درکش رو ندارم خودم رو آروم و راضی میکردم. ولی راستش الان دیگه اونو باور ندارم. حست نمیکنم و فکر میکنم رفتی دیگه و همه چی تموم شده. یعنی به عبارتی همه این حرفا کشکه. بی انصافی خدا اینقدر زیاده که حتی خدا رو هم دگه قبول ندارم. دنیا و زندگی گند تر و مزخرف تر از این امکان نداره. کاش جای تو بودم خوشبخت!!!!! میدونم غم ابدی رو دل مادر پدرت گذاشتی چون بقیه که دارن زندگی عادیشون رو میکنند. اما خوب شد رفتی و چون جای تو نازنین تو این کثافت خونه که حتی نزدیکترین ادما هم به هم رحم نمیکنند نبود. تو روحت ظریفتر از این حرفا بود که بتونی اینهمه دروغ و دشمن و کینه و دورنگی رو تحمل کنی. راستش اصلا واسم مهم نیست کی چی میگه راجبم که دارم تو سالگرد رفتنت این چیزا رو مینویسم. اما دلم پره شیماه. دلم خیلی پره و جز تو هیچکسی رو ندارم که فقط حرفام رو گوش کنه . لبخند قشنگت آرومم میکنه. به اون خدات اگه وجود داره بگو خیلی نامرده. منم ببر چون دیگه اینجا جای من نیست. دارم از این کثافت خونه و آدماش بالا میارم
دلم برات تنگه. اگه زنده بودی واقعا الان چیکار میکردی

Tuesday, July 28


چه بی صدا شکسته شد آیینه جوانیت
------------------------
نخوانده پاره پاره شد کتاب زندگانیت

Monday, July 20

عشقبازی به همین آسانی است

عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه‌ای با آهو
برکه‌ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنج‌ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آن‌ها بزنی
مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است
...

Sunday, June 21

شیماه عزیزم
تو این چند روز واستون چندین مهمان سر زده اومده از ایران و خصوصا از تهران. همشون هم سن وسالای خودت . اونها هم به نوعی مثل تو وقتی از خونه رفتن بیرون نمیدونستن دیگه بر نمیگردند. این طفلکا مثل چندین میلیون ایرانی دیگه هیچ نمخواستن جز آزادی. نه صلاحی داشتن و نه قصد اخطلال. تنها بدنبال حق پایمال شدشون بودن . یک بار بهشون حق انتخابه به نسبت بهتری داده بودن و همه امیدوار به روزنه ای از آزادی و برابری و استقلال با دلی شاد و امیدواررفتن که به نتیجه برسند ولی دشمن با نامردی تمام مثل سالهای سال اومد که خفشون کنه. اما داره میبنه که نه. این بچه ها داغ تر از این حرفان و دیگه زیر بارحرف زور نمیرن. جونشون رو میزارن کف یه دستشون و با اونیکی دست خالی و دلی پر امید و با غیرت به نبرد این ناجوانمردها میرن. اما خوب متاسفانه چند تاشون به جای اینکه به خونه برگردند به خونه آخرتشون پرواز کردند. جایی که تو چند سال پیش رفتی. اما هر چی بیشتر رو زمین خونی ریخته بشه این جوونا بیشتر به جلو میرن چرا که نمیخوان بزارن حق دیگه ای پایمال بشه حتی به قیمت جونشون
بیا براشون دعا کنیم. تو از اون بالا و ما هم از روی زمین و از خدا تمنا کنیم جون این جوونها رو حفظ کنه و بزودی به هدفشون که آزادی همه ایرانیهای دنیاست برسند

Tuesday, June 9

Wednesday, June 3

- آرام باش
چاره ای نیست
زخم که نباشد
مرهم هم


- به یادت
شمع روشن کنم؟
اینجا
نور
سوسو
می زند


- فانوس که شدی
دریا را نشانه بزن
مثل سنجاقی
بر شب ِ موهایت


- آرام بیا
پاورچین پاورچین
شهر خواب است!

- دلم
آه
دلم برای نبودنت
سخت گرفته
بانوی خیال های من

Friday, May 29

انسان سه راه دارد
راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است
راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است
و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است

Monday, May 11

با آدم زنده حرف زدن سخت است
دلم با تو حرف زدن مي خواهد

مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست

مرا به خانه ات ببر

Sunday, May 10

حالم دیگه داره از همه چیز و هم کس بهم میخوره. امروز روزه قعره دریاست.. من نمیدونم ما آدما چرا گاهی میخواهیم اصلا خودمون رو بزنیم به نفهمی؟؟؟ شاید اینجوری راحت تریم. آره. دارم به این نتیجه میرسم هر کسی کمتر بفهمه راحت تر زندگی میکنه. اولیش خود من. مثل یه یابو نمیفهمیدم چه بلایی داره سرم میاد و از کجا دارم میخورم. پروروندن مار تو آستین کاره آسونیه اما مهار کردنش خیلی سخته و استادی میخواد. چون سر بگردونی نیششو چنان زده که نمدونی با سر بدویی یا با پا. از دست خودت فرار کنی یا از دسته ماره....واسه همین تا وقتی که حالیت نیست که چطوری داری به ماره سواری میدی خودتم راحت تری. حده اقلش اینه که درد نیمکشی. درد نفهمی بده ولی درده فهمیدن اینکه چه کلاهی تا خر خره تو سرت رفته والاهه بد تره. این روزا هر کی میاد و یه نیشی میزنه و میره. باید بشینی و فقط سرت رو بندازی پایین مثل گناهکارا و با صدای آروم بگی بله حق با شماست من اشتباه کردم . بله غلط کردم مهربون بودم . اشتباه کردم اطمینان کردم. فوق الاده شرمندم که دست کسی رو گرفتم و وقتی دم چاه بود با لگد نزدم که بره تو چاه. بله بله بازم غلط کردم که سعی کردم بفهمم و درک کنم و آدم باشم و انسانیت به خرج بدم
میبینی تو این دوره زمونه کثیف ادم بابت چی باید عذز خواهی کنه و شب و روز تاوان پس بده؟؟؟؟؟؟ واسه همین میگم خوشا به حال خودخواهان. خوشا بحال آنان که بی احساسند. خوشا به حا آنان که اول بفکر خویشند و مال این دنیا. اوه بله. درست شنیدید. مال دنیا و مادیات این دنیا و وای بر من و ما که هنوز نمیدانیم از کجا امده ایم و به کجا روانه ایم. همه چیز این لحظه ها نیست. فردایی هم هست. دنیای دیگری هم هست . گرچه ما حساب اولمان را در همین دنیا پس میدهیم. شاید امروز نه. ولی آن روز میرسد ..........من به آن روز امیدوارم. شاید در آن روزدیگر مرا به دیناری نفرو ختند

Monday, May 4

تا ببینیم فصل پرواز ما رو این نقاش روزگار کی رقم زده

Friday, April 24

کسي ميگويد، که گراني اينجاست؟
دوره ارزانيست چه شرافت ارزان، تن عريان ارزان
و دروغ از همه چيز ارزانتر
آبرو قيمت يک تکه نان
و چه تخفيف بزرگي خوردست، قيمت هر انسان
هاله ضرابی

Monday, April 20

شب آمده است و باز تو نیستی ماه من
ستاره ها محزون و بیقرار در کار شکفتن اند تا شاید سایه ای از شکفتن تو را بر پرده سیاه

آسمان تصویر کنند

شب آمده است و باز تو نیستی ماه من

من مانده ام با اندوهی که مرا تا هیچ میبرد و انگاه در موجی از رویاها رها میکند.لبخندی میزنم

و میگویم شاید چشمان تو در صبحی که از راه میرسدبیدار میشود.

اما موجی مرا به ساحل حقیقت میسپارد و در می یابم که
برای همیشه از دیدارخود محرومم ساخته ای

شب با همه عظمت و خلوت خود در مقابلم جاریست فانوس زمزمه را روشن میکنم تا نور تو را

بسرایم و قصه بودن را برای قلب ها تعریف میکنم.

من روی قلبم را برای توشعری نوشته ام شعری که در یک شب مهتابی از شب آویزها آموختم.

ای ساده تر از حرفهای دل من

Wednesday, April 15


با توام، با تو، خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه اي از لبخند
نامه اي هم بفرست
***
کوچه هاي دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده اي
دوست قسمت شده است
***
با توام، با تو، خدا
یک دل قلابی -یک دل خیلی بد-چقدر می ارزد
من که هر جا رفتم جار زدم
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
***
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
***
باتوام، با تو، خدا
پس بیا، بیا این دل من، مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت

Tuesday, April 7

حکایت زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!آنگاه خداوند پاسخ گفت: ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی

Friday, April 3

توی صحنه غریب زندگی همه مون در نقش یه بازیگریم
با همیم تو بازی های روزگار از درون هم ولی بی خبریم زندگی تولد یه خاطره است انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیا و این خاطره ها سهم ماتموم خوبی ها بشه توی پشت صحنه دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار زندگی برای ما یه خاطره است از تموم قصه های روزگار بهتره به قلب هامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه
می گذره من و تو مسافریم تو این روزها مثل خورشید تو نگاه پنجره
همه مون پشت نقاب صورتک همیشه از صبح تا شب قایم
می شیم واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روح مون خط
می کشیم اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن
بیا با من بیا بامن

Thursday, April 2

فقط کاشکی بودی و میدیدی

Thursday, March 19

و چشمانت با من گفتند
فردا روز دیگری ست

Sunday, March 15

هفت سین یا هفت الف ،چه فرقی می کند؟! تو بخوان: هفت عشق

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ مادربزرگ
با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب
با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی مو در می‌کنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها
با اینا زمستونو سر می‌کنمبا اینا خستگی‌مو در می‌کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
بوی باغچه بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی
با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

ما تماشاچیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده‌ایم
دیر آمده‌ایم
خیلی دیر
پس به ناچارحدس می‌زنیم
،شرط می‌بندیم
،شک می‌کنیم
...و آن سوتردر صحنه بازی
به گونه‌یی دیگر در جریان است

Wednesday, March 11

شال سبز



کاش ميدانستم کدامين پنجره بوی شال سبز تو را منتشر می کند


Tuesday, March 3

همیشه غایب

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم ---- یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنشم
خالیه سفره مون و پر از شقایق میکنه ---- واسه موج هایه سیاه دست ها رو قایق میکنه

مثله یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

همیشه غایب من ، زخم ها رو مرهم می ذاره همیشه غایب من ، گریه هام و دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد ، صداش به دادم نرسه آینه ها سیاه بشه ، کور بشه چشم ستاره

مثله یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

زخم این حنجره ی خسته ، همیشه غایبه کلید صندوق در بسته ، همیشه غایبه
نعره ی اسب سپید قصه ی مادر بزرگ بهترین شعرهای سر بسته ، همیشه غایبه

مثله یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

شاید این همیشه غایب تو باشی تو اگه اومدنی نیستی بگو
اگه ما رو خواستنی نیستی بگو اگه ما رو خواستنی نیستی بگو

Sunday, March 1

Friday, February 20

بیاد شیماه

بذار همه بپرسن این کیه داره میخونه
بذار غمت ته ترانه هام ناگفته بمونه
بذار بفهمن این صدای خسته مال من نیست
بذار همه بدونن این ترانه مال اونه
-----------------
میخوام بخونم از چشای تو نگو نمیشه
غمی که از چشای تو میاد ترانه میشه
تو شیرینی بانمک ترین ترانه هامی
نه دیروزی نه امروزی تو فردایی همیشه
-----------
نشونی تو رو شبه گریه هام میدونم
میخوام گمت کنم نبینمت اگه بتونم
میون خاطرات من نشستی گم نمیشی
اگه هستی اگه نیستی میخوام برات بمونم

Friday, February 13

دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بی زمزمه ساز عراقی هیچ است
هرچند در احوال جهان مینگرم
حاصل همه عشرت است و دیگر هیچ است

Tuesday, February 10

Thursday, February 5

رنگ مشکی بر تنت همچو شب پیراهنت
ظاهرت تاریک و تار باطنت همچون بهار
محو و پنهانی چو ماه پشت ابرهای سیاه
ماهه تابانی عزیز درد هجراتی عزیز
عروسک برفی

Tuesday, February 3

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت

Saturday, January 31

قصه گوی پیر شهرم
بگذر آرام از کنارم
در برم منشین برایت
قصه ای دیگر ندارم
روزگاری آمدی تا در کنار من بمانی
کز دل من می گریزد عشق و رویای جوانی
رفتی و لب های من شدگور سرد قصه هایم

آمدی تا بار دیگرجان بگیرد غصه هایم
این زمان ، افسرده جانی بی پناهم
ای گنه کرده برو ، من بی گناهم

Saturday, January 24

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد
و با عشق می میرد

Tuesday, January 20

در چهار دیواری دنیای ما
عشق ابدی است
غم رفتنی است
و خاطره ماندنی
زندگی یعنی همین

Thursday, January 15

تقدیم به تو که مرا با خیام آشنا کردی

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند ســر زلف نــگاری بــوده است
ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی
دستی است که بر گردن ياری بوده است

Wednesday, January 14

قانون گشتالت


یک تصویر را می‌شه از جنبه های مختلف دید و
از جنبه های مختلف تفسیر کرد

Tuesday, January 13

Sunday, January 11

با سقوط دستای ما

Friday, January 9

آن که دلش تاب ندارد منم .......... شب همه شب خواب ندارد منم
اشک، تو ای گوهر شب رنگ من.... مونس و غمخوار دل تنگ من
آه نزن تيغ تو بر پشت من............باز نکن پيش همه مشت من
آه پس آن کوه غرورم چه شد؟.......واژه پسوند حضورم چه شد؟
آينه فهميد که پرپر شدم.............محو تو بودم که کبوتر شدم
حادثه از بال و پرم می چکد........مثنوی از چشم ترم می چکد
سنگ مشو قفل به پايم بزن...........گنگ مشو باز صدايم بزن
خسته شدم کو هيجان قنوت؟.........فاجعه در فاجعه يعنی سکوت
ای نفست ساحره حرفی بزن.........با من سودازده حرفی بزن
ای که شبی رفتی و جا مانده ام ....خسته دل از عشق تو وامانده ام
خسته ای افتاده به راه توام.........عاشق آن سوز نگاه توام
اشک همان آيه تقطير آه.............حادثه يعنی ميعان نگاه
من که شبی ساده شکستم تو را.....آمدم اينک بپرستم تو را
عقل ببستم که شود پست پست......عشق منم، من که غرورم شکست
من که لب عاطفه چيدم تورا........ساده و يکرنگ کشيدم تو را
وه! که تو اين بار چه آبی شدی....آب که نه! باز سرابی شدی
عاشق و هجران زده ديدم تو را؟...راست بگو، خواب نديدم تو را؟
يا بزن از ريشه مرا زخم کن.......يا به دل عاشق من رحم کن
زخم اگر می طلبی، سر بزن.......رحم نکن ضربه آخر بزن
رحم چو خواهی صنم غمگسار....زخم مرا باصله مرهم گذار
هرچه کنی باز رهينم تو را.........صبر کن،ای وای!ببينم تو را
باز که تو خيره به من زل زدی....از دل خود تا دل من پل زدی
حيف که مقصود تو روشن نبود....البته منظور تو که من نبود؟؟
هان؟ نکند باز دچار منی؟...........خسته ای از صبر و قرار منی؟
من که شبی ساده شکستم تو را.....من که همان يک شبه خستم تو را
من که پس از نفی تو ويران شدم...رفتی و من سخت پشيمان شدم
من که شبی بر مژه بستم تو را.....آمدم اينک بپرستم تو را
عفو کن ای خسته دل پاره تن.......جسم توام، تو شده ای روح من
من که توام، تو که منی، ما هم ايم..من و تو تا اوج جنون با هم ايم
باز سر درد دلم باز شد..............ولوله ای در دلم آغاز شد

Wednesday, January 7

امروز سالگرد نوزدهمین سال رفتن پدرمه. روحش شاد هر جا که هست
واقعا غجب رسمینه رسمه زمونه

Sunday, January 4

گریه کنم یا نکنم

گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو
دل بکنم یا نکنم
یه سوی این قصه تویی
یه سوی این قصه منم
بسته بهم وجود ما
تو بشکنی من میشکنم
گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو
دل بکنم یا نکنم
با این سوال بی جواب پناه به آینه میبرم
خیره به تصویر خودم میپرسم از کی بگذرم؟
رو صندلی انتظار میشینم
گلهای باغ حسرت رو میچینم
یا مثل صابق میشی برمیگردی
یا نمیخوام دیگه تو رو ببینم

Thursday, January 1

سعدی میگه

از ره غفلت به گدائی رسی
چون به خود آیی
به خدایی رسی

Wednesday, December 31

سکوت

چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندكي سكوت
---------
چه بسا که انها زنده اند و ما مرده
ای کاش ما انسانهای مرده زمینی هم چنین بودیم
حد اقل دلی را نمیشکستیم

Tuesday, December 30

درس زندگي این هفته

بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
-----
ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نمي‌دونيم
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نمي‌دونيم چيزي را از دست داديم
----
دوستی واقعی مثل سلامتی میمونه
ارزش اونو معمولا تا وقتی که از دستش بدیم نمیدونیم
----
دوست واقعی اونی کسی هست که وقتی میاد که تموم دنیا ازپیشت رفتن
-----
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
----
در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد
ولي يك عمرطول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد
----
دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه
-----
دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه
كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني
------
رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و
يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
----
هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس
ميكني چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده
-----
شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن،
اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن
-----
شادي براي اونايي كه گريه مي‌كنن و يا صدمه مي‌بينن زنده است
براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه امتحانش كردن
چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران روتو زندگيشون ميفهمن
----
عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با يك اشك تموم ميشه
. روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده، شكل ميگيره.
نميشه تا وقتي كه دردها ورنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري
-----
وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه مي‌كردي و بقيه مي‌خنديدن.
سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتيرفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

Saturday, December 27

یه راهی نشونم بده

یه جوری خبر کن منو
یه جوری نشونی بده
به این جاده های غروب
یه حالی یه جونی بده
یه جایی یه ردی بزار
که چشامو پیدا کنم
ببینم تو رو مهربون
ندیدنو حاشا کنم
یه راهی نشونم بده
که راهی بشم تا خودت
اگه شد بیا بین راه
ورم دارببر با خودت
ورم دار ببر تا طلوع
که فردای دنیا بشم
نزار حس کنم گم شدم
بزار با توپیدا بشم
نزار گم کنم رد تو
که بی راهه دورم کنه
یه جوری نشونی بده
نزارشب مرورم کنه

Thursday, December 25

همیشه غمگینترین و رنج آورترین لحظات زندگی آدم
توسط همون کسی ساخته میشه که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین
لحظات رو برای ما ساخته

Monday, December 22

I am the Gentle Autumn’s rain…

Do not stand at my grave and weep;
I am not there. I do not sleep.
I am a thousand winds that blow.
I am the diamond glints on snow.
I am the sunlight on ripened grain.
I am the gentle autumn’s rain.
When you awaken in the morning’s hush,
I am the swift uplifting rush
Of quiet birds in circled flight.
I am the soft stars that shine at night.
Do not stand on my grave and cry;
I am not there. I did not die….

Wednesday, December 17

مامان بزرگ عزیز همیشه بیادتیم

تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشهء طاقچه توي ايونه
خودش كجاهاست خدا ميدونه
خودش كجاهاست خدا ميدونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه
پرسيد زير لب يكي با حسرت
پرسيد زير لب يكي با حسرت
از ماها بعدها چه يادگاري ميخواد بمونه
خدا ميدونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه

غریت آشنا

تو زیباتر شدی یا چشم من بارونیه
این قفس بازه ولی دل من زندونیه
من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت
تو نباشی میپره عطرت هم از پیرهنت
مخوام آروم شم .....تو نمیزاری
هر دو بیرحمند..عشق و بیزاری
همه دنیا رو زیر رو کردم
تو رو شاید دیر آرزو کردم
قدمهای آخر رو آهسته تر بردار
واسه من کابوسه
فکر آخرین دیدار

Thursday, December 11

برو

میخواهی بروی؟
پس بی بهانه برو
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را
صدایت همان صدا , نگاهت ناتنی ودستهایت سرد است
و من میدانم : محبت ساختگیت , عشق دروغینت
و چشمان پر فریبت
آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت

Tuesday, December 9

حرف آخر- مریم حیدر زاده


دیگه امشب آخرین باره که من
دست گرمتو تو دستام می گیرم
آخرین باره که من، با یه دنیا آرزو
واسه چشمات می میرم
چشم تو خودش داره می گه برو
می رم اما می دونی دوستت دارم
هرجا دنیا باشم هرچقدر تنها باشم
نمی تونم مثل تو سرد و بی وفا باشم
می دونم واسه رسیدنه به تو دیر اومدم
تو چشمات دنبال تقدیر اومدم
می دونم من نبودم، قلبتو دادی به کسی
هنوزم می گم واسش دلواپسی
حالا که دارم می رم کاش یه بار نگام کنی
من به اینم راضی ام که فقط دعام کنی
می رم اما آخر راهه منو تو این نبود
آخر عاشقی مون اینهمه نقطه چین نبود
اگر مهربون تر از تو سر راهه من بیاد
به دلم نمی شینه، قلب من تورو می خواد
حرف آخرم بگم حالا که دارم می رم
همیشه با خاطرت می مونم تا بمیرم
حالا که دارم می رم کاش یه بار نگام کنی
من به اینم راضی ام که فقط دعام کنی
می رم اما آخر راهه منو تو این نبود
آخر عاشقی مون اینهمه نقطه چین نبود
. . . . . . . .

Sunday, December 7

میدونی فاصله انگشتان واسه چیه؟
واسه اینکه یه نفر دیگه با انگشتاش این جای خالی رو پر کنه
پش با این حسات دنباله کسی باش که بتونه تا ابد دستت رو بگیره
نه فقط واسه چند لحظه

Sunday, November 30

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عکس شيدايی در آن آيينه سيما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پر وا نبود
در دل بيدار خود جز بيم رسوايی نداشت
گر چه روزی همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديدم آن چشم درخشان را ولی در اين صدف
گوهر اشکی که من ميخواستم پيدا نبود
بر لب الوان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگری هم بود اما ای دريغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
در کنار من هنوز گرمای تو هست
گرچه کسی تو را نمی بیند
ولی از تو برای من همین بسست

Thursday, November 27

شعرى از پابلو نرودا -- ترجمه از احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
،يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
،و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوری كنی
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
،اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
،اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی
امروز زندگی را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن
نگذار كه به آرامی بميری
شادی را فراموش نكن

Wednesday, November 26

یادم هست .... یادت نیست


روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آ خر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
یادم هست .... یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود
پس چرا گشت شبانه - دربه در - یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست .... یادت نیست

Wednesday, November 19

Saturday, November 8

ویرانه های هوس

دیگر توان نگریستن در چشمانش را ندارم.دیگر نمی توانم دربرابرش بایستم و گوش به سخنانش بسپارم.هربار یاد نگاههای آنروز تمامی وجودم را میلرزاند. باور کن که می دانم این یک بازی بود. یک بازی سرنوشت و باز هم باورکن آنچه امروز ویرانه ای بیش نیست ,نه تنها سرنوشت تو که زندگی من است
مرا ببخش تا یکبار دیگر نفسی به آرامش فرودهم.نمی دانم اینجا که ایستاده ام کجاست .امروز دیگر از دانستن و ندانستن گذشته ام.امروز دیگر می توانم بدون تلاطم همه آن سالها را مرور کنم و شاید با مرور تمامی آن خاطرات خواستن ها و بدست آوردن ها را معنی کنم .من ایستاده ام و می دانم که در زیر پاهایم ویرانه ای بیش نیست: ویرانه ای ساخته هوس

Friday, November 7

دعوت

آمدنم را دعوتي بودت
---
رفتنم را اما
---
تاريخ مصرف آدمها را
---
كدام كارخانه مشخص مي كند؟
---
هيچگاه نفهميدم
---
من فاسد بودم ؟
---
يا تمام گشتم ؟
---
هيچگاه نفهميدم

Wednesday, November 5

تو ناز میکنی, من ناز میکشم , این منطق کیه
انگار پیش تو فرقی نمیکنه کی عاشق کیه
روح تو مریمه , چسم تو نرگسه , دست تو نسترن
روح تو , دست تو ,چشم تو ,عشق من
گلخونه منه
وقتی که خاطره , غمگین تو هنوز , تو خونه منه
یعنی که بار غم بی تو شبانه روز رو شونه منه
غم بار عشقتو رو دوش میکشم , پا پس نمیکشم
با این خیال پوچ که چشمای تو , دیوونه منه
تو ناز میکنی
من ناز میکشم

Tuesday, October 28

من به احساس تو شک دارم

خونمون مثل یه زندونه
من کنارت و یکی دیگه ؛
بین دستایِ تو مهمونه
مثل مهره ای که میسوزه
دیگه از چشم ِ تو افتادم
خسته م بیا تمومش کن
واسه تصمیم ِ تو آمادم
دیگه بسمه شکستن
بهتره با تو نمونم
چی بهت بگم عزیزم
من گرفتار زمونم
آره میدونم تو حق داری
ساده احساسمو می بازم
یا دمه همیشه میگفتی
من یه معشوقه ی پر نازم
بین ما فاصله افتاده
بین دستای من و دستات
وقت دل کندن ِ موهامه،
از نوازشهای انگشتات
دیگه بسمه شکستن
بهتره با تو نمونم
چی بهت بگم عزیزم
من گرفتار زمونم
من پشیمون ـ پشیمونم ..
کاش به عشقت تن نمیدادم
سخته دل کندن و تنهایی ،
من به چشمای تو معتادم
لحظه هاتو به تو می بخشم
باید این جاده رو برگردم
هر کجا میری خدا حافظ
دیگه دنبالت نمی گردم

Monday, October 27

در راه‌ زندگي‌، تند نران‌

روزي‌، مديري‌ بسيار ثروتمند و سرشناس‌ از خياباني‌ عبور مي‌كرد. او سوار بر اتومبيل‌ گرانقيمتش‌سريع‌ رانندگي‌ مي‌كرد و از راندن‌ آن‌ لذت‌ مي‌برد. البته‌ مراقب‌ بچه‌هايي‌ بود كه‌ گاه‌ و بيگاه‌ از گوشه‌ و كنارخيابان‌، به‌ وسط خيابان‌ مي‌پريدند كه‌ ناگهان‌ چيزي‌ ديد. اتومبيل‌ را متوقف‌ كرد ولي‌ متوجه‌ كودكي‌ نشد.در حالي‌ كه‌ حيرت‌ زده‌ به‌ اطرافش‌ نگاه‌ مي‌كرد، ناگهان‌ آجري‌ به‌ در اتومبيل‌ خورد و آن‌ را كاملا قر كرد! ازفرط خشم‌ و عصبانيت‌ از اتومبيل‌ پياده‌ شد و يقه‌ اولين‌ كودكي‌ را گرفت‌ كه‌ در آن‌ حوالي‌ ديد. بعد درحالي‌ كه‌ او را محكم‌ تكان‌ مي‌داد، فرياد كشيد: “اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ كردي‌؟ تو كه‌ هستي‌؟ مگر عقلت‌ رااز دست‌ داده‌اي‌؟ مي‌داني‌ اين‌ اتومبيل‌ چقدر ارزش‌ دارد؟ و تو چه‌ خسارتي‌ با زدن‌ آجر و قر كردن‌ در آن‌به‌ بار آورده‌اي‌؟” پسربچه‌ كه‌ شرمنده‌ به‌ نظر مي‌رسيد، در حالي‌ كه‌ بغض‌ كرده‌ بود، گفت‌: “آقا، خيلي‌ معذرت‌مي‌خواهم‌. فقط يك‌ لحظه‌ به‌ حرف‌هايم‌ گوش‌ كنيد. به‌ خدا نمي‌دانستم‌ چه‌ كار ديگري‌ بايد انجام‌ دهم‌.چاره‌اي‌ نداشتم‌. آجر را پرت‌ كردم‌، چون‌ هيچ‌ راننده‌اي‌ حاضر نشد بايستد و كمكم‌ كند”. بعد در حالي‌ كه‌اشك‌هايش‌ را پاك‌ مي‌كرد و با دست‌ به‌ نقطه‌اي‌ اشاره‌ مي‌كرد، گفت‌: “به‌ خاطر برادرم‌ اين‌ كار را كردم‌.داشتم‌ او را با صندلي‌ چرخدارش‌ از روي‌ جدول‌ كنار خيابان‌ عبور مي‌دادم‌ كه‌ ناگهان‌ از روي‌ آن‌ به‌ زمين‌سقوط كرد. زورم‌ نمي‌رسد كه‌ او را بلند كنم‌”. سپس‌ در حالي‌ كه‌ به‌ هق‌ هق‌ افتاده‌ بود، ملتمسانه‌ به‌ مديربهت‌ زده‌ گفت‌: “لطفٹ كمكم‌ كنيد. كمكم‌ مي‌كنيد تا او را از روي‌ زمين‌ بلند كنم‌ و روي‌ صندلي‌ چرخدارش‌بنشانم‌؟ او زخمي‌ شده‌”. مدير جوان‌ كه‌ بغض‌ راه‌ گلويش‌ را بسته‌ بود و به‌ زور آب‌ دهانش‌ را قورت‌مي‌داد، به‌ سرعت‌ به‌ آن‌ سمت‌ دويد. سپس‌ پسر معلول‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد و او را روي‌ صندلي‌چرخدارش‌ نشاند. بعد با دستمالي‌ تميز، آثار خون‌ را از روي‌ خراشيدگي‌هاي‌ سر و صورت‌ پسر معلول‌پاك‌ كرد. نگاهي‌ به‌ سراپاي‌ او انداخت‌ و خيالش‌ راحت‌ شد كه‌ او صدمه‌اي‌ جدي‌ نديده‌ است‌. پسركوچك‌ از فرط خوشحالي‌ بالا و پايين‌ مي‌پريد، به‌ مدير جوان‌ گفت‌: “خيلي‌ از شما متشكرم‌، خدا خيرتان‌بدهد!” مدير جوان‌ كه‌ هنوز آن‌ قدر بهت‌ زده‌ بود كه‌ نمي‌توانست‌ حرفي‌ بزند، سري‌ تكان‌ داد و آن‌ دو رانگاه‌ كرد. سپس‌ با گام‌هايي‌ لرزان‌ سوار اتومبيل‌ گران‌ قيمت‌ قر شده‌اش‌ شد و تمام‌ طول‌ راه‌ تا خانه‌ را به‌آرامي‌ طي‌ كرد. با وجود آنكه‌ صدمه‌ ناشي‌ از ضربه‌ آجر به‌ در اتومبيلش‌ خيلي‌ زياد بود، مدير جوان‌ هرگزتلاشي‌ براي‌ مرمت‌ آن‌ نكرد. او مي‌خواست‌ قسمت‌ قر شده‌ اتومبيل‌ گرانقيمتش‌ هميشه‌ اين‌ پيام‌ را به‌ اويادآوري‌ كند:

در مسير راه‌ زندگي‌، هرگز آن‌ قدر تند نران‌ كه‌ شخصي‌ براي‌ جلب‌ توجهت‌، آجر به‌ سوي‌ تو پرتاب‌كند”

Tuesday, October 14

حیف که ما آدما تا وقتی هستیم قدر همدیگرو نمدونیم و
حتی با تجربه تلخ از دست دادن عزیزامون بازم حالیمون نیست
------
نه . اصلا حالیمون نیست

Monday, October 6

باورش سخته هنوزم

دارم از چشات میخونم
باورش سخته هنوزم
تونباشی توی شعرام
من دیگه از کی بخونم
حالا که میخوام بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینو از چشام میخونی
دست تو،تودست من بود
نمیدونم کی تو رو ازم گرفت
نمیدونم که کدوم نگاه شوم
قصه ی جدایی رو برام نوشت
حالا که میخواهم بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینواز چشام میخونی

Monday, September 29

بهترين ترانه رو من از چشماي تو مي سازم
تو قمار زندگي تو نباشي من مي بازم
اگه باشي در كنارم با تو من مالك دنيام
بيخيال غربت و غم چشم به راه نور فردام ..
. دوستت دارم دوستت دارم توي دنيا تورو دارم
.. مثل آسمون كه تنها اميدش چند تا ستارس
ديدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارس ...
اثر انگشت تو يعني قصه ي خوب نوازش ...
هر نگاه عاشق تو غزل آبي خواهش .
. جاده هاي مهربوني ميگذره از تو نگاهت
روشن شباي تارم با خيال روي ماهت

Wednesday, September 24

من بی تو تب دارم

باران مهتابي بر من نمي باري
من يوسف عشقم پس کو خريداري
من بي تو تب دارم هزیان نمیگویم
با موج و دریا از طوفان نمی گویم
این سرخی چهره از آتش درد است
رنج و غمی پنهان در خنده مرد است
می سوزم از عشقت چون شعله بی فریاد
شب را چراغان کن ای روشنی آباد
روزی تو می آیی از مرز باورها
می لغزد از شادی اشک کبوترها
باران مهتابي بر من نمي باري
من يوسف عشقم پس کو خريداري

Monday, September 22

با تشکر از دوست عزیزم برای انتخاب موزیک سایت

Wednesday, September 10

كجا شد؟

كجا شد؟ عهد و پيمان را چه كردي؟
امانتهاي چون جان را چه كردي؟
.
چرا كاهل شدي در عشق بازي؟
سبك روحيٌ مرغان را چه كردي؟
.
نشان عاشقي گنجيست پنهان
چه كردي گنج پنهان را چه كردي؟
.
ترا با من نه عهدي بود زاوٌل؟
بيا بنشين بگو، آن را چه كردي؟
.
چنان ابري به پيش ما چه بستي؟
چنان خورشيد خندان را چه كردي؟
.
(مولانا)

Friday, September 5

دومین سالگرد پروازت




شیماه نازنینم
--------------------
دومین سالگرد پروازت را به زندگی آرام و ابدیت
گرامی میدارم. هر جا که هستی روح آزادت شاد باشد
همیشه در قلب منی

------

مهتاب


Monday, August 11

فاصله ها

در ميان من و تو فاصله هاست
. گاه مي انديشم..
مي تواني تو به لبخندي.اين فاصله را برداري!
تو توانایی بخشش داری
دستهاي تو توانايي اين را دارد.كه مرا زندگاني بخشد!
چشمهاي تو به من.آرامش بخشد!
و تو چون مصرع شعري زيبا ،
سطر بر جسته اي از زندگي من هستي!
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر ،
رونقي ديگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟؟
نه دریغا هرگز
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
کاشکی شعر مرا میخواندی

Tuesday, August 5


یا علی تو مولایی
یا علی یاریم کن تو زندگی

Friday, June 27

آخه مگه میشه باور کرد که رفتی

Wednesday, June 18

تنهایی

عمر کوتاه مرا مهلت بسیار گذشت
فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت
آرزوها به دلم بود و به جایی نرسید
ای بسا نقش که از پرده ی پندار گذشت
گل نچیدیم و خزان گلشن ما غارت کرد
دولت وصل میسر نشد و یار گذشت
جلوه ای کرد شبی دولت بیدار اما
بخت در خواب شد و فرصت دیدار گذشت
قطره شیری که ز پستان جهان نوشیدم
اشک حسرت شد و از دیده ی خونبار گذشت
ای که از ((کوچه تنهایی)) ما می گذری
گوش کن ناله من از سر دیوار گذشت
صبح تا بنده ی دل تیره شد از شام گناه
غافل از فکر دوا ماندم و بیمار گذشت
ناز مفروش به پیری که خریداری نیست
سعی بیهوده مکن گرمی بازار گذشت
تلخ و شیرین جهان گذران می گذرد
غم بگذشته چه داری ؟ کم و بسیار گذشت

باور نکن تنهاییت را

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

Thursday, June 12


برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات ببیند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم

Wednesday, June 11

پنجه در افکنده ایم
با دست هایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش میکشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما
نیازمند رهایی است
نه تصاحب
در را خویش ایثار باید
نه انجام وظیفه

Tuesday, June 10

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری
باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس'
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟
ای راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند

Monday, June 9

خانه دوست کجاست

شبی از کوچه های تنهائی می گذشتم ، از کنار خانه های خاموش وتاریک ، از کناریاسهای آویخته از دیوار، از میان سکوت و خلوت کوچه هایی که باد پائیزی در آن ها که مثل قلب های مرده تاریک بودند وجود دارمی وزید و برگهای خزان را با خود از کوچه باغ ها می آورد با خود می اندیشیدم آیا کسی در این خانه ها که مثل قلب های مرده تاریک بودند وجود دارد
لحظه ها می گذشتند و من همچنان آرام در امتداد کوچه های تنهایی گام برمی داشتم، ناگهان پشت پنجرهء یکی از خانه ها ، دختری را دیدم که زیر نور مهتاب ایستاده بود ،آرام نزدیک شدم ، انگار مرا نمیدید ، با چشمان اشک آلود به افق نامعلومی خیره شده بود ، در نگاهش انتظار وحسرت بود ، انگار منتظر آشنایی بود که پا در کوچه های خلوت وپائیزی دل او گذارد ، تنهائی اش را بگیرد ، حرفهایش را بشنود ، دردهایش را که مدتها در دلش نهفته بود آرام بخشد ،... دوستش داشته باشد ، یک دوست واقعی برایش باشد ولی انگارهمهء آدمها غریبه اند ،هیچ کس تنهایی تورانمی بیند، هیچ کس پا در خلوتگاه دل تو نمی گذارد... هیچ کس جای انتظار را در چشمان تو پر نمیکند ، هیچ کس.. آنها آنقدر با دل تو فاصله دارند که اگر ظاهرا" کنارت هم باشند تو هرگز باورشان نخواهی کرد ، تو می دانی آنها همه به.فکر خودند و هرگز تنهایی تو را نخواهند فهمید کسی بگوید خانه دوست کجاست ؟و من در کوچه ای که فقط پاییز و زمستان دارد روبروی خانهءتنهائی تو خانه ای انتخاب کردم
کسی بگوید خانه دوست کجاست؟

Thursday, June 5

الهی دعوتم کردی ، ردم مکن ؛
شعله ورم کردی ، سردم مکن ؛
آمدم تا باتو راه های نرفته را بروم
آمدم و مطمئنم که تو سال ها چشم به راهم بودی ؛
حالا دستم را بگیر و مرا پا به پا ببر تا خودم را پیدا کنم
من سال هاست که در خودم قدم می زنم ، ولی به خودم نمی رسم
مرا به خودم برسان ؛ من گم شده ام

Wednesday, May 28

تو نرفتی

بیاد تو نازنینی که هر لحظه با من ومایی و گذشت زمان نه تنها تو رو به دست فراموشی نسپرده , بلکه هر روز نقش تو رو تو زندگی ما عمیق و عمیقتر میکنه

Friday, May 23

تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ه
ا که به اندازهء یک پنجره میخوانند
آه...سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید : " دستهایت رادوست میدارم "
کوچه ای هست که قلب من آن رااز محل کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد
.من پری کوچک غمگینی رامیشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخزاد

Thursday, May 22

عروسک



مي خواهم عروسک وار زندگي کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکند. تا اگر دلم را کسي شکست چيزي احساس نکنم. تا اگر به مشکلات زندگي برخوردم بي پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکي بيش نيست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همين انسان خاکي باشم. اما سنگ به سرم نخورد. کسي دلم را نشکند و مشکلات مرا از پاي درنياورد

Wednesday, May 21

جایی خواندم

خواب امانت را بریده است ٬ واژه ها که با هم جمع می شوند فکرهای خاکستری را رژه میروند.دیگر نه از استاد رازی کاری بر می آید و نه از آنهمه دود و سیگار و سرفه! نه شعر می خوانی٬شاعر هم که دیگر نمی شوی.ذهنت را ربوده است.آب می شوی.ناب که نه٬آب می شوی.تلنگری در راه است برای بغض بیقرار.با شب پرسه هم نمی توانی قسمتش کنی.
پلک هایت را به زور باز نگه میداری تا خیره بماند به صفحه موبایلت تا شاید پیغامی٬آوایی.........
امآ نه!
تصمیمت را می گیری! موزیک را خاموش می کنی و هر آنچه را که روشن است.کاغذ و قلم را بر می داری و در سیاهی می نویسی: خواب را عشق است ٬ رویا را عشق است ٬ فردا را عشق است

Tuesday, May 20

بی تو

بی تو طوفانزده دشت جنونم،صیدافتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه بدنبال تولغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی در خانه چو بستم
دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزمگر بمیرم زغم دل ، با تو هرگزنستیزم
من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم
هما میرافشار

Monday, May 12

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد
پش چرا عاشق نباشم؟؟؟؟؟

Monday, May 5

آدمک


ادمک اخر دنیاست بخند
ادمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخیه کاغذیه ماست بخند
ادمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثله تو تنهاست بخند