Monday, September 27

راست یا دروغ مهم نیست
تو فقط با من حرف بزن
...چشمانت زیرنویس می کنند

Tuesday, September 21

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند
.و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
.بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
.و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی..
.که خیلی میارزی
.و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظ
ییاد میگیری.
خورخه لوییس بورخس

Friday, August 20


پرگار را بگیر و بکش انحصار کن
در من تمام پنجره ها را حصار کن
از من ,خودت,از این همه بودن فرار کن
اصلا بیا و خواب مرا هم دچار کن
از من چه ساختی که دلم شعله ور شده
یک دختر لجوج که گستاخ تر شده
این روزها که رنگ نگاهت سیاسی است
در من زنی به هیبت مردی حماسی است
حالا که عشقها همگی اختلاسی است
بگذار بشکند که دلم سخت عاصی است
من را ببخش اگر که نگاهم زلال نیست
دیگر برای دلبری و عشوه حال نیست
باید عوض کنیم کمی راه و طرز را
در من بتاز پاره کن این حد و مرز را
ابعاد مندرج شده ی طول و عرض را
پایان بده تحجر و افکار هرز را
می خواهم انچه را قدغن بود رو کنم
تا در خودم تمام تو را جستجو کنم
یک استراتژی که به اسم حقوق ِزن
پشت چراغ قرمز شهری شلوغ,زن
چشمان زوم کرده به ماشین بوق زن
از کشفیات تازه ی رشد نبوغ ِ زن
گیس مرا بریدی و در شهر هُو شدم
چون خط قرمزی وسط تابلو شدم

Wednesday, August 11

اگر دورم ز دیدارت

دلیل بی وفایی نیست

وفا آن است که نامت را

همیشه زیر لب دارم

A true friend is someone
who sees the pain in your eyes,
while everyone else
believes the fake smile.

Tuesday, August 10

همه میگن که تو نیستی
همه میگن که تو مردی
همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی
دروغه

Monday, August 9

باز هم من و اين نيمکت خالی ...چه حکایتی بود رفتن شما و پاییز
ما...!؟

سراغ بعضی از حرفهای نگفته ام را از خاکستر سیگارت بگیر

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم

اطلسي هاي عاشقــو از گـل لبهـــات مي چيدم

تو رو خدا صدام نـکن تو خواب تومهربون تري

دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري

هزار تا آسمون واسـم ستاره ها رو مي شماري

ماهو مياري رو زمين جاش منو اونجا مي ذاري

چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا مي ذاري

بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري

تو رو خـدا به جـون من خوابمو از چشام نگير

تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام نگير

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديدم

اطلسي هاي عاشقــو از گل لبهــات مي چيدم

Thursday, August 5

مدتی بود ننوشته بودم. دلم برای نوشتن تنگ شده. شاید دوباره بنویسم. شاید فردا

شعری از فروغ

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده­ایم
زیرا که چون زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده­ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می­گشاید... او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه­ی دریا نشسته­ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته­ایم
آن آتشی که در دل ما شعله می­کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما که سوخته­ایم از شرار عشق
نام گناهکاره­ی رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

Thursday, April 29

مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید
اما من تا می‌توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته
اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می‌شوم، مهم نیست.
مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری
در زندگی دیگران داشته باش
د
صمد بهرنگی، ماهی سیاه کوچولو

Thursday, March 25

شعری برای ندای ایران


دختری مشتی به بالا برده بود..........در میان ولوله شعری سرود

شعر او خشم ستم را برفروخت.......سینه اش را آتشی سربی بسوخت

خشم ناکس شعله ور شد بر ندا.........خنجر و نیزه بسویش شد رها

آتشی بر سینه دختر نشاند.............زندگی از جان پاکش می ستاند

تیر کین بس ضجه داد او را زدرد........یاد یاران بر دلش آهی فکند

در نگاهش آسمان جا میگرفت.........دشمنان را خوب به سخره مگرفت

بوسه گل را بخاطر می سپرد...........نام ایران را به هر جایی ببرد

بر لب او مهر خاموشی نشست......این خموشی تخت دشمن را شکست

لخظه های آخرین مادر بدید.............دختری تا آخر دنیا دوید

او ندا بود آن ندای نازنین.........او که خونش پرده برداشت از زمین

او ندای ملتی آزاده بود..................بانگ ملت را به بالا برده بود

او ندای مردم ایران ماست............تا به فردا همره و آوای ماست

ای امیران پند گیرید زین سخن.........چون نداها بی شمارند در وطن

احمد رضا احمدپور
محکوم به یکسال حبس برای خلع لباس روحانیت


Thursday, March 18

عیده و امسال عیدی نداریم

در این ایام به مادری فکر میکنم که جای عزیزش
در کنار سفره هفت سین خالی هست
و اشک او بر شادیهای او غلبه میکند
و خاطرات زیبایش به خاطرات تلخ تبدیل شده


Monday, November 9

برای ندا و تمام نداهای ایران

آمدم که بگویم زنده ام ولی خواهرم کشته شد...
آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...
آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید...
که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ...
که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر
و دلش می خواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم"...
و دلش می خواست روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد...
و دلش می خواست دختری داشته باشد
که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند...

خواهرم مرد از بس که جان ندارد...
خواهرم مرد از بس که ظلم پایانی ندارد...
خواهرم مرد از بس که زندگی را دوست داشت...
و خواهرم مرد از بس که مردم را عاشقانه دوست داشت...

خواهر عزیزم، کاش وقت رفتن چشمانت را می بستی...
آخر آخرین نگاهت جانم را می سوزاند...
خواهرکم بخواب...
آخرین خوابت شیرین

Sunday, November 8

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب است بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند

Tuesday, October 13

غزل سعدی۴۲۶


دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم
مدارا می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم

Monday, October 12

سفر

سفر چگونه دست من را
از آهنهه گرمی جدا کرد
گویی صدایی از ته گور
چون مرگ من من را صدا کرد
من و ترن در هم خزیدیم
از تو دگر چیزی ندیدیم
میان راهه آهن شهر
چگونه از هم دل بریدیم
از پشت دیواری پر از دود
تو را میان خانه دیدم
سبکتر از ابری سبکبال
بسوی آغوشت دویدم
زمین از آغازش جدا شد
هوا پر از قهر صدا شد
صدای اندوه درونم
چگونه خالی از صدا شد
آیا در آن لحظه ندیدی
که من پر از احساس دردم
میمردم از ای غم که دیگر
هرگز به خانه بر نگردم
اکنون تو تنها مینشینی
تنها میان خاطراتت
من میخزم چون سایه ای دور
روی نگاه سرد و ماتت
حس میکنم چیزی نمانده
جز فکر خانه در سر من
با من یکی شو بعد از این راه
ای ابتدا و آخر من
سوت ترن آواز تلخیست
کاز ارتعاشش میشوم سست
با آن چگونه میتوان زیست
در آن چه چیزی متوان جست
روزی دوباره میشود باز
دروازه های بازوانم
می گیرمت هر جا که باشم
در بازوان ناتوانم

فریدون فرخزاد

Thursday, October 8

من و دست‌بند سبزم




به دست‌بند سبزم نگاه کرد و گفت: «چه جرأتی دارین شما!» صف بود و بعد از من منتظر بودند. فرصت توضیح نبود. لب‌خندی زدم و رفتم.
از دانشگاه که برمی‌گشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث شجاعت نیست. برادرم، بحث میرحسین نیست. من آدم شجاعی نیستم. من یک آدم متوسطم. شجاع محسن روح‌الأمینی بود که رفت، ١٨ تیر که دست‌گیر شد، دانش‌جوها رو جدا می‌کردند و بقیه رو می‌بردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانشجوی دانشگاه تهرانه. شجاع؟ من در روز ختم محسن وقتی از دو سو توسط نیروهای ویژه‌ی سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.
من طرف‌دار میرحسین نیستم، طرف‌دار آزادی و عدالتم. مخالف مقام معظم نیستم، مخالف دروغ و جنایتم. دست‌بند سبز می‌بندم که مبادا ره‌گذری من رو ببینه و گوشه‌ی ذهنش فکر کنه که من نوعی به قتل ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشم‌ها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون تمام علائقم باز هم انسانم. من بدون سینما، بدون

شعر، مهندسی، بدون تمام دوستانم، باز هم هستم.، IT،موسیقی
اما بدون آزادی نیستم. بدون این دست‌بند سبز، من دیگه انسان نیستم

Saturday, September 5



امروز 3 ساله پر کشیدی

سه سال پیش واسه مظلوم رفتنت. واسه تنها رفتنت. واسه بیگناه رفتنت و واسه زود رفتنت اشک میریختم گلم. ولی امروز راستش اگه اشک میریزم اول واسه اینه که دلم واست تنگ شده خیلی. هنوز جیگرم از رفتنت آتیش میگره. ولی راستش واسه خودمم هم گریم گرفته. از بی انصافی و بی عدالتی خدا میخوام فریاد بزنم که چرا باید موجود نازنینی مثل تو رو اینجوری ببره ولی آدمی مثل من باید هنوز بمونه و بی دلیل زندگی کنه. که چی آخه. به خوشبختیت و خوبیت قبطه می خورم. کاش میشد مثل تو خوب بود چون اونکه اسمش خداست و میگن همه چی دست اونه گویا فقط سراغ خوبا میره. یکی دو سال اول با ایمان آوردن به اینکه روحت زنده است و داره همه جا پرواز میکنه و جات یه جای معنوی که من قدرت درکش رو ندارم خودم رو آروم و راضی میکردم. ولی راستش الان دیگه اونو باور ندارم. حست نمیکنم و فکر میکنم رفتی دیگه و همه چی تموم شده. یعنی به عبارتی همه این حرفا کشکه. بی انصافی خدا اینقدر زیاده که حتی خدا رو هم دگه قبول ندارم. دنیا و زندگی گند تر و مزخرف تر از این امکان نداره. کاش جای تو بودم خوشبخت!!!!! میدونم غم ابدی رو دل مادر پدرت گذاشتی چون بقیه که دارن زندگی عادیشون رو میکنند. اما خوب شد رفتی و چون جای تو نازنین تو این کثافت خونه که حتی نزدیکترین ادما هم به هم رحم نمیکنند نبود. تو روحت ظریفتر از این حرفا بود که بتونی اینهمه دروغ و دشمن و کینه و دورنگی رو تحمل کنی. راستش اصلا واسم مهم نیست کی چی میگه راجبم که دارم تو سالگرد رفتنت این چیزا رو مینویسم. اما دلم پره شیماه. دلم خیلی پره و جز تو هیچکسی رو ندارم که فقط حرفام رو گوش کنه . لبخند قشنگت آرومم میکنه. به اون خدات اگه وجود داره بگو خیلی نامرده. منم ببر چون دیگه اینجا جای من نیست. دارم از این کثافت خونه و آدماش بالا میارم
دلم برات تنگه. اگه زنده بودی واقعا الان چیکار میکردی

Tuesday, July 28


چه بی صدا شکسته شد آیینه جوانیت
------------------------
نخوانده پاره پاره شد کتاب زندگانیت