Monday, October 27

در راه‌ زندگي‌، تند نران‌

روزي‌، مديري‌ بسيار ثروتمند و سرشناس‌ از خياباني‌ عبور مي‌كرد. او سوار بر اتومبيل‌ گرانقيمتش‌سريع‌ رانندگي‌ مي‌كرد و از راندن‌ آن‌ لذت‌ مي‌برد. البته‌ مراقب‌ بچه‌هايي‌ بود كه‌ گاه‌ و بيگاه‌ از گوشه‌ و كنارخيابان‌، به‌ وسط خيابان‌ مي‌پريدند كه‌ ناگهان‌ چيزي‌ ديد. اتومبيل‌ را متوقف‌ كرد ولي‌ متوجه‌ كودكي‌ نشد.در حالي‌ كه‌ حيرت‌ زده‌ به‌ اطرافش‌ نگاه‌ مي‌كرد، ناگهان‌ آجري‌ به‌ در اتومبيل‌ خورد و آن‌ را كاملا قر كرد! ازفرط خشم‌ و عصبانيت‌ از اتومبيل‌ پياده‌ شد و يقه‌ اولين‌ كودكي‌ را گرفت‌ كه‌ در آن‌ حوالي‌ ديد. بعد درحالي‌ كه‌ او را محكم‌ تكان‌ مي‌داد، فرياد كشيد: “اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ كردي‌؟ تو كه‌ هستي‌؟ مگر عقلت‌ رااز دست‌ داده‌اي‌؟ مي‌داني‌ اين‌ اتومبيل‌ چقدر ارزش‌ دارد؟ و تو چه‌ خسارتي‌ با زدن‌ آجر و قر كردن‌ در آن‌به‌ بار آورده‌اي‌؟” پسربچه‌ كه‌ شرمنده‌ به‌ نظر مي‌رسيد، در حالي‌ كه‌ بغض‌ كرده‌ بود، گفت‌: “آقا، خيلي‌ معذرت‌مي‌خواهم‌. فقط يك‌ لحظه‌ به‌ حرف‌هايم‌ گوش‌ كنيد. به‌ خدا نمي‌دانستم‌ چه‌ كار ديگري‌ بايد انجام‌ دهم‌.چاره‌اي‌ نداشتم‌. آجر را پرت‌ كردم‌، چون‌ هيچ‌ راننده‌اي‌ حاضر نشد بايستد و كمكم‌ كند”. بعد در حالي‌ كه‌اشك‌هايش‌ را پاك‌ مي‌كرد و با دست‌ به‌ نقطه‌اي‌ اشاره‌ مي‌كرد، گفت‌: “به‌ خاطر برادرم‌ اين‌ كار را كردم‌.داشتم‌ او را با صندلي‌ چرخدارش‌ از روي‌ جدول‌ كنار خيابان‌ عبور مي‌دادم‌ كه‌ ناگهان‌ از روي‌ آن‌ به‌ زمين‌سقوط كرد. زورم‌ نمي‌رسد كه‌ او را بلند كنم‌”. سپس‌ در حالي‌ كه‌ به‌ هق‌ هق‌ افتاده‌ بود، ملتمسانه‌ به‌ مديربهت‌ زده‌ گفت‌: “لطفٹ كمكم‌ كنيد. كمكم‌ مي‌كنيد تا او را از روي‌ زمين‌ بلند كنم‌ و روي‌ صندلي‌ چرخدارش‌بنشانم‌؟ او زخمي‌ شده‌”. مدير جوان‌ كه‌ بغض‌ راه‌ گلويش‌ را بسته‌ بود و به‌ زور آب‌ دهانش‌ را قورت‌مي‌داد، به‌ سرعت‌ به‌ آن‌ سمت‌ دويد. سپس‌ پسر معلول‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد و او را روي‌ صندلي‌چرخدارش‌ نشاند. بعد با دستمالي‌ تميز، آثار خون‌ را از روي‌ خراشيدگي‌هاي‌ سر و صورت‌ پسر معلول‌پاك‌ كرد. نگاهي‌ به‌ سراپاي‌ او انداخت‌ و خيالش‌ راحت‌ شد كه‌ او صدمه‌اي‌ جدي‌ نديده‌ است‌. پسركوچك‌ از فرط خوشحالي‌ بالا و پايين‌ مي‌پريد، به‌ مدير جوان‌ گفت‌: “خيلي‌ از شما متشكرم‌، خدا خيرتان‌بدهد!” مدير جوان‌ كه‌ هنوز آن‌ قدر بهت‌ زده‌ بود كه‌ نمي‌توانست‌ حرفي‌ بزند، سري‌ تكان‌ داد و آن‌ دو رانگاه‌ كرد. سپس‌ با گام‌هايي‌ لرزان‌ سوار اتومبيل‌ گران‌ قيمت‌ قر شده‌اش‌ شد و تمام‌ طول‌ راه‌ تا خانه‌ را به‌آرامي‌ طي‌ كرد. با وجود آنكه‌ صدمه‌ ناشي‌ از ضربه‌ آجر به‌ در اتومبيلش‌ خيلي‌ زياد بود، مدير جوان‌ هرگزتلاشي‌ براي‌ مرمت‌ آن‌ نكرد. او مي‌خواست‌ قسمت‌ قر شده‌ اتومبيل‌ گرانقيمتش‌ هميشه‌ اين‌ پيام‌ را به‌ اويادآوري‌ كند:

در مسير راه‌ زندگي‌، هرگز آن‌ قدر تند نران‌ كه‌ شخصي‌ براي‌ جلب‌ توجهت‌، آجر به‌ سوي‌ تو پرتاب‌كند”

Tuesday, October 14

حیف که ما آدما تا وقتی هستیم قدر همدیگرو نمدونیم و
حتی با تجربه تلخ از دست دادن عزیزامون بازم حالیمون نیست
------
نه . اصلا حالیمون نیست

Monday, October 6

باورش سخته هنوزم

دارم از چشات میخونم
باورش سخته هنوزم
تونباشی توی شعرام
من دیگه از کی بخونم
حالا که میخوام بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینو از چشام میخونی
دست تو،تودست من بود
نمیدونم کی تو رو ازم گرفت
نمیدونم که کدوم نگاه شوم
قصه ی جدایی رو برام نوشت
حالا که میخواهم بمونی
شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشقترینه
اینواز چشام میخونی

Monday, September 29

بهترين ترانه رو من از چشماي تو مي سازم
تو قمار زندگي تو نباشي من مي بازم
اگه باشي در كنارم با تو من مالك دنيام
بيخيال غربت و غم چشم به راه نور فردام ..
. دوستت دارم دوستت دارم توي دنيا تورو دارم
.. مثل آسمون كه تنها اميدش چند تا ستارس
ديدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارس ...
اثر انگشت تو يعني قصه ي خوب نوازش ...
هر نگاه عاشق تو غزل آبي خواهش .
. جاده هاي مهربوني ميگذره از تو نگاهت
روشن شباي تارم با خيال روي ماهت

Wednesday, September 24

من بی تو تب دارم

باران مهتابي بر من نمي باري
من يوسف عشقم پس کو خريداري
من بي تو تب دارم هزیان نمیگویم
با موج و دریا از طوفان نمی گویم
این سرخی چهره از آتش درد است
رنج و غمی پنهان در خنده مرد است
می سوزم از عشقت چون شعله بی فریاد
شب را چراغان کن ای روشنی آباد
روزی تو می آیی از مرز باورها
می لغزد از شادی اشک کبوترها
باران مهتابي بر من نمي باري
من يوسف عشقم پس کو خريداري

Monday, September 22

با تشکر از دوست عزیزم برای انتخاب موزیک سایت

Wednesday, September 10

كجا شد؟

كجا شد؟ عهد و پيمان را چه كردي؟
امانتهاي چون جان را چه كردي؟
.
چرا كاهل شدي در عشق بازي؟
سبك روحيٌ مرغان را چه كردي؟
.
نشان عاشقي گنجيست پنهان
چه كردي گنج پنهان را چه كردي؟
.
ترا با من نه عهدي بود زاوٌل؟
بيا بنشين بگو، آن را چه كردي؟
.
چنان ابري به پيش ما چه بستي؟
چنان خورشيد خندان را چه كردي؟
.
(مولانا)

Friday, September 5

دومین سالگرد پروازت




شیماه نازنینم
--------------------
دومین سالگرد پروازت را به زندگی آرام و ابدیت
گرامی میدارم. هر جا که هستی روح آزادت شاد باشد
همیشه در قلب منی

------

مهتاب


Monday, August 11

فاصله ها

در ميان من و تو فاصله هاست
. گاه مي انديشم..
مي تواني تو به لبخندي.اين فاصله را برداري!
تو توانایی بخشش داری
دستهاي تو توانايي اين را دارد.كه مرا زندگاني بخشد!
چشمهاي تو به من.آرامش بخشد!
و تو چون مصرع شعري زيبا ،
سطر بر جسته اي از زندگي من هستي!
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر ،
رونقي ديگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟؟
نه دریغا هرگز
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
کاشکی شعر مرا میخواندی

Tuesday, August 5


یا علی تو مولایی
یا علی یاریم کن تو زندگی

Friday, June 27

آخه مگه میشه باور کرد که رفتی

Wednesday, June 18

تنهایی

عمر کوتاه مرا مهلت بسیار گذشت
فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت
آرزوها به دلم بود و به جایی نرسید
ای بسا نقش که از پرده ی پندار گذشت
گل نچیدیم و خزان گلشن ما غارت کرد
دولت وصل میسر نشد و یار گذشت
جلوه ای کرد شبی دولت بیدار اما
بخت در خواب شد و فرصت دیدار گذشت
قطره شیری که ز پستان جهان نوشیدم
اشک حسرت شد و از دیده ی خونبار گذشت
ای که از ((کوچه تنهایی)) ما می گذری
گوش کن ناله من از سر دیوار گذشت
صبح تا بنده ی دل تیره شد از شام گناه
غافل از فکر دوا ماندم و بیمار گذشت
ناز مفروش به پیری که خریداری نیست
سعی بیهوده مکن گرمی بازار گذشت
تلخ و شیرین جهان گذران می گذرد
غم بگذشته چه داری ؟ کم و بسیار گذشت

باور نکن تنهاییت را

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

Thursday, June 12


برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات ببیند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم

Wednesday, June 11

پنجه در افکنده ایم
با دست هایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش میکشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما
نیازمند رهایی است
نه تصاحب
در را خویش ایثار باید
نه انجام وظیفه

Tuesday, June 10

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری
باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس'
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟
ای راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند

Monday, June 9

خانه دوست کجاست

شبی از کوچه های تنهائی می گذشتم ، از کنار خانه های خاموش وتاریک ، از کناریاسهای آویخته از دیوار، از میان سکوت و خلوت کوچه هایی که باد پائیزی در آن ها که مثل قلب های مرده تاریک بودند وجود دارمی وزید و برگهای خزان را با خود از کوچه باغ ها می آورد با خود می اندیشیدم آیا کسی در این خانه ها که مثل قلب های مرده تاریک بودند وجود دارد
لحظه ها می گذشتند و من همچنان آرام در امتداد کوچه های تنهایی گام برمی داشتم، ناگهان پشت پنجرهء یکی از خانه ها ، دختری را دیدم که زیر نور مهتاب ایستاده بود ،آرام نزدیک شدم ، انگار مرا نمیدید ، با چشمان اشک آلود به افق نامعلومی خیره شده بود ، در نگاهش انتظار وحسرت بود ، انگار منتظر آشنایی بود که پا در کوچه های خلوت وپائیزی دل او گذارد ، تنهائی اش را بگیرد ، حرفهایش را بشنود ، دردهایش را که مدتها در دلش نهفته بود آرام بخشد ،... دوستش داشته باشد ، یک دوست واقعی برایش باشد ولی انگارهمهء آدمها غریبه اند ،هیچ کس تنهایی تورانمی بیند، هیچ کس پا در خلوتگاه دل تو نمی گذارد... هیچ کس جای انتظار را در چشمان تو پر نمیکند ، هیچ کس.. آنها آنقدر با دل تو فاصله دارند که اگر ظاهرا" کنارت هم باشند تو هرگز باورشان نخواهی کرد ، تو می دانی آنها همه به.فکر خودند و هرگز تنهایی تو را نخواهند فهمید کسی بگوید خانه دوست کجاست ؟و من در کوچه ای که فقط پاییز و زمستان دارد روبروی خانهءتنهائی تو خانه ای انتخاب کردم
کسی بگوید خانه دوست کجاست؟

Thursday, June 5

الهی دعوتم کردی ، ردم مکن ؛
شعله ورم کردی ، سردم مکن ؛
آمدم تا باتو راه های نرفته را بروم
آمدم و مطمئنم که تو سال ها چشم به راهم بودی ؛
حالا دستم را بگیر و مرا پا به پا ببر تا خودم را پیدا کنم
من سال هاست که در خودم قدم می زنم ، ولی به خودم نمی رسم
مرا به خودم برسان ؛ من گم شده ام

Wednesday, May 28

تو نرفتی

بیاد تو نازنینی که هر لحظه با من ومایی و گذشت زمان نه تنها تو رو به دست فراموشی نسپرده , بلکه هر روز نقش تو رو تو زندگی ما عمیق و عمیقتر میکنه