Sunday, September 2
Friday, August 31
Wednesday, August 29
Tuesday, August 28
Monday, August 27
Saturday, August 25
Friday, August 24
Thursday, August 23
همه چیز از یه لایک شروع شد
یه شب دلم گرفته بود
من نوشتم اون لایک کرد
اون نوشت من لایک کردم
هر دو درد داشتیم
... درد تنهایی
نوشته هامون به دلِ یکدیگر می نشست
شروع کردیم به کل
شبِ بعد
سر همون ساعت
و.....
روزها گذشت.
دیگر او یک اوی معمولی نبود
او تمام زندگی من بود
او پاره ای از وجودم شده بود
او سراسر آرزو و امید من شده بود..
نوشته هامون به دلِ یکدیگر می نشست
شروع کردیم به کل
شبِ بعد
سر همون ساعت
و.....
روزها گذشت.
دیگر او یک اوی معمولی نبود
او تمام زندگی من بود
او پاره ای از وجودم شده بود
او سراسر آرزو و امید من شده بود..
گذشت و گذشت..
تاریخ تکرار شد
همین اتفاق دوباره افتاد
روزی او شعر نوشت
دیگری برایش لایک زد
گویی لایک اش خوشگل تر بود
خوش آب و رنگ تر بود
صفای دیگری داشت
اینجا بود که فهمیدم:..
دروغ بود هر چه میگفت...............
اوی من
با یک لایک آمد
و با یک لایک رفت
تاریخ تکرار شد
همین اتفاق دوباره افتاد
روزی او شعر نوشت
دیگری برایش لایک زد
گویی لایک اش خوشگل تر بود
خوش آب و رنگ تر بود
صفای دیگری داشت
اینجا بود که فهمیدم:..
دروغ بود هر چه میگفت...............
اوی من
با یک لایک آمد
و با یک لایک رفت
Tuesday, August 21
Thursday, August 16
Monday, August 13
Friday, August 10
حرمت ، اینروزها دیگر معنا ندارد.حرمت اینروزها حکم یونجه ای است برای خر ویا حتی نه! حرمت همان لاشه سگی است که ماشین ها یک به یک از رویش رد شدند و جز لکه ای بر آسفالت چیزی از آن نماند.حرمت اینروزها به بوی لاش مرده می دهد. یا که نه.... اصلا بویی نمی دهد ، شایدهم بویی می دهد و ما بویی از آن نبرده ایم!! حتی به اندازه یک نان و نمک!
Thursday, August 9
Wednesday, August 8
Tuesday, August 7
Saturday, August 4
پير شديم اخرش نفهميدم صداقت بهتره يا دروغ...من كه در هر دو صورت ماخذه شدم ودر هر صورت گناهكار. فكر ميكردم اگه پاى اشتباهم واستم خيلى ديگه مرام به خرج دادم. ديروز فهميدم نه بابا اين دوره زمونه همه نون رو به نرخ روز ميخورن و فقط مد شده شعار پست بشه تو فيس بوك نه عمل بشه تو زندگى....فقط اون خداست كه ميبخشه وگرنه به بنده هاش هيچ اميدى نيست. جز راه رفتن روى ادمهاى ساده دل .....دلم سوخت فقط كه دلم به باد رفت
Thursday, August 2
Wednesday, August 1
Tuesday, July 31
Monday, July 30
Sunday, July 29
Friday, July 27
Thursday, July 26
Wednesday, July 25
Tuesday, July 24
رها کردن کسی که برای ما ساخته نشده،
یعنی رسیدن به این درک که بعضی آدم ها،
بخشی از سرگذشت ما هستند،
نه بخشی از سرنوشت ما
همون سرگذشتی که باید ازش گذشت
گاهی مجبورت میکنن گاهی خودت تصمیم میگیری
اینجاست که باید تغییری داد در این شعر و گفت
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن اینبار دیگه نیستم نگران
ما گذشتیم و گذشت هر چه با ما کردی
به جهنم که هر بلایی میاری سر دگران
Friday, July 20
Thursday, July 19
Wednesday, July 18
Tuesday, July 17
آنگاه که غرور کسی را له میکنی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی
آنگاه که شمع امید کسی رو خاموش میکنی
آنگاه که بنده ای را نادیده میگیری
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدارا میبینی و بنده خدا را نادیده میگیری
میخواهم بدانم
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟
Monday, July 16
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیدهی ما صد جای آسیا کن
خیرهکشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید: ”تدبیر خونبها کن”
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
Wednesday, July 11
وقتی صدای شکستنش را شنیدم
همانطور گیج و مبهوت مدت ها ماندم
باورم نمی شد اینطور بشکند
تا مدت ها جرات نمی کردم به تکه هایش بنگرم
قبل از دیدنشان به رویا رفتم
از خود پرسیدم آیا می شود آنها را دوباره کنار هم بچینم
با خود گفتم تو می توانی
تو همانی هستی که باورهای ناممکن می سازی
آری تو می توانی
صدای شکستنش از ذهنم پاک نمی شد
و کمک کرد تا تکه هایش را بیابم و کنار هم بچینم
تلاش کردم که به حالت اول برش گردانم
بعد از مدت ها جرات پیدا کردم تا دوباره نگاهش کنم
اما خوشحال نشدم
مثل اولش نبود
دیگر به شفافی گذشته نبود
دیگر نمی درخشید
انگاری کارم را می ستود اما میگفت تلاش بیشتر نکن
شدنی نیست
نمی دانم برایش متاسف بودم یا او برای من متاسف بود
لحظه های سختی بود که هیچ وقت از خاطر نمی برم
حال دیگر نگاهش نمی کنم
ولی صدای شکستنش هنوز در گوشم می پیچد
هر چه از این مدت ها می گذرد حتی جرات نمی کنم غبارش را پاک کنم
فقط سعی دارم صدای شکستنش را به فراموشی بسپارم
و هر چند یک بار از روی ندامت
برایش می خوانم
ای قلب نازینین من
مرا ببخش
نمیدانم چه شد که شکستی
اما روزگار تلافی می کند
و صدای شکستنم را به گوشت می رساند
"شهاب"
Tuesday, July 10
Monday, July 9
مـن بـدم . . . تـو خـوب بـــاش . .
دیگــر ، سراغـم را نـگـیـر
خـودم را جـایی در این زندگــی گــُم کرده ام
...
دنبالـــــم نگرد . . . پـیـدایـم نـمـیـکـنی
نـفـس بـکـش . .
به جـای من هـم اگر تـوانستی مهربـــــانی کن
و بـعـد از مـن ، شـبـهـا بـه سـتـاره ام لـبـخـنـد بـزن
و مـاه کـه کـامـل شد ، از جــانـب مـن آرزویـی کـن
خودت هم منت بر سرم بگذار
و فـرامـوش کـن که زمـانی بـوده ام
خـودم نـیـز ، چـنـیـن خواهـــــم کرد
Tuesday, July 3
ماسه ها فراموشکارترین رفیقان راهند،
پا به پایت می آیند،آنقدر که گاهی سماجت شان در همراهی حوصله ات را سر میبرد،
اما
کافی است تا اندکی باد بوزد یا خرده موجی برخیزد
تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود.
ما از نسل ماسه نیستیم!
ما از نسل صدفیم،
صدفهایی که به پاس اقامتی یک روزه،
تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه میکنند!
Thursday, December 8

چه حسی بهتر از اینکه کنارت خونه آرومه
شبـای سرد تنهایی به رویـای تو محکومه
نگاه مهربون تو یه حس خوب و کم داره
کی میدونه که شب خورشید تو چشمای تو میخوابه
با تو احساس من خـــوبـه و میدونی
به تو دل میبازم به همین آسونی
حس بی تو بـــــــودن باور پاییــــزه
واسه دستای تو دله مـن ناچیزه
نمی دونم چه جوری شد دوباره دل به من بستی
بگو این قصه رویــا نیــست بگو تا آخـــرش هستی
تو چشمای تو میخونم منو تنها نمیزاری
چه حسی بهتر از اینکه تورو دارم منو داری
شبـای سرد تنهایی به رویـای تو محکومه
نگاه مهربون تو یه حس خوب و کم داره
کی میدونه که شب خورشید تو چشمای تو میخوابه
با تو احساس من خـــوبـه و میدونی
به تو دل میبازم به همین آسونی
حس بی تو بـــــــودن باور پاییــــزه
واسه دستای تو دله مـن ناچیزه
نمی دونم چه جوری شد دوباره دل به من بستی
بگو این قصه رویــا نیــست بگو تا آخـــرش هستی
تو چشمای تو میخونم منو تنها نمیزاری
چه حسی بهتر از اینکه تورو دارم منو داری
Friday, December 2
Wednesday, November 30
Thursday, September 8
تازه باور کرده بودم در جهانم هست یاری
باز چرخم داده بعد از روزگاری ، روزگاری
بعد صد چشم انتظاری شاد از آن بودم که گاهی
می کشد از بهر من چشم سیاهی ، انتظاری
گفتم آخر چاره کردم بی قراری های دل را
چون دل دیوانه ام می بست با زلفش قراری
گفتم آخر طرف بستم من هم از لذات و دارم
ترس و لرزی،صحبت آهسته ای،بوسی،کناری
بر گل رویش نظر می کردم و می بردم از دل
رنج آن شبها که هر دم بر دلم می خورد خاری
من که رنگ دیگری می جستم و آهنگ دیگر
واندر این گلشن نمی دیدم از آن نقشی،نگاری
من که عمری با خزان عشق خود سر کرده بودم
بر مشام جانم آمد ناگهان بوی بهاری
مرغکی دیدم به دامی بسته و پنداشتم کو
همچو من دارد دل آشفته ای ، قلب فکاری
جهد کردم تا رهایی دادمش غافل که دیگر
چاره نبود انس با صیاد چون گیرد شکاری
با هوس سر کرده ، کی از عشق و مستی گردد آگه
با قفس خو کرده ، کی داند صفای لاله زاری
باز هم از کوی صیادان نمی آید بدین سو
باز هم از دام شیادان نمی گیرد کناری
وای بر من، وای بر من زحمتی بی جا کشیدم
کار خود را ساختم نابرده هیچ از پیش کاری
جامه در نیل غم افکندم برای بی ثباتی
اختیار از دست دادم در ره بی اختیاری
کاخ امیدی که در دل ساختم، سنگین دل من
سوختی آن سان کز آن نبود به جا دیگر غباری
ای که خواهی چون عماد از ماهرویان مهربانی
این بدان ماند که جویی مهر را در شام تاری
باز چرخم داده بعد از روزگاری ، روزگاری
بعد صد چشم انتظاری شاد از آن بودم که گاهی
می کشد از بهر من چشم سیاهی ، انتظاری
گفتم آخر چاره کردم بی قراری های دل را
چون دل دیوانه ام می بست با زلفش قراری
گفتم آخر طرف بستم من هم از لذات و دارم
ترس و لرزی،صحبت آهسته ای،بوسی،کناری
بر گل رویش نظر می کردم و می بردم از دل
رنج آن شبها که هر دم بر دلم می خورد خاری
من که رنگ دیگری می جستم و آهنگ دیگر
واندر این گلشن نمی دیدم از آن نقشی،نگاری
من که عمری با خزان عشق خود سر کرده بودم
بر مشام جانم آمد ناگهان بوی بهاری
مرغکی دیدم به دامی بسته و پنداشتم کو
همچو من دارد دل آشفته ای ، قلب فکاری
جهد کردم تا رهایی دادمش غافل که دیگر
چاره نبود انس با صیاد چون گیرد شکاری
با هوس سر کرده ، کی از عشق و مستی گردد آگه
با قفس خو کرده ، کی داند صفای لاله زاری
باز هم از کوی صیادان نمی آید بدین سو
باز هم از دام شیادان نمی گیرد کناری
وای بر من، وای بر من زحمتی بی جا کشیدم
کار خود را ساختم نابرده هیچ از پیش کاری
جامه در نیل غم افکندم برای بی ثباتی
اختیار از دست دادم در ره بی اختیاری
کاخ امیدی که در دل ساختم، سنگین دل من
سوختی آن سان کز آن نبود به جا دیگر غباری
ای که خواهی چون عماد از ماهرویان مهربانی
این بدان ماند که جویی مهر را در شام تاری
ْ عمادخراسانیْ
Monday, September 5
سلام گلم
امروز درست 5 ساله که رفتی. از قلب من نه ولی فقط از روی این زمین
زندگی که میگذره خودتم میدونی که باید بگذره. نبودن و ندیدن آدمها هم عادت میشه. این خاصیت ما زمینی هاست. اما خوب یه چیزی ته قلبم هنوز تیر میکشه وقتی عکست رو نگاه میکنم. دله دیگه کاریش نمیشه کرد. ازش بیرون نرفتی و نمیری. خاطراتت رو مرور میکنم و وقتی چشمام رو میبندم لبخند شیرین و پر حرفت رو میبینم . انگار همین چند لحظه پیش بود اون روزا......نمیدونم کجایی ولی هر جا که هستی میدونم هستی. گاهی کمتر حست میکنم و گاهی بیشتر. اونوقتا که کمتر حست میکنم وقتایی که خودم از خودم دور میشم. میدونی که هنوز گمم. اما وقتی جمع و جور میکنم خودمو عجیب حست میکنم و به ارتباطی رو که باهات دارم ایمان دارم. خودش جای شکرش باقیه که من هنوز به یه چیزی ایمان دارم و باور بکنی یا نکنی عجیب به تو ربط داره. یه حسی بهم میگه که این روزا واسه منم زود گذره. این دنیا و آدماش رو خیلی دوست ندارم. نه من اونا رو میفهمم دیگه نه اونا منو . اما با تو که حرف میزنم آروم میشم. واسه همینه اینجا رو دوست دارم . فکر میکنم تو هستی. یعنی میدونم که هستی
دلم برات خیلی تنگ شده. امیدوارم به زودی ببینمت
Sunday, September 4
Friday, September 2
Wednesday, August 31
Tuesday, August 30
Monday, August 29
Sunday, August 7

من از تو دل نمی برم
اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته ای ترا..
. به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن...
کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام...
به خاطرت شکسته ام
تو در سرای آینه ...
شبانه خنده می کنی...
من شکست داده را..
. خودت برنده می کنی
نیامدی و سال ها...
نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من...
چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب...
رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من...
همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی...
به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را..
. بدون من شناختی
Tuesday, July 12
Tuesday, June 28
Sunday, June 26
Saturday, June 25
Tuesday, June 21
Saturday, June 18
گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری.....یه دوستی که واسته رو به روت.... که تو چشمات نگاه کنه و محکم بزنه تو گوشت که تو صورتت خم شه....دستت رو بزاری روی گونت و دوباره نگاش کنی ببینی که خشمگینه....ببینی که از دستت عصبانیه.....توی اخم صورتش ببینی که دوست داره... ببینی که دوستته و نگاش کنی....همونجوری که دستت روی صورتته بهت بگه تو چته.....بسه دیگه بخودت بیا....که سرت فریاد بکشه....که تو بلرزی....که تو بری تو بغلش....که بغلت کنه....همون دستی که زد تو صورتت رو بزاره روی سرت.....روی موهات و سرت رو فشار بده تو گودی شونش....که تو چشمات رو ببندی رو شونش...تو بغلش.....گریه کنی و خودت رو خالی کنی.....بعد با خودت فکر کنی
واقعا تو چته
واقعا تو چته
Friday, June 10
Thursday, June 9
Tuesday, June 7
Friday, June 3
Tuesday, May 24
Sunday, May 22
Friday, May 20
Wednesday, May 18
Tuesday, May 17
Monday, May 16
Saturday, May 14
Monday, May 9
Saturday, May 7
تو می خندی ، حواست نیست ، من آروم می میرم
تو می رقصی و من، عاشق شدن رو یاد می گیرم
چه جذابی ... چه گیرایی...چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد
توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد
منو پوک می زنی آروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب رو ته سیگار
تن من زیر خاکستر
تنم می لرزه و میری
حواست نیست هوامو کام می گیری
حواست نیست حواسم هست و می میرم
. حواست نیست کنارت اوج می گیرم
حواست نیست تو می خندی، حواست نیست
Monday, May 2

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار
می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
......... پارسايي از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست
اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است
و زيباترين خطر..... از دست دادن

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟
اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟
پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شدم
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شدم
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت
حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست

Sunday, May 1
Friday, April 29
Monday, April 25
برگشتم، با همه آنچه داشتم برگشتم ...خسته از همه بیتفاوتیها ...خسته از همه لج بازی های کودکانه ...خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن ... دلتنگیهایم شکل تو شده است،خوابهایم بوی تو را میدهد ...دستم شبیه دستهایت شده ...راستی دستهایمان چه شکلی بود ... پرپر میشدم که ببینیام ... همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن ...و حالا که برگشتهام آیا مرا میبینی؟ ...آیا مرا نقاشی میکنی؟ ...آیا برایم باز هم میخوانی؟ ... برگشتهام با همه آنچه داشتهام ... نگو نمیشناسیام، من شبیه دیروز تواَم ... تو حالا شبیه دیروز من ...
Sunday, April 24
Wednesday, April 20
Subscribe to:
Posts (Atom)









